هزار مايل از آنچه بودم دور شدم، اما اندكي دورتر از آنچه دوست دارم هستم، زيبايي كوه و دشت و گل وسنگ، تا هميشه در جانم جاريست! اكنون كه اينجایم؛ باور آنچه ديده ام، برايم سخت مي آيد، مي دانم كه بوده است و من هم با او بوده ام، ولي سخت است باور كنم آنهمه زلالي و خنكي را، گاهي گمان مي كنم اگر برگردم ديگر خبري از فشم و آنهمه زيبايي غرق شده درآن نباشد، تنها با يك نقطه تفاوتي بي نهايت بزرگ پديد آمده است، درست مثل خود كائنات بي نهايت عظيم و باور نكردنيست، فشم با آن برف و سرما و رود و گل و يخ و آبشار، قشم با اين گرمايش! حتي در نيمه شبان چاره اي جزدوش گرفتن نداري بدون اينكه عريان باشي! خوشحالم از اينكه پيش دستي كردم و امسال در ارديبهشت زيبا و خرداد بي همتا، دشت زيباي لار را زيارت كردم، ذخيره ذهني خوبيست براي امروزم كه جز خاك خشك ِ عطشناك، تصويري چشمانم را نوازش نمي كند! آبشار زيباي قو آرميده در سينه سياه كوهي بلند، در آنسوي رود ِ لار كه وقتي به ناچار از آن مي گذري، تا پاي در بهشت زيباييها بگذاري، گويي روي آتشي از يخ راه مي روي، به آني پايت را از زمين برميداري تا سرما سوراخش نكند، خيلي دل تنگم! احساس مي كنم از عشقم خيلي دورم! چنان كه ديگر دستم به او نخواهد رسيد! خدا كند باشد و رنگ عوض نكند! تا دوباره به ديدارش بشتابم، اينجا البته دريا هست، موج هست، ماهي هست! چندان خالي از خدا نيست، بايد بشكافم و بشناسم اين سمت آفرينش را هم.!