جنگل!

از بغض فروخفته اي كه ساعتها بي صدا و در سكوت؛ چهره شهر را در خاموشي و تيرگي فرو برده بود كاسته شد! دوباره مثل هميشه از بالاي برج ِ سوزني شكل ميلاد كه از ميانه ِ تهران سربرآورده است آبي كم رنگي شروع به خود نمايي كرده است! همين اندك باران هم غنيمت است در آخرين روزهاي پاييزي كه انتظاري جز خشكسالي از او نداريم! مشتاقم تن ِ خيس درختان را نظاره كنم در اين ساعت كه باران نم نم و ريز مي بارد بر بام خانه هايمان! اما به زودي روز ِ نيمه تاريك پاييزي در دست شبي سياه اسير خواهد شد و من از تماشا باز خواهم ماند پس چاره اي نيست جز اينكه در خيالم تصوير كنم زيباييهاي ساكنان ِ خوشبخت كوه و جنگل را...

سيل!

اينكه گفتم "مجادله يا معاشقه اي ميان زمين و آسمان جاري است"! بر مذاق برخي خوش نيامد! من اما دلگير نيستم از آنچه كه در خاطرم مي گذرد و آن كلماتي كه روي اين صفحه از سرانگشتانم مي لغزد و به يادگار مي ماند. اين دنيا و اين زندگي مي دانم بي آنكه به ارزني بيارزد تمام جواني و ميانسالي و پيري ما آدمها را مي خورد و ياد ِ هزاره ها فراموشي را بر خاك ما؛ با دست باد خواهد ريخت! و زير خاك خواهم خفت زماني كه آسمان دوباره باران ببارد بر سرم و من چه مي دانم چه سري ميان او و خانه من در روي زمين جاري است...! نشسته قطره هاي ريز فرود آمده از بالا را مي شمارم هر چند كه چون افكار ِ ريز و درشت ِ درون ِ ذهن ِ من بي نهايت و بي شماره اند! چنان ريز كه ديده نمي شوند اما همين ناپيداها به زودي جويباري مي شوند و روان مي گردند از پي هم؛ براي رسيدن به پاي درختي يا بوته خاري! چه فرقي مي كند كدامشان باشد! هر كه بيشتر عظشناك باشد هم او لايق تر است و سيل ِ افكار درون ِ مغز من كي مرا با خود خواهد برد از اين دنيايي كه مردمانش جز هيچ چيزي نمي بينند...!

مكان!

آسمون طوري گرفته كه هر آن احتمال بارش با قطرات درشت رو ميشه انتظار داشت! البته اين چيزيه كه فقط تو نگاه اول به نظر مياد! شايد اون بالاها با خداي آسمانها؛ زمين در حال راز و نياز عاشقانه اي است و بي آنكه اشك از چشمي كسي جاري شود؛ اين مجادله پايان پذيرد! هنوز از غرش و رعد و برق خبري نيست! همه چيز در سكوتي وهم انگيز فرو رفته است؛ زير ِ غباري از خاكستر پنهان است شعله هايي كه هر آن احتمال زبانه كشيدن دارند! من آرام پشت ميزم نشسته ام غرق در روياهاي دور و دراز هر روزه! باغي بزرگ را تصوير مي كنم كه از كنار رودخانه تا دامن ِ پر شيب كوهستان قد كشيده است بي هيچ عبوري كه سكوتش را بشكند. گاهي برگي از درختي فرو مي غلطد و بر زمين مي افتد و باران از ميان ِ شاخه هاي نيمه عريان بر سر و رويم مي ريزد و من در حسرت عمري كه دور از تو گذشت با آسمان ِ بالاي سرم همراه شده اند چشمانم...زندگي روزنه اي كور بود كه از پي اندك اميدي از نور روان شديم و در انتهاي راه اما بي هيچ حاصلي در دام شب گرفتارمان كرد...اين همه تلخي اگر تقصير زمان است يا مكان من نمي دانم...!

طعم!

تازگيها به راحتي از قول و قرارهام با خودم عدول مي كنم! به جاي رفتن به كوه و طبيعت در خانه مي خوابم يا براي خاموش كردن وجدانم به پياده روي در وليعصر و ساعي و يوسف آباد بسنده مي كنم! زندگي يه مسيريه كه هر آن احتمال داره ازش منحرف شي و به بيراهه كشيده بشي! مي تونم بشينم روي كاغذ هم بنويسم كه از خودم و از زندگيم چي ميخام ولي اينكه بشه در عمل بهشون رسيد يه حرف ديگه ست! به قول ِ "دختر دهاتي" ما تو اين راهي كه داريم ميريم به خيلي چيزها برخورد خواهيم كرد و خيلي چيزها رو هم به دست خواهيم آورد اما كي و كجاش خيلي مهمتره و اين آخري طعم و مزه ِ تمام رسيدن ها رو تحت تاثير قرار داده! ديگه ماشين خوب داشتن حس خاصي بهم نميده! شايد يه روزي بياد كه خونه بزرگ و ويلايي داشته باشم تو همين تهران ولي هيچ تفاوتي تو حس و حالم ايجاد نشه با داشتنش...! يه روزي رو يادمه آرزو داشتم پيكان داشته باشم! الان حالم ازش به هم مي خوره! يه روزي فقط مي خواستم يه اتاق از خودم تو اين شهر دراندشت داشته باشم و بس! ولي امروز شايد پنت هاوس هزار متري فرشته و ويلاي زعفرانيه بتونه اون حس ِ نياز و تمنا رو در من بيدار كنه! به گمانم به مرور و با گذشت ساعتها به خوابي عميق نزديك تر مي شوم كه هيچ نيرويي قادر به بيرون كشيدنم نيست! سياهچاله اي مرموز كه اكنون در افق ِ رويداد آن افتاده ام و چاره اي جز تسليم در برابر اين هيولاي آدم خوار ندارم...!

تن!

حدود بيست سالي ميشه كه از شصت و هشت در حد ِ پايين تا هفتاد و چهار در بالاترين نقطه از محور وزن در حركتم! از اين دو نقطه هرگز بيرون نزده ام! تزاروي خانه مدتي است كه خراب شده و از آگاهي دادن چندباره در روز محروم! ولي در باشگاه كه روي باسكول مي روم هر دو سه روز، اينطور به نظر مياد كه نيم كيلويي كم كرده ام ولي جلسه بعدي دوباره همان عدد اوليه را نشان مي دهد صفحه ديجيتالي! دوست دارم شام رو از برنامه ام حذف كنم تا كم كم به حدود هفتاد و يك برسانم سنگيني تنم رو...

عسلي!

بنا به توصيه مربي؛ هر روز بايد تخم مرغ و سيب زميني آب پز بخورم و براي همين هم به اين دو علاقه مند شدم جديدا! عصرها كه بيرون مي رم ناخودآگاه سيب زميني ميخرم و ميارم خونه! گاهي از وسط نصفشان ميكنم و ميذارم تو يه ظرفي كه پر شده از سنگايي كه باهاشون سنگك مي پزن و رو گاز كباب مي كنم! گاهي هم تو شيرجوش آماده خوردنش مي كنم... تخم مرغ رو اما نميذارم زياد اون تو بمونه و سر پنج ديقه مي كشمش بيرون! عسلي دوست دارم خب...!

راحت!

به آني همه چيز تغيير كرد و آسمان هيچ شباهتي به آن چيزي كه چند لحظه پيش از اين بود ندارد! گويي پرده سفيد و آبي رنگ را كه پر از نور و روشنايي است به جاي آن تيره خاكستري بر بالاي سر شهر پهن كرده اند! تمام ديدنيهايش خيس و تازه است! من به اين باور رسيده ام كه در اين جهاني كه ما هستم، تك تك ِ اتفاقاتي كه پيرامون ما روي مي دهد، بسته به زاويه نگاه ما رنگ عوض مي كند! ديگر مي دانم كه هيچ چيز قطعي وجود ندارد! البته اين مثل يك راز هست و به اين آساني نمي شود فهميد و دركش كرد! و اين نتيجه گيري من هم از تغيير رنگ آسمان بالاي شهر نيست؛ موضوع ديگري هست كه گفتنش با اين كلمه ها و در اين فضا چندان راحت نيست...

خوشه!

حتي آسمان شهر هم از من فرمان نمي برد! دو ديقه نگذشته كه از حضور پرشمار ابرهاي خاكستري و باران نوشتم؛ اما اكنون نفوذ ِ آبي نيلگون از سمت غرب درست از بالاي تيزي نيزه گون برج ميلاد آغاز شده و كم كم همه جا را پر مي كند! من خيالم از بابت درختان ِ آن خانه كلنگي در شهريار راحت شد با اين بارش! البته تصميم هم داشتم فقط حواسم به بوته ِ تاك باشد و بس! باقي درختان را مي خواهم فداي وجود او كنم با بي خيالي و آب ندادنم! مي خواهم به او ميدان بدهم تمام حياط را با شاخ و برگهايش و خوشه هاي طلايي آويخته از دستانش پر كند...هرچه باداباد!

سد!

از امروز پاييز واقعي تهران شروع شده! بعد از باران اندك ديشبي؛ الان دارم از پنجره، بام همسايه رو نگاه مي كنم كه كاملا خيس شده از فراواني قطرات كوچك ِ فرود آمده از آسمان! زندگي درست مثل قبل ِ هيچ چيز؛ كمترين تغييري نكرده! من درخواستم از گذر عمر و چرخش روزگار فقط آرامش هست كه البته اين روزها برقراره و از اون اتفاقهايي ازش نميخوام كه يهو زندگيم از اين رو به اون رو بشه و از فرط هيجان سكته كنم بميرم! كه نه امكانش هست نه آرزوشو دارم...الان دارم برج ميلاد رو مي بينم زير آسماني كه پر شده از ابرهاي خاكستري؛ با چراغهاي سفيد ِ سوسوزنش خوابيده ولي از اون دوتا برجي كه هر روز عصر از توانير مي بينمشان كه پايين از اون دارن قد ميكشن ميرن بالا خبري نيست! ساختمانهاي كوتاه قامت چيده شده در مقابل پنجره مسير نگاهم را سد كرده اند و راهي به قد و قامتشان نمي يابد چشمانم...

آشكار!

دوستي مي گفت هر يك روز كه جلوتر مي روي؛ وسعت ديدت گسترده تر ميشه؛ خيلي چيزها كه تا ديروز مي تونست اعصاب و روانت رو به هم بريزه ديگه برات بي معنا ميشه! كم كم مي توني با نگاه كردن به چشم آدمها بفهمي از كدوم دسته هستند و تكليفت رو باهاشون مشخص كني...خوشحالم بابت رسيدن به اين روزهايي كه اكنون در حال گذرانش هستم و شايد غمگين كه بخاطر چيزهاي بي ارزش روزها و هفته ها را در غصه و ماتم سپري كردم پيش از اين...بعد از چندين دهه بودن در اين دنيا مي توانم ادعا كنم كه هر بلا و پيش آمدي به جز مرگ؛ هر چقدر هم كه بزرگ و سهمگين بوده باشه؛ علاج و چاره اي داره و شايد نبايد دل به درياي غم سپرد بخاطرشان! هرچند كه اين درك و دريافت؛ چيزي نيست كه دقيقا در زمان وقوع آن اتفاقاتي كه گفتم بشه بهش رسيد و حالا كه اينجا و در اين نقطه از مسير زندگي ايستاده ام؛ بر من آشكار شده است...و آرام و در سكوت نشسته به منظره پشت سرم نگاه مي كنم: اين منم رسيده تا به اينجا؛ جان به در برده از دست ِ تنگناها و پرتگاهها و جان سخت بودن كم موهبتي نيست در دنياي ما آدمها...

صحنه!

ديروز پسر بيست ساله همكارم از دست رفت و براي دفنش رفتيم قطعه شصت و شش آرامگاه ِ تهران. ديدن پدري كه با كمري خميده و كشان كشان روي دوش ديگران؛ بر بالين فرزند جوانش حاضر مي شد و بي مهابا اشك مي ريخت! دل ِ سنگ را هم به درد مي آورد! دنيا قطعا و بي ترديد جاي بيهوده اي است؛ بي هيچ عدالتي؛ بي هيچ دستاوردي كه بتواني به آن مباهات كني ولي چه مي شود كرد از اين چرخ كه مي چرخد و بي آنكه افكار سرگردان در مغز تو را به چيزي بگيرد فقط كار خودش را مي كند و پيش مي رود! تا كجا و چگونه را هم فقط خودش مي داند...! با اينكه اصرار مي كرد نهار را در همانجا و در تالار صرف كنيم من به هيچ عنوان روحيه اين كار را نداشتم و به محل كارم برگشتم. انگار خانه اي كه سالها در حال ِ ساختنش بود به يكباره بر سرش آوار شده بود! كاش اگر خدايي بود؛ لحظه اي در صحنه حضور مي يافت و مانع آن اتفاق مي شد كه فاجعه اي اين چنين هولناك در پي داشت...كاش!

هالتر!

دومين ماهه كه باشگاه رو به صورت جدي و مدام دارم ادامه مي دم. قبل تر ها فكر مي كردم همينكه هفته اي يك روز برم كوه ديگه كافيه و نيازي نيست بيشتر از اين تلاش و تقلا كنم براي سلامتي يا تندرستي يا هر چي كه اسمش هست! ولي الان دارم مي بينم با دو ماه وزنه زدن اون ماهيچه هاي سر در گم ِ دست و پام دارن سفت و سفت تر مي شن؛ احساس خيلي بهتري دارم. با خودم اينطوري قرار گذاشتم كه علاوه بر اون يك روز در هر هفت روز كه با بودن در آغوش كوهستان زندگي و زنده بودن رو توامان به خودم هديه بايد بدم؛ نياز هست كه براي سرحال بودن در هر بيست و چهار ساعت؛ يك ساعتش رو كمي سختي بكشم و با هالتر و دمبل همنشين باشم...

مانده!

آبدارچي تازمون كه از حضورش البته دو سه ماهي گذشته؛ رفته بود ولايت؛ عسل و پنير و حلوا و دوغ آورده برام. من شدم مشتري ثابتش. اين دومين بار هست كه مياره و به نظر طبيعي مياد عسلش...دفعه قبل نوشتم كه اقتصاد خونده و يمقدارم از ارشد جلو رفته ولي رها كرده درس رو! من از همون اول هم بهش گفتم كه شبيه بقيه هم صنفاش نيست و به مراتب باهوش تر از اونهاست و الان دارم مي بينم كه اشتباه نكردم! وقتي پول زدم بحسابش گويا به عمد پيام واريز رو نشونم داد و من مانده حساب رو ديدم صدوپونزده ميليون تومن! خب براي كسي كه تازه كارش رو شروع كرده اونم از اين سطح به نظرم رقم خوبيه...نه!

درد!

كاش مي دانستم از خودم و از زمانه ام چه مي خواهم! كاش ميشد فهميد بعد از خريدن و تصاحب كدام ملك خوشبختي و آرامش به سراغم خواهد آمد! آن خانه در زعفرانيه كه مي گويد سي ميليارد قيمتش هست! يا آن باغ پسته ِ پنج و نيم هكتاري در حوالي ورامين كه خوش قيمت است و نزديك! شايد هم خانه كلنگي چارصد متري در شهريار كه حياطش درخت گردو و خرمالو دارد و يا خانه اي روستايي در اطراف دماوند دواي درد من باشد! ذهن پر آشوب و جستجوگري دارم كه با هر بار رسيدن؛ باز هم هوس جستجوي تازه اي دارد...!

سنگ!

جايي در كوه هست كه من نام هتل بهشت بر او نهاده ام! بايد دستور ادبيات را از نو نوشت! اينكه مي گويم "او" حقش هست! چون از هر انساني بالاتر است جايگاه آن مكان در ذهن من! ديروز تا چند قدمي اش پيش رفتم و ناديده برگشتم! تقصير ِ كم شدن زمان تابش آفتاب بود و روزهاي كوتاه قامت ِ پاييز! هر زمان كه گذرم به آن مكان ِ جادويي مي افتد به ذهنم خطور مي كند كه كلبه اي چيزي بسازم در پاي آن چنارهاي بلند قامت و هر چقدر روز و شبهايي كه مي خواهم بدون تاريخ و ساعت و محدوديت پيششون بمانم! ولي اين را هم نمي دانم كه بعد از ساختن و سنگ روي سنگ چيدن؛ آنجا دوباره همان جادويش را با خود خواهد داشت يا تبديل به خانه اي خواهد شد كه من ازش گريزانم...!

فرق!

گاهي فكر مي كنم از تمام دوران تحصيل در مدرسه و دانشكاه چيزهاي بيهوده و به درد نخور تو مغز ما انباشته شده! اولين چيزي كه يادمون دادن شايد اين بود كه صفر عددي فاقد ارزش يا بي ارزش هست! در حالي كه اصلا اينطور نيست گاهي براي رسيدن به تمام خواسته هات فقط يك صفر كم داري و بس! مثل فرق عدد سه با سي. با سه ميليارد هيچ كاري نميشه كرد اما با سي خيلي كارا هست كه ميشه از پسش بر اومد! يكيش ساكن شدن در زعفرانيه است كه شايد با اين روند من هرگز بهش نخواهم رسيد...!

اضافه!

دنبال راهی ام که از افتادن در دام ِ کهنه ِ خرید دارایی و اندوختن برای روزی که شاید هرگز نخواهد آمد خلاصم کند. وقتی خونه و ماشین و مغازه میخری دوباره میری اول خط و این بازی رو تکرارش میکنی ولی اگه یه جایی تو مسیر بایستی و به ابتدا و انتهای آن نگاه کنی؛ خیلی زود در می یابی که در حال انجام ِ کار عبث و بیهوده ای هستی مثل نودونه درصد مردم و کاش من بتونم جزء اون یک درصدی باشم که از این قمار ِ بی سرانجام بیرون مانده اند! راستش برای یه آپشن اضافه تر هیچ انگیزه و علاقه ای ندارم که ماشین یا خونه رو ارتقاش بدم و تو تهرانم که نمیشه با سه تومن کار خاصی کرد برای همین هم دو به شک موندم که چکارش کنم...!

ثمر!

هفتمین روز از هفتمین ماه سال؛ حتما سهم طبیعت است در دفتر زندگی من...هر چند که دیروز هم یک دیدار کوتاه با او داشتم اکنون اما نشسته ام در سایه درختان گردویی که مردمان ِ نادان ثمرشان را غارت کرده شاخه هایشان را هم شکسته اند! هیچ امیدی نیست که از این عادتهای بد دست بکشیم و با صلح و آشتی با کوه و درخت و طبیعت رفتار کنیم...گویی هر روز از روز قبل بد تر می شوند هم میهنان با فرهنگم...!