سوار!

دیشب مستندی می دیدم بنام در ابتدای کویر، قصه مردی پا به سن گذاشته که به اعتبار قناتی کم جان شده درختان به و دیگر چیزها را کاشته بود اما در میانه تابستان از بی آبی به گریه افتاده با بغض و اشک از خدا التماس آب و باران داشت! من اگر بتوانم تمام آدمها و دستای رو به آسمان گرفته شان را ندید بگیرم چگونه از ناله و شیون های آن مرد می توانم چشم پوشی کنم که به هر دری زد برای زنده ماندن درختانش که به گفته او از فرزندانش بیشتر برایشان زحمت کشیده بود ولی فایده ای نداشت! از یخ و کاهی که زیر خاک و کنار جوانه ها دفن میکرد برای ماندگاری رطوبت تا بطری کارگذاشتن پای آن عطش زده ها و تیمار و غصه خوردن برای تشنه ماندنشان اما هیچ کدامشان راه به جایی نبرد و همچنان زمین و آسمان راه عناد پیمودند و باغ پیرمرد را یکسره به نابودی کشاندند! یاد باغ سنگی اطراف کرمان افتادم ناخودآگاه که صاحبش برای ناامیدی از خدا و باران بر شاخه های درختانش سنگ آویزان کرده بود و تن عریانشان را تا زنده بود تیمار میکرد! سرزمین بی رحمی داریم و خدایی بی رحم تر! آب اگر نباشد زندگی در هر شکل آن بی معنی و بیهوده می نماید و شاید روزی بلایی که بر سر آن باغها آمد در انتظار تمام هستی ما هم باشد در این دیار با این ابلهان حاکم و نادانهایی که بر سرنوشتمان سوارند....

انگشتر!

جمهوری و پاساژ علاالدین با جمعیتی که از سر و کول هم بالا می روند و مغازه های یکی دو‌ متری که حتی برای جا دادن ویترین هم فضا کم می آورند و در هر کدامشان چند نفر مشغول بکارند! از ریزترین قطعات گوشی تا بزرگترینش را اینجا می توان یافت، شرکتی، تقلبی یا فیک که از هر دو اینها فقط خودشان سر در می آورند و وجدان نداشته شان! چاره ای البته نیست به یکیشان باید اعتماد کرد و تعویض ال سی دی را به او سپرد هرچه باداباد! از اینجا که خلاص شوم حال و توانم اگر یاری کند سمت بازار و مولوی هم خواهم رفت! به یکی از عادتهای روزانه ام تبدیل شده است گویا سر زدن به بساط آن ساعت و انگشتر فروش کنار خیابانش و گذشتن از پیش چشمان دست فروشان آسمان جلش! تا چند سال قبل با هزینه تعویض تاچ گوشی به آسانی میشد پراید خرید اکنون اما جز خاطره ای غبار گرفته و دور دست به چیزی شبیه نیست این گذشته های نه چندان دوری که در این سرزمین برما سپری شد...

شکل!

مانده ام که این شعله های خشم بی امانی که از درونم زبانه می کشد برای چیست! شاید برای تمام سوالهای همیشه بی پاسخی باشد که تاکنون با آنها مواجه بوده ام! پدر مادر وطن محل تولد و هزار دیوار و زنجیر و حصاری که تا به اینجا به دور هستی ما بی آنکه خود بخواهیم کشیده و بسته اند! هیچ تصوری از اینکه اگر اینگونه نبود زیستنم چه صورتی داشت، ندارم! تمام ترسهایم تمام باورهایم بی هیچ ردی روی تن و جانم ناپدید می شدند و نوزادی بودم آماده کاشتن بذرهای روشن امید چون کشتزاری حاصل خیز و یا شوره زاری مثل همین که اکنونم! آزارم نده مرا به وادی ناممکن ها با خود نبر بگذار در همین خانه تاریک غم گرفته فارغ از اینکه زندگی بدون این زنجیرها چه رنگ و شکلی داشت بمانم...

وهم!

شروع نمیکنم هیچ کسب و کاری را! در همین مسیر آرام و بی هیحانی که گام بر میدارم می مانم و به زندگی با روال عادی ادامه میدهم! می دانم روزی به آخر خط می رسم و شاید پشیمان باشم از کارها و ریسکهای نکرده ام اما باکی نیست! زیستن به استرس و شیونهای بیهوده اش اصلا نمی ارزد! وقت آزادم را در کوچه و خیابانهای شهر بی هیچ هدفی پرسه میزنم! گاهی مولوی و میدون اعدام زمانی دیگر گمرک و میدان رآهن! اصلا چه فرقی میکند اینجا و آنجا! درون قطاری که از زیر زمین درون تن شهر می رود، خزیده بی برنامه ای از پیش به هرجای این شهر که باشد می روم تا روزهای آخر تابستان به سر آید و مهر از راه برسد تا شاید آسمان مهربانی کند و اندکی باران مهمانمان کند! البته که هیچ ابری آن بالا به چشم نمی خورد و به جز انعکاس آبی بیکرانه چیزی نمایان نیست! ماه این اواخر به شدت بزرگ و باشکوه شده و شب ها اگر خاطرم باشد نگاهی به صورت زرد رنگش می اندازم و از این فکر که در هزاره های دور بدون هیچ نور و روشنایی و در تاریکی مطلق بیابانها و خانه های گلی کوچک، تا چه اندازه وهم انگیز و ترسناک بوده این گوی چرخان در پیرامون زمین و ما حق سرزنش آن مردمان را نداریم اگر برایش قصه ها و افسانه ها ساخته اند...و سکوت میکنم برای نهفته ماندن رازهای سر به مهری که این جهان تاکنون داشته و شاید تا به ابد همچنان مخفی و پنهان خواهد ماند...

ملت!

فارغ از اینکه یه جشن مذهبیه یا فقط بهانه ای برای خوردن گشنه ها! من بشخصه فکر می کنم اگر کنار بایستی و رفتار مردم را تماشا کنی در می یابی که عمق فقر و فلاکت آنچنان زیاد شده که برای یک لیوان آب هویج یا سیب زمینی سرخ کرده و نصفه بلال حاضرند همدیگر را جرواجر کنند در حالی که سکوهای حکومتی با بلندگوهای کر کننده دم از اتحاد و همدلی و پیروزی می زنند! ملت عجیبی هستیم چیزی بیش از این نمیشه گفت...

کنار!

من همچنان از بی دوستی در رنجم! ولی هنور هیچ چاره ای به جز کنار آمدن با درد ها در این دنیای مسخره و بیهوده نیافتم! گاهی مهربانم گاهی به شدت دلخور و ناراضی و غرزن! نسبت به همه موجودات به جز انسان، مهر و عطوفت و علاقه درونم یافت میشود! حتی مارها را به خاطر لمس کردن پوست یا فلس های نرم زیر شکمشان عاشقانه دوست دارم! از روباه و خرگوش و آهو خوشم می آید البته از گرگ ها نه! اینها را گفتم که بدانی همیشه چیزی را به دنبالشی نخواهی یافت! حتی اگر آن چیز بی ارزش ترین و فراوان ترین روی زمین باشد و اینگونه است که گاهی روزهای عمر در حسرت می گذرد اما من مشکلی ندارم و با این درد کنار آمده ام...

افسانه!

بجز شهرهایی که مردمان نادان و متعصب داره بقیه جاها رو رفتم و‌ گشتم! تبریز بر خلاف تصور ما اصلا سرسبز نیست! خاک بسیار بی کیفیت و پر از آهکی که نرسیده به شهر به استقبال چشمانت می آید از درخت و سبزی ذهنت را پاک می کند! از پر برفی و سرمای کشنده ی ده های قبل در این سرزمین که همچون افسانه ها در خاطر مردمان مانده است هم دیگر اثری نیست! پس باید جامع تر نگاه کرد و بهتر دید. بندر شهر بی هویتی است! این جامع ترین و خلاصه ترین تعریف برای این شهر جنوبی ایران است! شهری با رودخانه های خشکیده و تبدیل به مجاری فاضلاب شده! شهری با خیابانهای کثیف و داغ و اما ساحلی که تمام این زشتی ها را یکسره می شوید و مناظری رویایی در ذهنت می سازد...

بالا!

فردا کجا میشه رفت! شاید باغ گیلاس و یا دربند! یاد خشکی و بی آبی این دره ها که می افتم از بیدارشدنم پشیمون میشم! حتی چشمه بالای گردو بزرگ تقریبا خشک شده و آبی نمیشه ازش در بطری ریخت و برای نهال های بالا دست برد و من از ترس اینکه با تن خشکیده و بی جانشان روبرو بشم اصلا بالا نمیرم! کاش هرکی به خدا نزدیکتره درخواست آب و باران کنه، بخدا جای دوری نمیره...

رخ!

با یادآوری آن دوست رفتم‌ و نوشته های پر شمار یک سال قبل را خواندم! چندین پست پی در پی در یک روز از ظهر تا نیمه شب از همه جا و همه چیز! به خاطرم آمد که چقدر آن روزها دنبال اضافه کردن سکه هایم در همستر بودم و امروز نه چیزی از او در خاطرم هست نه رد پایی در ترازنامه مالی ام! آن دویست میلیاردی که به عنوان حلال مشکلات می دانستم هم بدست نیامد و کاملا از خاطر برده ام! در شش ماه اخیر تنها خریدم که در دسته دارایی ها طبقه بندی میشه چندین سکه بوده و بس و هیچ تغییر دیگری رخ نداده است...

فرستاده!

برخی مهرشان فروارن است مثل باران و یادآور یک سالگی انتشار پستی در وب می شوند اما من روزی نیست که از خدا یا طبیعت یا آن نیروی برتر و آفرینشگر نخواهم که به داد درختان و آن آهوان مقیم در کوهستان برسد و چند قطره باران از آسمان فرو فرستد اما هیچ اتفاقی نمی افتد! ایمانم را تماما از دست داده ام نه اینکه ندانم من و دیگران شایسته خواهش و تمنا از خدا نیستیم بلکه به این دلیل ساده که خود خدا تا به این حد سنگدل شده است که سوختن و جان دادن آن بی گناه ترین موجودات را زیر تابش خورشید می بیند و هیچ کاری نمی کند! چه میشد مگر فقط کمی از آن آب که در هند و پاکستان مردمان بیچاره را به کشتن داد برای کوه و درختان و طبیعت بی جان شده این دیار فرو می فرستاد آخر...

رفتن!

من در پارک کوچکی در همسایگی ساعی نشسته ام! تهران همه ساله با ورود شهریور ماه واقعا فصل تازه ای را تجربه می کرد و خنکی از راه می رسید امسال اما با اینکه هجده روز از موعد آن گذشته هنوز هم گرما حضورش پر رنگ است و جای خود را به سردی پاییز نداده است! درختان اما خزان زده و پژمرده اند از بی آبی و داغی بی پایان تابستان! گوجه گیلاسی و انگور گرفته و کنارم روی نیمکت گذاشته ام از براق و تپل بودن گیلاسی ها خوشم می آید و انگورم که همیشه از میوه های دوست داشتنی ام بوده و هست. پیشنهاد نقل مکان کاری چند ساله به تبریز یا بندرعباس را پیش رویم دارم در اینکه بپذیرم یا رد کنم البته مختارم ولی در این روزها نیاز به یک تغییر بزرگ را حس می کنم و هیچ نمی دانم کدام یک دقیقا همان اتفاقی خواهد بود که در خیالم پرورانده ام! رفتن یا ماندن، مساله این است...!

پرده!

دو سه روزه حواسم به ماه هست! دیشب وقتی که از غرب به شرق آزادی در حال پیاده روی بودم به نظرم آمد که به تنهایی تمام عرض خیابان را پر کرده است با نوری که تقریبا زرد بود و امشب هم بالای میدان آرژانتین می درخشد و کمی سفیدتر شده است! قرار است تا دو ساعت دیگر کاملا سیاه شود اگر بخت دیدنش را داشته باشم! برای من قابل درک نیست چگونه بعضی اتفاقها می افتد و من از روی زمین چگونه می توانم همزمان که در حال چرخیدنم نظاره گر این رویدادها باشم! خوب است دیگر پیامبری چیزی نداریم تا از عمق نادانی اش آیه ای نازل کند و ذهن و دهانمان را یکجا ببندد! از خورشیدی که در چشمه ای سیاه و لجن گرفته فرو می رود در هر عصرگاه تا ماهی که به دلایل کاملا غیرعقلانی چهره در پرده فرو می برد! نبود آگاهی چه بلاهایی بر سر ما مردمان آورد که هنوز هم بعد از هزاره ها، این چنین تاوانش را پس می دهیم و باز کافی نیست...!

مخفی!

امروزم در کوه گذشت، نه در مسیری عادی و هموار که در چالشی ترین راه ممکن قدم گذاشتم و با دست و پایی خراشیده از تماس با شاخه های درهم تنیده خارها و صخره های اره ای به خانه برگشتم! اما امتحانی شیرین و دلخواه بود برایم! آخر من از انجام کاری که بقیه آدمیان می کنند خوشحال نمی شوم! زیره کفشم کنده شد و فعلا باید به بایگانی کفش ها برود تا تعمیر شود. چشمه ها با وجود کم آبی و بی رمقی هنوز جاری و زنده اند و این مایه امیدواری است. چند آهو دیدم مادری با بچه های کوچکش که در استتار با صخره های زمینه به زحمت دیده می شدند کمی پایین تر از آنجا و در مسیر برگشت مخفی گاه سنگ چین شده شکارچی را تخریب کردم بلکه تلنگری به مغز پوسیده اش بخورد که دست از کشتن این موجودات بی آزار بردارد...

نرم!

بی هیچ امبدی بی هیچ آینده ای که در آن نشانی از آمدن باران باشد در آخرین دیدارم با آن نهالهای کوچک گردو و دیگر درختانی که آنجا در آن دره خوشبخت پا گرفته اند به درود گفتم و نمی دانم بازهم شاداب و سرزنده خواهم دیدشان یا نه! اسیر بودن سرنوشت خوبی نیست حتی اگر در بهشت باشی! کاش میشد دل خدا نرم بشه با دیدنشان یا کاش می شد به خانه می آوردمشان من با خودم آن کودکان چشم به راه آسمان را! دیگر به این باور آمیخته با یقین رسیده ام که خدایی هم اگر هست حتی ذره ای شبیه رویاهای مهربان ما که از او ساخته ایم نیست! او هم مثل حاکمان و ظالمانی است که از هزاره های دور تا به امروز ما مردمان بیچاره فقط برای آرام کردن دلمان، دانسته خواسته ایم با تصویر خوبی که از آنها گاهی ساخته ایم، مرهمی بر دل سوخته خود بگذاریم وگرنه چطور می توان ساقه و ریشه کوچک آن بی آزارترین موجودات روی زمین را در حسرت قطرات کوچک باران هفته ها و ماه ها نگه داشت! من اشک می ریزم در تنهایی ام و ای کاش خدایی داشتیم که دلش با اشک چشم درختان فقط کمی نرم تر میشد...

لنگر!

هر روزمان تجربه ای است میان زیستن و مردن، نیم زندگی نیم مرگ! و این ساعت از شب یا روز یا بامداد هر نامی از این دست که بتوان رویش گذاشت درونم از سکوت دلخواه کوهستان پر است و از برگهای بیدی که بی هیچ جنبشی سایه بر سرم انداخته بودند در آن دم شیرین نوشیدن و من شبیه تر به زیستمندی هستم که اگر نه در مرز میان دو دنیا آنچنان که در باورمان کاشته اند، حضور دارم. لاجرم جایی در بین مرگ و زندگی پرسه می زنم گاهی! در گمان من روزهای رفته از عمر در خاطرمان نخواهند ماند مگر با لنگر غم و یا شادی سنگینی در عمق جانمان، آویخته گردند و این قایق کوچک و سرگردان در میان امواج پوچی را فقط همین چند لحظه در نقطه ای میان دنیاهای پیچیده درهم، در تشویش و یا آرامش نگهدارند! و من هیچ حاصلی به جز این دو نیافتم از این همه بودن روی این کره خاکی!

فرق!

امروز هم من در کنار درختان و رود کم جان شده ام! خبری از باران نیست و من هم امیدی به استجابت ندارم تا دعایی کنم! با خودم می گویم خدایی اگر هست لابد از من آگاه تر و داناتر و مهربان تر است پس نیازی به عجز و التماسم نیست اگر خواست خودش می بارد از ابرهای بی حاصلی که در آسمان شهر جولان می دهند و اگر هم نخواهد کاری نمی توان کرد! من باید به گردوهای کوچک آب بدهم امروز و نمی دانم چشمه در آن بالا هنوز جاری هست یا نه. معدود آدمهایی که در این گرمای طاقت فرسا در کوه هستند در حال برگشتند و من اما تازه بالا می روم! گاهی حس میکنم شباهت کمی به دیگران دارم گاهی هم گمانم بر این است که هیچ فرقی با آنها ندارم!

شانس!

اخیرا مولوی و میدون اعدام زیاد میام نه برای خرید از بنکدار و عمده فروش بلکه برای دیدن بساط آدمهایی که تمام داراییشون رو روی یک تکه کارتن و زیر انداز ریخته اند و کنار همان هم مشغول کشیدن شیشه و حشیش اند! زن و مرد همه باهم! دوست دارم بدانم خانه شان کجاست و چجوری زندگی میکنند! اینجا همه چیز برای فروش است! سوسیس کالباس های چیده شده زیر تیغ آفتاب تا لامپ سوخته و کلیدهای گمشده و هزارتا چیز دیگر که هر روز من و شما در زباله دانی می اندازیم تا از شرشان خلاص شویم! ظرف غذا دبه ماست و شیشه های مختلف و البته گاهی وقت ها هم چیزهای خوبی پیدا میکنی که در بازارهای معمول نخواهی یافت و این بسته به شانس و زمانی دارد که در این پیاده رو حضور داری...