از امروز پاييز واقعي تهران شروع شده! بعد از باران اندك ديشبي؛ الان دارم از پنجره، بام همسايه رو نگاه مي كنم كه كاملا خيس شده از فراواني قطرات كوچك ِ فرود آمده از آسمان! زندگي درست مثل قبل ِ هيچ چيز؛ كمترين تغييري نكرده! من درخواستم از گذر عمر و چرخش روزگار فقط آرامش هست كه البته اين روزها برقراره و از اون اتفاقهايي ازش نميخوام كه يهو زندگيم از اين رو به اون رو بشه و از فرط هيجان سكته كنم بميرم! كه نه امكانش هست نه آرزوشو دارم...الان دارم برج ميلاد رو مي بينم زير آسماني كه پر شده از ابرهاي خاكستري؛ با چراغهاي سفيد ِ سوسوزنش خوابيده ولي از اون دوتا برجي كه هر روز عصر از توانير مي بينمشان كه پايين از اون دارن قد ميكشن ميرن بالا خبري نيست! ساختمانهاي كوتاه قامت چيده شده در مقابل پنجره مسير نگاهم را سد كرده اند و راهي به قد و قامتشان نمي يابد چشمانم...