تبليغاتX
سولاریم

سولاریم

"به من بگو قبل از تولد کجا بوده ای؟ تا به تو بگويم بعد از مرگ كجايي!" نيچه

با 50 میلیون چه کاری میشه کرد!

یه روزی داشتن ۵۰ میلیون تومن پول برام آرزو بود، ولی الان اینقد بی ارزش شده که تقریبا" باهاش هیچ کاری نمیشه کرد! هر چند که این شاید پنج یا ششمین پنجاه میلیونی هست که بهش می رسم و بازم نمی تونم باهاش اون کاری که تو ذهنم هست رو انجام بدم، شاید اگه همه اون پنجاه تومنها رو نگهشون می داشتم الان گزینه بهتری پیش روم بود، به هر حال امیدوارم وضع مملکت از این پریشانی و نوسان بیرون بیاد، و ارزش پس اندازهای آدمهای مثل من هر روز کم و کمتر نشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 15:26  توسط آرش  | 

عجایب هفتگانه!

تو تمام بیلبوردهای تبلیغاتی مربوط به قشم می نویسند "جزیره عجایب هفتگانه"! من که چیز عجیبی در این جزیره ندیدم جز اینکه تمام خیابوناش و کوچه هاش خاکیند شاید اولین از آن هفتگانه این بوده باشد! کسی اینجا آت و اشغالای شهر رو جم نمی کنه شاید این دومیش باشه! تمام طول سواحل این دریای بی زبان، پر از زباله و بطری های نوشابه و آب معدنی و..  است، شاید این سومین در لیست هفتگانه باشد! و چهار تای دیگر بماند تا بعد!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:30  توسط آرش  | 

آسمان همه جا همین رنگه!

قبل از اینکه بیام قشم گمان می کردم اینجا لااقل خبری از این مسخره بازی های هرساله که تو مرکز کشور هست، نباشه اما زهی خیال باطل! اراذل و اوباش بیکار و صد البته مخلص، اینجا و اونجا نذاشتن، تمام گوشه و کنار مملکت رو به لوث وجود خود آلوده کردن! فکر نمی کردم تو شهری که اکثر مردمش سنی هستن، اینقد فشن شو عاشورا تاشوراشون به راه و پربار باشه! خدا رو شکر مملکت آباد است و گوسفندان هم رام!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 13:40  توسط آرش  | 

آبي درياي جنوب

آبي درياي جنوب

 هزار مايل از آنچه بودم دور شدم، اما اندكي دورتر از آنچه دوست دارم هستم، زيبايي كوه و دشت و گل وسنگ، تا هميشه در جانم جاريست! اكنون كه اينجام، باور آنچه ديده ام، برايم سخت ميايد، مي دانم كه بوده است و من هم با او بوده ام، ولي سخت است باور كنم آنهمه زلالي و خنكي را، گاهي گمان مي كنم اگر برگردم ديگر خبري از فشم و آنهمه زيبايي غرق شده درآن نباشد، تنها با يك نقطه تفاوتي بي نهايت بزرگ پديد آمده است، درست مثل خود كائنات بي نهايت عظيم و باور نكردنيست، فشم با آن برف و سرما و رود و گل و يخ و آبشار، قشم با اين گرمايش! حتي در نيمه شبان چاره اي جزدوش گرفتن نداري بدون اينكه عريان باشي! خوشحالم از اينكه پيش دستي كردم و امسال در ارديبهشت زيبا و خرداد بي همتا، دشت زيباي لار را زيارت كردم، ذخيره ذهني خوبيست براي امروزم كه جز خاك خشك ِ عطشناك، تصويري چشمانم را نوازش نمي كند! آبشار زيباي قو آرميده در سينه سياه كوهي بلند، در آنسوي رود ِ لار كه وقتي به ناچار از آن مي گذري، تا پاي در بهشت زيباييها بگذاري، گويي روي آتشي از يخ راه مي روي، به آني پايت را از زمين برميداري تا سرما سوراخش نكند، خيلي دل تنگم! احساس مي كنم از عشقم خيلي دورم! چنان كه ديگر دستم به او نخواهد رسيد! خدا كند باشد و رنگ عوض نكند! تا دوباره به ديدارش بشتابم، اينجا البته دريا هست، موج هست، ماهي هست! چندان خالي از خدا نيست، بايد بشكافم و بشناسم اين سمت آفرينش را هم.!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 14:11  توسط آرش  | 

عشق غمگین

عشق همیشه هم شیرین نیست، گاهی وقتا از بزرگترین غمهای عالم هم بزرگتر آوار میشه رو دلت، نمی دونم با این عشقی که می دونم هرگز بهش نرسیده و در آینده هم نخواهم رسید، چه بکنم! فقط یگ چیز رو خوب می دونم که این عشق هست، در تمام وجودم در عمق سلولهای بدنم، در خونم با من همیشه و در همه جا هست، کاریش نمیشه کرد! حتی نمی تونم بهش بگم که چقدر دوستش دارم شاید تنها یک بار بتوانم اونم تنها، وقتِ رفتنم می تونه باشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 12:39  توسط آرش  | 

انگار کسی برام نمونده بعد از یک سال

انگار کسی برام نمونده بعداز یک سال!
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 8:58  توسط آرش  | 

من برگشتم!

من برگشتم! به خانه ای که کسی انتظارم را نمی کشید! همه آنها که می شناختمشان از آن خانه رفته بودند! تنها دیوار بود و دیوار! هیچ آشنایی نیافتم! گویی دیر زمانی را در خواب بوده ام! گویی بعد از عمری  مردن و بودن در دنیایی غیر از اینجا! دوباره اجازه زندگی به من داده اند! همه چیز این اطراف عوض شده است! دیگر چیزی شبیه آن وقت ها نیست دیگر نمی بینم چشم براه آمدنم باشند! آخ که دلم خیلی برای اون موقع ها تنگ شده! انگار در تناسخی آزار دهنده گیر افتاده ام! روز از نو روزی از نو! چه قدر این جمله کلیشه ای به نظر میاد! ولی زندگی من هم اکنون به اندازه همین جمله کلیشه ای است و من در قلب کسی جایی ندارم آواره و بی پناهم‌! مگر تو پناهم دهی!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 22:27  توسط آرش  | 

زشت و زيبا!

به خواست ِ هر روزه ام، در حال ِ قدم زدن، در پارك ِ ساعي، بودم كه، از آبنماي وسط ِ پارك، به پايين سرازير، شدم و به سمت ِ چپ پيچيدم، دو تا بچه گربه رو، ديدم  كه، گوشه ي نرده ها، كز كردن و يكيشون، دستاش رو رو كمر اونيكي، گذاشته و به صورت مورب روش خوابيده بود! جثه كوچكش رو انداخته بود رو اون و انگار، داشتن همديگرو نوازش مي كردن، با نزديك شدن ِ من تكاني به خود، داده از تخت ِ مخملينش، پايين اومد و نگاهي به من كرد! كه ايكاش هرگز نمي كرد! اون فقط يكي از دو چشم قشنگش، سر ِ جاش، بود! چشم چپش به كلي كاسه ي خون بود! و ورم كرده و بزرگ شده بود! دلم هري ريخت از دردي كه اون داشت! حالا اون يكي هم، داشت نگاهم  مي كرد، اي واي! اونم كه همين شكليه! نمي دونم يه جور مريضي بود، يا جراحت ِ به يادگار مونده، از جنگ و دعواهاشون! ولي هر جفت اونا چشم چپشون ديگه چشمي توش نبود! دلم گرفت و از اينكه، نمي تونستم كاري كنم، از خودم راضي نبودم! چند قدمي جلوتر آمدم و هنوز زهنم، پر از چشم ِ بچه گربه، بود كه چند نفر از بازنشسته ها رو، كه به عادت ِ هر روزه شان مشغول ِ ورزشِ، دور هم، بودن رو، ديدم و يكيشون كه خپل تر و شيطون تر از همشونه! داشت حركات بدنش رو، باصداي موسيقي زيبايي كه، از پارك، پخش ميشد، هماهنگ ميكرد، از ديدن كاراي اون اما خنده اي كردم و تو دلم ازش سپاس گذاري، كردم كه با اين سن و سال، هنوز شاد است و شادي  مي آفريند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 8:11  توسط آرش  | 

سفر به رشت

هنوز سفرم آغاز نشده، اين مطلب حكم ِ يك آگهي رو، داره كه، چسبوندم رو در ِ خونم و رفتم! قصدم اين است كه از فردا، دهم تير، تا سه شنبه پانزدهم تيرماه، كه روز برگشتم، خواهد بود، عازم سفر ِ رشت بشم، بهونه ي اين سفر اما، عروسي يه دوست ِ كه روز ۱۴ تير ماه، نا خواسته، همزمان شده با تولدِ من! به شوخي بهش مي گفتم پس زحمت ِ كادوها رو هم، من مي كشم! خب اين سفر رو، قرار هست كه، فردا ساعت ِ يك بعدازظهر، از تهران به سمتِ قزوين و سپس رشت آغاز كنم، ميرم و اگر خوش گذشت، گزارش هم ميذارم، تا معدود علاقه مندان هم، همراه ِ من، سفر به رشت رو، تجربه كنند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 11:25  توسط آرش  | 

"گامي كوچك براي من، اما، گامي بزرگ براي بشريت"!

گويا اين، اولين جمله ي اولين انساني است كه، پا بر كره ماه نهاده است، شايد همزمان با ما ايرانيها كه چيزي جز تصوير آقا را، در ماه نمي ديديم، نيل آرمسترانگ، در حال مخابره اين پيام به زمين بوده است! انسان، اين تواناي بي همتا، دست بر آسمانها، يازييده است و پرده از ناشناخته ها بر كشيده! آسمان ِ شب ديشب، به برنامه مارس ۵۰۰ پرداخته بود و جزئياتِ آن را، مي گفت، اينكه براي آماده شدن، براي برنامه ي مريخ، ۶ نفر دواطلب شجاع، كه سه تاي آنها روسي و يك چيني و يك ايتاليايي و يك ارمني، هستند در يك كپسولِ ۵۵۰ متر مربعي، در مسكو، كه در تمام مدت ۵۲۰ روز به طور كامل و شبانه روزي در آن محصورند و حتي تا پاي مرگ هم پيش بروند، دريچه اي به رويشان گشوده نخواهد شد! اين پيش برنامه ي حركت به سوي مريخ است كه، طول سفر ۵۲۰ روز خواهد بود! و در آينده اي نزديك، به اجرا در خواهد آمد!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 8:49  توسط آرش  | 

ماجراجويي در وشنوه - 1

پنج شنبه ساعتِ پنج، از تهران، شهري كه آهسته آهسته! دارد، گردوغبار، اين ميهمان ِ ناخوانده را، بر سر ِ سفره اش، مي نشاند، خارج ميشوم، خروجي تندگويان به سمت اتوبان را، با يك ماشين پليس كه به صورت مورب، در عرض ِ آن، پارك شده، بسته اند! جلوتر مي روم علمكهايي كه آرزوهاي من و تو، در طول بيش از بيست سال براي بالا آمدنش، در آن فرو خفته است! از دور پيداست، به سمت آنها از بزرگراه خارج مي شوم، نزديك و نزديكتر مي آيم، شايد استخوانهايش، هنوز چشم انتظار ِ اشكي آنجا نشسته اند! شايد گمان مي كند، من به ديده ي احترام به او مي نگرم! جز يك بار كه در دبيرستانهاي دهه هفتاد مرسوم بود و ما را هم، به زور ِ نمره انظباط به اينجا آوردند، ديگر هرگز بخت حضور در اين .... مطهر را نداشته ام! دريغ و درد از اين مردمي كه اگر هزاران سال هم بگذرد، نمي دانم براي جبران كدامين كمبودهايشان، براي گشايش كدامين عقده هايشان، همچنان به ديدار اين بارگاه ملكوتي! خواهند شتافت! نگاهم را از او، كه در چشم من چيزي جز يك حفره، كه پيكر خوكامه اي را، در خود داشته است و اكنون جز مشتي خاك در بر ندارد، مي گيرم. راهم را از روي پل به سمت اتوبان ِ خليج فارس پيش مي گيرم، از عوارضي هميشه تعطيل ِ تهران - قم مي گذرم، قم ۱۱۵ كيلومتر! پرايدم را كه با روشن شدن كولر در اين هواي تنوري، چون عجوزه اي مي نالد، به تاخت مي رانم! با عبور ِ اتوبوسي، از كنارم، گويي دستي از غيب مرا، به هوا بلند كرده قصد پرتابم به آسمان را، دارد! اما دستي ديگر كه نيروي رانش به جلوي اين حلبي باشد! مانع امدادهاي غيبي شده، دوباره بر زمين فرود آمده، به راهم ادامه مي دهم، اولين پمپ بنزين يا همان مكانِ رفاهي كه تنها نشان از رفاهي بودنش، بستني فروشيهاي آن است را، پشت سر مي گذارم! ايستادن در مسير و استراحتي كوتاه، حتي اگر آن مسير، تهران تا قم باشد را، دوست مي دارم، از دومين جايي كه براي آزمايش محصولات ِ آخوندها ساخته و پرداخته شده و مناره هاي بزرگش حكايت از تمدني ۱۴۰۰ ساله دارد! نيز، مي گذرم، در جايي در سايه ي تپه اي  ايستاده با چايي در اين هواي داغ، به حرارت بدنم افزوده، دوباره به راه ميافتم، با هر عبورم، از اين مسير هرگز از خاطره ي روزهاي سبزش نتوانسته ام دور شوم، از روزهايي كه تمام اين بيابان در آبي بيكرانه ي دريا، غرق بوده است! ساحلش پذيراي ساقهاي بلورين ِ زيبا روياني، بوده است! شگفتي آگاهي از روزگار آنها هميشه همراه من است. از ديدن ِ توده رسي بازمانده از صدها هزار سال پيش، كه در آخرين لحظه هاي همنشينيش با آب، پايش لغزيده و بر لب پرتگاه، ايستاده است! از رد ِ پاي امواجي كه بر صخر هاي مي كوبيده است! از ستيغ اندك كوههايي كه بيرون از آب، چون جزيره اي سر بر آورده بوده! همه ي اين ها، انگار برايم سخني دارند، سخني از اعماق ِ زمان، از ديرينگي انسان، از بيهودگي زندگي! از اينكه اميدهايم همه، چيزي جز اميد، نبوده است! از اينكه، آن روزي كه هزاران سال همه بدون آنكه زندگي كرده باشند، منتظرش نشسته اند! هرگز نخواهد آمد! همچون گرد و خاكي كه راه را بر نگاهم ميبندد، اين افكار تمام ِ ذهنم را، پر كرده است! پي تول ۱۰۰۰ متر، به  عوارضي اين سمت رسيده ام، از آن هم، رد شده، اندكي بعد به در خانه اي، و ديداري كه هر از گاهي تازه شان مي كنم، ميرسم! استراحتي كرده، شام مي خوريم و فكر ِ ديدار از يك جاي بكر را، در سرم زير و رو مي كنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 12:2  توسط آرش  | 

وشنوه

وشنوه يكي از روستاهاي سبز ِ قم، است. در جايي ميانِ كاشان و اراك و جاسب، يكي ديگر از روستاهاي، كويري ايران، داراي ويژگيهاي منحصر به فردِ آبياري و باغداري ِ خاص ِ اين مناطق، همچون، بهشتي است، در دل ِ كوههاي تفتيده ي، كوير ِ مركزي ايران، سفر به كوير و ديدن مناظر چشم نواز ِ گل و سبزه، كمتر از بهشت هم نيست!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 7:39  توسط آرش  | 

دشت ِ "لار"- قسمتِ آخر

نه از ترس ِ هجومِ سرما، كه از سر ِ ستيز، با تنبلي، درست، در همان، وقتِ ديروز، مثل شفيره اي، كه پوستش را، اندخته، به پروانه تبديل مي شود، از درون کیسه خواب، بیرون جهیده، نگاهی به دشت، مي اندازم، خورشيد ِ مهربان، اولين پرتوهاي نوازشگرش را، بر يالهاي پوشيده از برفِ "آسمان كوه"، اين قله ي سر بر آسمان، ساييده، مي ريزد! دشت، از هر سو، در فاصله هاي دور و نزديك، توسط ِ قلل مرتفع، همچون گنجي گرانبها، پاسداري مي شود! در سمت ِ شرق، قله ي صخره اي و بسيار تندِ "آسمان كوه"، اما، از همه سر فرازتر و زيباتر، است! بلند بالايي كه كمتر گامي را، در عبور از يالهاي زيبايش، ديده است! از سخت صعودترين، قله هاي البرز ِ مركزيست. شايد صعودهاي زمستاني اين قله، از شماره هاي انگشتان دست فراتر نرود، اما اراده ي موجودي، به نام ِ انسان را، هيچ سدي مانع نمي تواند بود، او فاتح تمام آسمانها و زمين، است! شايد روزي، پا، بر آرامگاه ِ خدا هم، بگذارد! اشتياق ِ ايستادن، در چشم اندازهاي صخره اي، اين قله ي زيبا، پاهايم را، مورمور مي كند، ولي چاره اي جز، ايستادن، در مقابل اين اشتياق را، ندارم، وقت تنگ است و بايد، راه رفته را، باز گردم، كوله  را برداشته، از كلبه حقيرانه ام كه ميزبان خوبي برايم بوده، خداحافظي كرده، قدم در را مي گذارم، از سمتِ راستِ رودخانه ي لار، در جهت غربِ آن، كه انتهاي اين دشت ِ غربي شرقيست، گام، بر ميدارم، يك ساعتي راه پپموده ام، گرماي خورشيد را  در تن دشت، حس مي كنم، اكنون، از مقابل رودخانه اي كه، از سمت ِ تنگه به سوي دشت ِ لار جاريست، مي گذرم، كمي بالاتر مي روم، تا در دره اي كه در همان، نزديكي است، سركي بكشم، نزديك تر كه مي شوم، چون عزيزي كه به ديدارش شتافته ام، آغوش در برابرم مي گشايد، دره نيست، خود دشتي ديگر است، در دل دشتِ لار، يكي ديگر از آن دنياهاي زيبايي، كه در اين سه روز، تجربه شان كرده ام، سرجايم مي ايستم، مي دانم اگر جلوتر بروم، ديگر طاقت جدا شدن را، نخواهم داشت! اكنون سومين روز است، كه در اين دنياي زيبا در سفرم! به خواهش هاي درونيم، به سختي، نه! مي گويم و از عرض رودخانه ي پر آبِ لار، به سمتِ جنوب، مي گذرم. در اين ساعت از صبح، جرات به آب زدن را، ندارم! گتر ها را تا زانو بالا، كشيده  از روي كفشهايم، محكم، مي بندم، به آب مي زنم و جز اندكي آب، كه از بالاي گتر راهش را به داخل باز كرده، چيز ِ ديگري حس نمي كنم، از رودخانه هم گذشتم. اكنون به سمت تنگه روانم. دشت كاملا" هموار است و راه هر چند كوتاه به نظر مي آيد اما اينچنين نيست! تنها چيزي كه كاسته نمي شود، همان راه است و راه! از كنار چادرهاي عشاير، كه هنگام ورودمان به دشت، داخل كاميون، بودند و اكنون روي زمين گسترده اند، مي گذريم، رمه ها در اطراف پراكنده اند، زنها مشغول چيدن گياهانند! شايد آنها هم چون من، دلتنگِ آويشن و مرزه بوده اند! ديگر به تنگه ي پر ابهت! نزديك شده ايم، هنوز هم، برفچالها از سر جايشان تكان نخورده اند، هنوز تنگه در سايه و در خواب است! گويا خورشيد تا بالاي سرش نايستد، نمي تواند نگاهي به او بياندازد! دوباره نگاهي به نگهبان ِ مهربان ِ دشت، و زخمهاي روي تنش، مي اندازم و از كنار آب كه در كف ِ دره، جاريست، به سمت بالا پيش مي روم، به جاده اي كه در پاي تنگه به بن بست رسيده است، پا ميگذارم، چند نفري از اهالي روستاهاي اطراف مشغول چراي بزهايشان هستند، كمي بالاتر، همان مكاني است كه شب اول را در سرما به سر آورديم، اكنون شلوغ و گرم است، از حضور ِ عشاير كه دور ِ سفره اي نشسته اند. همه جا از لباسها و چادرهايشان رنگ گرفته است، به شيب دامنه كوه، كه به گردنه ي خاتون بارگاه منتهي ميشود، رسيده ايم، آن راهي كه در هنگام شروع سفرمان، ساده و كوتاه مي نمود، اكنون بعد از دو روز پياده روي، دور از دسترس مي نمايد، جاده را به خطوط مورب مي بريم، و بالا مي رويم، نفس گير است، اما بهتر از رفتن به چپ و راست و در مسير جاده است، پيجهاي جاده گويي پشت هم پنهان شده اند! با گذر از يكي به اين گمان كه ديگر، تمام شدند و به بالاي گردنه رسيده ام، دوباره يكي ديگر، عرض اندام ميكند، چون مبارزي كه در هر قدم، حريفِ تازه نفسي راهش را، سد مي كند! گويي اين پيچش كوه با من سر ِ ستيز دارد ، به اميد ِ چشمه ي پشت ِ گردنه، تمام ِ آب ِ بطري را مي خورم، كاملا" آب بدنم خشك شده و رفته است! به بالاي گردنه ميرسم، ارتفاع اينجا هم كم نيست، خود مانند يك قله، است! اينجا، آخرين جايي است كه، مي توان، دشت ِ زيباي لار، را كه اكنون، زير ِ نور ِآفتاب، آنسوي تنگه، آرميده است، ديد! نگاهش مي كنم، تمام خاطراتش، زيبائيش، براي لحظه اي از مقابل چشمانم، مي گذرد! شايد عشق او دوباره، مسير ِ عبور ِ گامهايم را، به اين سو هدايت كند، شايد بخت، فرصتي دوباره به من دهد، تا ديداري تازه تر كنم با محبوب! درست، چند قدم پايين تر از آن نقطه، دوباره همان چشمه ي زيبا به ما خوش آمد مي گويد، ساعت ۱۱ است اما آب چشمه چنان سرد است كه لحطه اي حضور دستانم، را تحمل نمي كند! براي نهار و صبحانه همين جا اتراق كرده، آخرين بازمانده هاي خوراكيها را، كه كنسرو قارچ و ذرت است، همراه با چايي، خورده، درست زماني كه خورشيد بالاي سرمان، ايستاده است، اين بار، از اين، سوي گردنه رو به پايين، سرازير مي شويم، به چشمه قطره آهن، كه من اين نام را بر او، نهاده ام، مي رسم. دوباره كمي از آبش، مي خورم و از كنار درختان ِ بيد ِ كهنسال، كه در پاي چشمه، ايستاده اند! مي گذرم. جريان ِ آب ِ اين چشمه ي زيبا، تمام خاكِ پاي بيدها را، به رنگ نارنجي زيبايي، آميخته است! تعجبي هم ندارد، آهن و آب تركيبشان، همين است ديگر! باز هم پايين تر مي روم، همراه با جاده به كف دره رسيده ام، از ترس سگهاي آن چوپان ِ سياه، از دره بالا آمده، از همان مسير جاده راهم را به سمت ِ پايين، ادامه مي دهم، حاصبان گله ها، با دبه هاي بزرگ در كنارشان، منتظر هداياي گوسفندانشان هستند، نگاهم به طبيعتي است كه سه روز، مرا به گرمي، پذيرفته است! از صيميم قلب از اين مادر ِ مهربان، قدرداني نموده، آهسته آهسته، به ماشين، كه مقابل ِ محيط باني گرمابدر خوابيده است، مي رسم، بار از دوش برداشته، به پشت او ميگذارم، سوار شده، بر پدال ِ گاز، فشار مياورم، تا به خانه مي رسم!

پ.ن۱:اين سفر، در تاريخ ۱۳تا ۱۵ خردادِ ۸۹، انجام شده، و گزارش ِ آن، تنها به تشويق ِ دوستانِ

 پر احساس، فراهم شده است، كه قدر داني ميشود!

پ.ن۲:تمام صحنه ها واقعيست! و البته در بهار ِ دشت ِ لار، وجود ِ آنها تضمين شده مي باشــد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 10:13  توسط آرش  | 

دشت ِ "لار"- 5

از آبشار ِ زيباي "قو" يا، همان "سفيد آب" ِ نقره گون! به ناچار جدا مي شوم. حتم دارم كه، در هيچ كجاي اطرافِ تهران و به اين زودي ها، دوباره آبشاري چنين زيبا، نخواهم ديد! در هر چند، گامي كه پيش ميگذارم، با نگاهي به پشت ِ سر، گويي از عزيزي جدا شوم، دوست ندارم دوريش را، كاش ميشد پيشش بمانم، آخرين نگاهها را به سويش مي گيرم! و آرزوي ديداري دوباره را دارم، نمي دانم خواهم توانست يا نه! تصوير زيبايش را در ذهنم حك ميكنم، و از خدا و از آفرينشم سپاسگذارم، كه مرا تا پاي اين آبشار، كشانده است، گويي، تازه متولد شده ام! در كنار ِ اين همه زيبايي، ذهنم، خالي از هر آرزويي است، پر است از روشنايي، سرشار از، رسيدنم! به جاي مسير ِ كنار ِ جاده ي خاكي، در پايين دست ِ كوه، از دامنه ها، راهم را، ادامه ميدهم. سخت تر است، اما لذت بخش تر هم، هست! بوي آويشن، مرزه و چاي كوهي، و هزار رستني ديگر، كه من حتي نامشان را نمي دانم. عطر و بويشان را اما خوب ميشناسم! از هر رنگي بهترين و خالص ترينش، را اينجا مي بينم، همه هستند: بنفشه ها، بوي مادران، كاكوتي، آويشن، مرزه، گون، گلهاي بنفش ِ گون چقدر زيباست، كاش اينقدر كوچك مي شدم تا درون آنها، جا بگيرم، بدنم را به نوازش ِ دستان ِ مخملينشان، بسپارم!  كاش زنبوري بودم، در اين دشت، كاش در همين نقطه، از از گردونه ي دنيا، پياده ميشدم، تا تصوير ديگري جاي اينهمه زيبابي را، در ذهنم نگيرد! هميشه، هر جا، كه علفي مي بينم، مانند ِ خوشه هاي گندم، از زمين بالا آمده اند، با دستم چون طره اي از گيسوي يار، مي گيرمشان، و به ياد ِ صحنه اي از فيلم گلادياتور كه قهرمان ِ فيلم، در هنگام مرگ و ورودش به بهشت، با دستش، خوشه هاي گندم را در دست دارد، مي افتم، اين حس هميشه همراه ِ من است، شايد من هم، چون او، اين صحنه را، دوست مي دارم، آهسته آهسته، ارتفاع را كمتر كرده به پايين مي آيم، كمي چاي كوهي و آويشن مي چينم، و از كنار گوسفندان ِ شاداب و چاق و چله كه به جاي پلاستيك، از اين علفهاي تر و تازه تغذيه مي كنند، ميگذرم و كم كم دارم به اتاقكي كه هنگام ِ حركت امروز صبحمان در بالا دست رودخانه ي لار، همان جايي كه به آب زديم و از كنارش گذشتيم، مي رسم، آرزو مي كنم، كسي آنجا را اشغال، نكرده باشد، تا بتواند از سرماي استخوان سوز ِ دشت ِ لار امشب را، پناهمان دهد! به كلبه مي رسم، خالي است، با بلوكهاي سيماني به خوبي ساخته شده است، در واقع اتاقي است با ابعاد سه در سه كه از هر چهار سمتش به دشت زيبا، روزنه اي دارد، شايد براي چوپاني تدارك ديده شده، كه گله اش را از داخل آن نظارت كند! سقفش را ورقه فلزي با شيبي نه چندان تند پوشانده است، دو روزنه ايكه در سمت غرب كلبه، بدون پوشش مانده اند را با دسته اي از علفها، براي بستن راه نفوذ ِ باد، پر مي كنم! و دسته اي ديگر را همچون جارو بركف اتاق ميكشم تا گرد و خاكش را در گوشه اي جمع كنم، تنها عيبش وجود دري آهني است كه شيشه اش در قسمت ِ بالاي آن شكسته  و افتاده است! ولي غصه اي نيست، در مسير وزش باد هم نيست! قفل روي در را شكسته اند، شايد كار ِ طبيعت گرداني باشد، كه قبل از ما، وارد دشت شده اند! روي ديوار داخل كلبه تاريخ ِ بيست هفتم ارديبهشت را با ذغال كشيده اند! تعجبي ندارد اگر هم كار آنها باشد، سرمايي كه شب گذشته خواب را از چشمان ما ربوده بود، حتما" در آن تاريخ كارهاي بزرگتري هم، مي توانسته انجام دهد! كلبه در جايي بين دو رودخانه ي بزرگ لار، و رودخانه سفيدآب كه امتداد همان آبشار ِ زيباست، قرار دارد. براي چايي، از آبي كه كنار ِ دستِ ماست و عبور مكرر ماشينها براي ديدار آبشار آنرا،ِ گِل آلود، نموده است، نمي توان استفاده كرد، گذشتن از رودخانه هم، براي رسيدن به چشمه ي آنسوي رود، بدون خيس شدن كفش و لباس، امكان پذير نيست. چاره اي جز رفتن تا رودخانه  ي لار و آوردن آب نيست! چراغ قوه و بطريها را برداشته راهي ميشوم، آتش را بيرون از كلبه بر پا ساخته كرده، كتري را رويش مي گذارم، خورشيد خيلي وقت است رفته و در نبودش، ستاره ها ي پير، جرات ِ حضور يافته اند! در سمت ِ شمال غرب، ستاره ي قطبي پر نورتر از هميشه ديده مي شود، ميلكي وي، يا همان راه شيري خودمان، تازه دارد طلوع مي كند، هر لحضه بر ازدحام ستاره هايش افزوده مي شود! ماه اما باريك اندام و كم فروغ، است! همه جا را سكوتي زيبا در بر گرفته است! در آسمان تهران هيچ ستاره اي خانه ندارد! اما اينجا جا بي شباهت به محلات شلوغ شهر نيست! پر از ستاره است، آسمانش!  كتري در حال جوش است چايي را به همراه ِ چاي كوهي، داخلش مي ريزم و مي گذارم به آرامي دم بكشد، شام كوكو داريم، مي خوريم چايي هم روش! امشب، خيلي خسته نيستم، خواب ِ امروز صبح هم، مزيد بر علت شده، تمايلي به خوابيدن ندارم، چراغ را بر ميدارم و بدون آنكه روشنش كنم و خواب ِ ناز ِ جيرجيرك ها و پروانه هاي زيبا را، آشفته سازم، در كنار ِ كلبه به گشت و گذار، مي پردازم. گاهي آسمان، گاهي زمين، چقدر ديدنيست اينجا، آنسوي رودخانه پرتوهاي نور با سرعت، به بالا و پايين حركت مي كنند! صداي سگها هم درآمده است! گله اي كه در عصر گاه آنجا اتراق كرده بود، گويا، مورد هجوم ِ گرگ و گراز، واقع شده، چوپان چيزي به سگها، مي گويد و آنها را تشويق، به ادامه جنگ ِ لفظي با مهاجمان، مي نمايد، بازي ادامه دارد، چند دقيقه بعد گويي دشمن، گله را رها كرده، پي كار خود مي رود. دوباره همه چيز آرام است، آسمان، اين طبيعت ِ فراموش شده، را كمتر به اين زيبايي ديده ام، كم كم، چشمانم گرم ميشود! براي آخرين بار به آسمانِ زيبا و پر ستاره ي دشت، مي نگرم، درون كلبه مي روم و به داخل كيسه خواب خزيده، دومين شب را، در دشتِ زيباي لار، به خوابي شيرين، فرو مي روم!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 9:47  توسط آرش  | 

دشت ِ "لار"- 4

با عبور از رودخانه ی لار، منظره ي اغوا كننده ي آبشار ِ "قو" ما را به خود، مي خواند! گويي نيرويي ما را به سمتش هل ميدهد! هوا در حال گرم شدن است و طبيعت دوستانِ ماشين سوار، هم، كم كم، از سمت ِ شرق ِ دشت ِ لار، كه جاده رودهن باشد، وارد شده، در مسير آبشار به پيش مي رانند، اكنون تنها كساني كه اين مسير را پياده طي مي كنند، ماييم!  اغلب ِ ماشينها هم تعارف مي كنند تا سوار شويم، ولي ما قصدمان اين است كه، پياده به ديدار يار برويم، از جاده كمي فاصله مي گيريم، تا هم از تعارف ها و هم از گرد و خاكشان، در امان باشيم، در گستره وسيعي از دشت، چادرهاي عشايري بر پا است، و گله هايشان با خيالي آسوده و در كمال آرامش، در ضيافت ِ علفهاي خوشبو، غرق اند، دو كوهنوردي كه ديروز، در گردنه خاتون بارگاه ديديم، اكنون سوار بر پشت وانتي، به سمت آبشار در حال كوهنوردي هستند! تا پاي آبشار دو ساعتي راه، پيموده، از شيب ِ تند ِ كوه، كه آبشار را چون دانه هاي، مرواريدي بر سينه اش آويخته است، به سمت بالا، حركت مي كنيم، اينجا، تماشاگران زيادي حضور دارند، زن، بچه، جوان، پير، حدود دويست متر بالاتر، از صخره اي كلاه مانند، آبي سفيد و زلال با نيروي بسيار، به پايين مي ريزد! آب در طي ساليان دراز، توانسته است، سنگها را شسته، فضاي بين بر خورد آب با زمين، و محل ريزش آن، در بالاي سنگها را، كه چيزي بيش از ۱۰ متر بلندي دارد، به اتاقكهايي تو خالي تبديل كند، كه با عبور از ورقه ي نازكي از آب، در جايي پشت ديواره، بين صخره و آب قرار مي گرفتي، آبشار، با عرضي حدود ِ پنجاه متر، در بخشي از مسير، بسيار تند و پر آب، و در جايي ديگر آرامتر و كم آب تر است، در قسمتهايي از آن، فشار ِ آب، چنان زياد است، كه گويي از لوله اي بسيار بزرگ، به پايين فواره مي زند و در برخي نقاط هم، شبيه ريزش باران از ناودان است، دقايقي را به تماشاي اين زيبايي، گذرانده، از كناره سنگها، جايي كه آبشار تمام مي شود، به سمت بالا راهم را باز مي كنم، بالاتر از آبشار، زميني هموار، پوشيده از چمن و سبزه است، آبي كه جاري است، بيشتر به يك رودخانه مي ماند تا چشمه، پونه ها در كناره آبراه منتهي به آبشار، با بوي تندشان، هر عابري را، مست مي كنند، كمي بالاتر رفته، روي چمنها، كوله را بر زمين گذاشته، به دنبال ِ سرچشمه ي اين آب ِ زلال، اطراف را مي كاوم! فقط چند قدم بالاتر، از زير تخته سنگي بزرگ، آبي چون اشك ِ چشم، بيرون مي ريزد! سرد و درخشان، از تمام قسمتهايي كه آب، به بيرون جاري بود، اندكي، مي خورم، تا تمام زلاليش را در درونم ميهمان كنم، چيزي جز سكوت و حيرت، از ديدنِ اين همه زيبايي، در نگاهم نيست، گويي، مخزني بسيار بزرگ، در زير ِ سنگ كار گذاشته اند، آب چون نهري از زير آن مي جوشيد و بيرون مي ريخت! كمي هم، با چشمه، راز و نياز كرده، به خط الرسهاي نزديك هم، سرك كشيدم، چهره زمين در اينجا، از دندانهاي گراز، زخمي است! نمي دانم اين حيوان چرا اينقدر به خرابي علاقه دارد، مطمئنا" اگر خدا بودم او را نمي آفريدم، يا آرامش مي كردم و يا لااقل دندانهايش را مي كشيدم! تمام تن ِ زمين را، كنده و زخم كرده، از بين برده است، كمي بالاتر اما، چاله ها، ديگر كار گراز نيست! خيلي عميق تر است، شبيه به يك مخفي گاه است، تا چاله، گويا اينها را، گراز هاي انسان نما، براي قتل و كشتار ِ قوچ و كل و بز، در اين منظقه كنده اند! كه پوكه هاي اين كله پوكها! گوياي اين حقيقت ِ تلخ است، نمي دانم تا به كي اين انسان، از كشتار ديگر موجودات، لذت خواهد برد، و نامش را ورزش  و تفريح، خواهد گذاشت! آخر چه لطفي دارد به آهويي كه همسر و فرزندي دارد و چشم انتظارش هستند شليك كني و نامش را، با افتخار شكار، بگذاري! چه لطفي دارد ماهيان زيباي قزل آلا را، گولشان بزني و به طرف ِ طعمه، بكشي، و در سد پايين دست ِ لار، به خيال ِ اينكه، مشغول ِ ورزش ِ مفرحي، هستي، خونين دلشان، كني و گرفتار مرگشان سازي! دلم مي گيرد از اينهمه سخت دلي ِ همنوعانم! كاش مي توانستم و كاري مي كردم. از اين اندوه مي گذرم، به سر وقت ِ چشمه، باز مي گردم، سر و صورتم را، در آب زلالش مي شويم و براي نهار چايي آماده كرده، با الويه ي خانگي، كه حاصل ِ دسترنج ِ همسر، است، با لذت تمام ِ شكم را شادمان مي كنيم! ساعت را به ۲ بعد از ظهر رسانده ايم! دوباره كوله را به دوش گرفته، راهي پايين مي شوييم. مي دانم، اين آبشار ِ زيبا را، به اين راحتي ها، رهايش نمي كنم! لباس از تن بر مي كنم، و به دورانديشي خودم كه، مايو هم، در كوله ام گذاشته ام، آقرين گفته، آنرا به تن مي كنم! گرماي آفتاب و سرماي كشنده آبشار را، با هم تلفيق مي كنم و تن به آب، مي سپارم!  ضربات آهنگين آب از ارتفاع ِ ده متري بر سر و تنم مي زند! و مرا غرق در لذتي وصف ناپذير مي سازد! تمام طاقتم را جمع مي كنم و تا مرز يخ زدن در زير آب مي مانم! كمي به اين منوال مي گذرد، هوا گرم و آرام است، اما نه آنقدر كه اين آبشار ِ پر آب را، گرمايي بخشد، روي تخته سنگي، مي نشينم و تن به آفتاب سوزان مي سپارم، تا كار ِ خشك كردن ِ تنم را، او انجام دهد، لباسهايم را، مي پوشم و هنوز كز كز، سرما را، در تنم دارم كه، باز هم، به سمت ِ پايين از دامنه هاي كوه، راهمان را، پيش مي گيريم، تا پناهگاهي، براي اتراق شبانگاهي بيابيم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 14:16  توسط آرش  |