شروع نمیکنم هیچ کسب و کاری را! در همین مسیر آرام و بی هیحانی که گام بر میدارم می مانم و به زندگی با روال عادی ادامه میدهم! می دانم روزی به آخر خط می رسم و شاید پشیمان باشم از کارها و ریسکهای نکرده ام اما باکی نیست! زیستن به استرس و شیونهای بیهوده اش اصلا نمی ارزد! وقت آزادم را در کوچه و خیابانهای شهر بی هیچ هدفی پرسه میزنم! گاهی مولوی و میدون اعدام زمانی دیگر گمرک و میدان رآهن! اصلا چه فرقی میکند اینجا و آنجا! درون قطاری که از زیر زمین درون تن شهر می رود، خزیده بی برنامه ای از پیش به هرجای این شهر که باشد می روم تا روزهای آخر تابستان به سر آید و مهر از راه برسد تا شاید آسمان مهربانی کند و اندکی باران مهمانمان کند! البته که هیچ ابری آن بالا به چشم نمی خورد و به جز انعکاس آبی بیکرانه چیزی نمایان نیست! ماه این اواخر به شدت بزرگ و باشکوه شده و شب ها اگر خاطرم باشد نگاهی به صورت زرد رنگش می اندازم و از این فکر که در هزاره های دور بدون هیچ نور و روشنایی و در تاریکی مطلق بیابانها و خانه های گلی کوچک، تا چه اندازه وهم انگیز و ترسناک بوده این گوی چرخان در پیرامون زمین و ما حق سرزنش آن مردمان را نداریم اگر برایش قصه ها و افسانه ها ساخته اند...و سکوت میکنم برای نهفته ماندن رازهای سر به مهری که این جهان تاکنون داشته و شاید تا به ابد همچنان مخفی و پنهان خواهد ماند...