اضافه!

ار این خربزه ها که پوستش سبز ِ مایل به طوسی هست گرفتم و دارم میخورم. ته مزه ِ خیار میده نمی دونم چرا! یه انارم قاچ کردم دونه هاش عین دونه های عقیق ِ یمنی زیر نور میدرخشه! قرمز ِ پر رنگ که به مشکی میزنه! شانس میوه ای امشبم خیلی با دیشب فرق داره که دونه های انارش عین ِ ع.ن ِ خشک شده به هم چسبیده بود و چاره ای جز اینکه بریزم دور برام نذاشت! چن وقتیه پرتقال تقریبا نرسیده میگیرم و به شدت از خوردنش سرکیف میام...اینقد که خوش مزه است! نه شیرینه نه ترش...نه ملس و نه هیچ چیز دیگری که کلمه ای براش از قبل داشته باشم...فعلا رژیمم اینه که تخم مرغ سیب زمینی آب پز بخورم و میوه هم همینطور...فقط باید این نکته رو رعایت کنم که وعده های اصلی رو کمی کمتر کنم با این روند حتما از چربی های خوش خیال ِ سالهای اخیر کاسته به حجم ِ عضله هام اضافه خواهد شد...

ادامه!

خوشبختانه امروز عصر بارون شروع به باریدن کرد در تهران و همین الان هم با شدت هرچه تمام داره به سقف خانه می کوبه! خوشحالم از این خیسی دلچسب بعد از مدتها! پاییز بی این قطره های فرو فرستاده از آسمان که پاییز نیست! البته به اینهم فکر میکنم سیلابی که از تو کوچه خیابون راه افتاده به سمت ِ پایین؛ با حضور مسئولان نالایق چه بلایی میتونه سر ِ خونه زندگی مردم بیاره ولی کاری از دستم برنمیاد...خب پس به صدای انفجاری رعد و برق گوش میسپرم و به خوابیدن ِ همراه با خوشی روی مبل ادامه میدم...

ثابت!

فقط تو مدت چهل روز دو کیلو کم کردم! ضمن اینکه این بخش ِ مثبت رو هم باید در نظر بگیرم که علی رغم حجیم شدن برخی نقاط مشخص بدنم؛ این اتفاق افتاده و این بیشتر خوشحالم میکنه! هفتاد و سه و نیم بودم روزی که شروع کردم و امروز دقیقا" دو هزار گرم کاهش داشته آنچه که به عنوان جرم و وزن از خودم میشناختم. هر چند که این دو میتونن کمی متفاوت باشن از نظر علمی ولی من یکسان در نظر میگرمشون! دیگه بیشتر از این راضی به لاغری نیستم و باید تو همین عدد ثابت بمونم...

کنار!

هر روز باید تخم مرغ و سیب زمینی آب پز بخورم. و همین الان اولی رو از رو آتش برداشتم و به دومی زمان بیشتری دادم برای پخته شدن. گاهی که زمانم آزادتره و عجله ای برای خوردن ندارم؛ سیب زمینی رو روی سنگ های کوچک که برای پختن سنگک ازشون استفاده میکنن؛ پهن میکنم و آرام و با حوصله میذارم که طلایی بشن ولی اغلب اوقات به همون شیوه سنتی جوشاندن در شیرجوش بسنده میکنم. حس خوبیه که متعهد به نخوردن این دو در روغن شده ام. فقط اگه بتونم با تکرار هر روزه اش کنار بیام خوبه...

کاشته!

تو همون یک ساعت و نیمی که تو باشگاه دارم آهن جابجا میکنم! قشنگ این حس بهم دست میده که من یه آدم دیگه م! عضلاتم باد کرده و مدام جلوی دیوارهایی که آینه پوش شدن این و اونور میرم...اما حیف که این حس و حال ِ خوب خیلی دوام نداره و با دوشی که آخر کار میگیرم شسته میشه میره پی کارش! نگفته نمونه که تو خونه هم تقریبا لختم تا بلکه بیشتر عمر کنه این خودشیفتگی ام! تو بعضی حرکات که به بالاتنه مربوطه بیشتر از بقیه به خودم سخت میگیرم و سعی میکنم با تمام توان و شایدم بالاتر از اون؛ وزنه ها رو بالای سرم ببرم! اما پایین تنه رو خیلی جدی نمیگیرم و فقط از سرم وا میکنم که انجامش داده باشم! جلو بازو؛ پشت بازو؛ بالا سینه؛ سرشونه و از این قبیل حرکات بیشتر از بقیه باب ِ میلم هستن! شاید به این خاطر که ارتباط مستقیم با هورمونی دارند که در میلی ثانیه های اول ِ آفرینش در تخم ِ انسانی من کاشته شده است...!

انتظار!

امروز چنان از دایره ِ تنگ ِ این جهانی ام بیرون رفته و دور شده بودم که گمان میکردم دیگر برنخواهم گشت! ابرها از حرکت ایستاده بودند! صخره و سنگ ها نرم و سبک همچون پر کاه می نمودند و من نه روی زمین سخت که بر بال ِ مواج ِ پرنده ای گویی در حرکت بودم! از این روزها کم در تمام عمر ما آدمها دیده می شود و من چندتایی را تا به حال دیده ام! دیر زمانی است که باور دارم زندگی این رفت و آمدهای روزانه از محل کار به خانه یا بر عکس نمی تواند باشد و باید روی دیگری هم از این سکه بتوان دید و این تکرار گاه به گاهی که تا به انتها در خاطرم خواهد ماند از همانهاست که انتظار دارم بعضی وقتها ببینم...

رفت!

دیر پاشدم از خواب با اینکه به موقع و ساعت دوازده چشم از جهان ِ زندگان فرو بسته بودم! نزدیک ظهر صبحانه خوردم و راه افتادم به سمت کوه؛ اینبار در طالع و روز شمار حیاتم؛ اسم درکه را نوشته بودند! رفتم و آسوده خیال در کنار آتش خیره به آسمانی که از حرکت ایستاده بود نگریستم! شرابی که نباید می خوردم را خوردم و سیگاری پک زدم برخلاف میلم! اما خوش گذشت...حتم دارم اگر لب نرم تنی در همسایگی لبانم بود؛ جز اینکه در میان ِ لبانم بفشارم کار دیگری نداشتم...به هر حال امروز هم از آن ساعتهای خوش گذر عمر بود که گذشت و رفت...

نقل!

دزد نامرد شیشه ماشینم که تو کوچه گذاشته بودم رو شکونده و ضبط و مانیتورو کنده و برده! ضمن اینکه از زیبایی و صفر بودن افتاده؛ من که با خوش خیالی و مثبت اندیشی فکر میکردم محله و کوچه مان امن است و آسیبی نخواهم دید؛ نظم و نظامم به هم ریخته و پر آشوب شدم...در این خیالم که از خانه را از محل کار دور کرده به سمت شمال ِ شهر نقل مکان کنم...

خودمان!

دارم به ساعت ورزش سه روز در هفته ام نزديك ميشوم؛ خود ِ واداده و سهل انگارم ميگه بذارم و برم خونه بگيرم بخوابم! ولي اون يكي كه اسمش سخت كوش و بعدش احساس رضايت هست بهم ميگه كه برو يكمي به خودت زحمت و سختي بده دمبل و هالتر آهني رو جابجا كن تا حداقل براي چند ديقه در روز هم شده حس بهتر و زيباتري نسبت به جهان و هستي و زندگي پيدا كني! خب چاره اي ندارم جز اينكه جسم و روحم رو بسپرم دست ِ اين دومي تا بلكه از حسرت بيهودگي رهايي پيدا كنم! زندگي هميشه مثل يه رود و جوي روان نيست كه دستت رو ببري تو زلالي آب و سيب ِ خوشبختي رو شسته به دندان بگيري! زندگي گاهي مثل يه بركه و مردابي ميشه كه بوي تعفن گرفته و به ناچار بايد آنجا بنشيني و گمان كني كه كنار درياچه اي بكر در ميان ِ كوهستاني كه گذر هيچ بشري تا بحال به آن نيفتاده است نشسته اي و گاهي اگر تا اين اندازه بلد نباشي به خودت دروغ بگويي! به آني جانت را پاي صافي و سادگي ات گذاشته از اين دنيا رخت برخواهي بست! آري اگر فكر مي كني اين فقط ديگرانند كه بتو دورغ مي گويند بايد بداني كه همه ما آدمها گاهي پيش مياد كه به خودمون هم دروغ مي گوييم! ديگران كه جاي خود دارند...!

طول!

يه روشي پيدا كردم كه ميشه باهاش روزانه حدود بيست درصد به پولت اضافه كني! البته كه من با يه مبلغ خيلي كم امتحانش كردم نه با رقمهايي كه دست و دل ِ آدم رو بلرزونه! و اون عدد كلي رو يه جايي سپرده كردم كه تقريبا سالي همين مقدار بهش اضافه ميشه! حسنش فقط اينه كه امن و مطمنه! دارم به عقل خودم شك مي كنم كه چطور من داراييم رو دو دستي تقديم يكي ديگه كردم و اون احتمالا داره با همين شيوه اخيرا كشف شده توسط من؛ روزانه به اندازه تمام طول سال پول درمياره ازش و من ِ خوش خيال تو اين فكرم كه دارم ازش سود مي گيرم...!

ناكام!

ناهار سلطاني خوردم. عرف اينه كه هر تيكه جوجه؛ كنارش يه گوشت خوابيده باشه! اما فقط دوتاشونو تونستم پيدا كنم! نمي دونم با چه فرمولي محاسبه مي كنن كه حتي تو كار سري و تناوب هم اختلال ايجاد مي كنن! درسته كه گوشت گرونه ولي اينكه ديگه با كف گير و ملاقه از ته ِ ديگ درنمياد بالا بگي شانسيه و كم كشيدن برات! با اعداد و رياضيات كار داره ديگه! اولي مرغ بعدي گوسفند! اينم بگم كه من هميشه وزيري و سلطاني رو اشتباه مي گيرم و تا زماني كه بكشن بذارن جلوم نمي تونم تشخيص بدم فرق بين اين دوتارو! ياد ِ كنكور مي افتم و كلمات متشابه و به ناچار بايد يه لمي پيدا كرد براي بخاطر سپردنشون كه من ناكام از انجام اين كارم...

نمره!

دندونم داره درد ميكنه ولي همتش رو ندارم برم دكتر وقتي يادم ميفته واسه هر كدومش چندين مرتبه بايد مراجعه كنم و از اون بدتر اون سوزني هست كه فرو ميخاد بكنه تو لثه م و مطمنم كه من اون لحظه آرزوي مرگ خواهم كرد! كاش اندازه كروكوديل خوشبخت بوديم كه بي نياز اين قشر ِ زحمت كش! مي شديم و خودبخود دُم و دندان و استخوانهايمان ترميم مي شد تا وقتي زنده ايم...بي اغراق خيلي از موهبت هاي خيلي از حيوانات رو نداريم ولي چجوري و با چه ارزيابي به خودمون نمره بيست داديم و شديم اشرف ِ همه شون من نمي دونم!

پناه!

من فكر مي كنم پول خيلي خيلي از اون چيزي كه تا حالا بهمون گفتن و خودمون عقلمون رسيده دركش كنيم؛ مهمتر بوده و هست! علتش اينه كه تمام فكر و خيالهاي آدم با داشتن انبوهش به آني شسته ميشه ميره پي كارش! البته اهل فن مي دونن كه منظورم از داشتنش عددي بالاتر از صد هست والا پول خردها رو كه همه دارن. در مورد شخص خودم بايد بگم كه با چيزي حدود دويست تومن كارم راه ميفته و ديگه نياز نيست به محل كارم و ساعت خواب و بيداريم فكر كنم و نه حتي نيازي به اين هست كه به كوچه و همسايه هام و رودررو شدن باهاشون بيانديشم! اولين كارم اين مي تونه باشه كه يه پنت هاوس در جايي مثل فرشته يا زعفرانيه بگيرم بعديش يه ويلاي خوب و البته بزرگ در اطراف و ترجيحا" شرق كه لواسان و فشم ميشه و دوتاي آخري هم يه لندكروز صفر و يه مزرعه هكتاري ِ مجهز كه بتونه زماني كه از ديوارهاي آپارتمانم خسته و كلافه ام و حتي بودن در ويلاي فشم هم نتونسته به دادم برسه پناه ببرم كنار سگ و بز و حيووناي ديگري كه تو اون مزرعه ميخام ازشون نگهداري كنم...

خيال!

برنامه ِ باشگاهم سنگين تر شده و به جاي چهل دقيقه تا يك ساعتي كه قبلا صرف اين كار مي كردم حدود دو ساعت بايد وقت بذارم براش! و به خاطر همين هم روزهاي فردم رو به استراحت اختصاص دادم فقط و فقط سه روز در هفته مشغول تمرينم! در كل از خوابيدن روي مبل و به بطالت گذراندن عمر بهتره. اين شايد كامل ترين توصيفي باشه كه مي تونم از اين بخش از زندگيم ارايه بدم! گاهي البته به خودم ميگم كاش از اول ِ كار به جاي كوهنوردي و شنا؛ همين رشته رو با جديت دنبال مي كردم! كه اگر اينكارو كرده بودم الان از هر تار موم يك دختر ِ ناز آويزان بود! خب البته كوهنوردي واسه من مثل يه ورزش نيست! مثل يه تكيه گاهه؛ يه پناهه! و بيشتر و بهتر كه فكر مي كنم مي بينم اگرم برگردم عقب باز همون كارا رو مي كنم و از انتخابام راضي ام... لازمه اينم بگم كه كاش برخي كه بدون آدرس كامنت ميذارن دست از اينكارشون بردارن و بذارن آدم تو خلوت و برهوت ِ تنهاييش تنها بمونه! والا اين عبور گاه و بي گاه ِ و بي نام و نشان به چه درد مي خوره...