عوام!

امروز شایدم بهتره بگم‌ امشب یه کار مفید کردم! به جای اینکه جلو تی وی دراز بکشم رفتم ماشینو دستمال کشیدم الانم زدم رادیو آوا بزنم به تخته یکی دو روزه از گریه زاری دست کشیده و داره ترانه پخش می کنه‌. از امین اله رشیدی یکی پلی کرده همون مردی که بعد از مرگش به رسم و عادت عوام نه گفت و بدون قبر و کفن و دفن به پایان رسوند قصه زیستن رو و من از این کارش هم مثل خودش خوشم اومد و امیدوارم خودم هم بتونم انجامش بدم! کاش صدای مجری رو نشنوم حتی الان که خانم هست و مرد نیست که من از صداشون متنفرم...

پیچ!

خاته تکانی گاهی لازمه برای اینکه بدانی کدام چیز را می خواهی و کدامش را نه. من برای خودم قانونی دارم به این مضمون که وقتی یکسال گذشته و آن داشته ام به کارم نیامده پس بودنش در خانه و جعبه ابزار یا داخل کشو محل کار لزومی ندارد و بی فایده است! ولی به محض اینکه از شرش خلاص می شوم نظام جهان درست برعکس میل من میچرخد و همان چیزی که دور انداخته ام به ضروری ترین قطعه پازل زندگی تبدیل می شود! شاید قانون مورفی را در خاطر شما هم مثل من زنده می کند این اتفاق! سنگهای روی میزم قطعا به کاری نخواهد آمد حتی اگر تا ابد سرجایشان بمانند اما توان دل کندن از آنها را ندارم و لاجرم روی میز جدید خواهم چیدشان اما در خانه و از شلوغی جعبه ابزار به این برداشت می رسم که من آشغال جمع کنم! درست نمی فهمم چرا تا این حد از میخ و پیچ و مهره و این قبیل چیزها خوشم می آید و مدام دارم به تعدادشان اضافه می کنم.‌..دوست دارم به بهانه تغییر محل کارم به آنچه در خانه دارم هم سروسامانی بدهم البته شک دارم که بتوانم...

مفت!

با اینکه سیگاری نیستم‌ و شاید سالی یبار یه نخ اونم وقتی که خیلی سر کیفم دود کنم از فندک خیلی خوشم میاد از اینکه دستم بگیرم و هی فشارش بدم شعله بزنه بیرون ازش! یکی تو جیب شلوارم دارم با اینکه خالیه و با فشار دادنش هیچ اتفاقی نمیفته از اینکه اون داخل بزنم و یهو به آتیش بکشه همه جا رو بره پی کارش می ترسم و از فکرش میام بیرون! کاش میتونستم امروز بازنشسته بشم و نیاز نبود چند سال دیگه م این روند یکنواخت رو ادامه بدم! اگه بخام با مرگ قیاسش کنم خیلی راحت میشه حساب کتاب معمول رو کنار گذاشت و رفت ولی نمی دونم آدم چجوری ساخته شده که از منافع مفت و ارزانی که بهش ارائه میشه راحت نمی تونه دست برداره! مثل وقتیه که غذای نذری میدن و تو هم می دونی که دوستش نداری ولی میگیریش...

اصل!

حسابی مشاوره گرفتم برای مشکلی که در پست قبل مطرح کردم! فقط یک نفر پیشنهاد داد برایش آیفون هفده بخرم رنگ لوندر و تمام. دنیا مثل یه رود بزرگه که یه جایی چشم بسته واردش میشی و کمی پایین تر به اجبار از ادامه راه باز می مونی! اینکه تندآب و سنگلاخ نصیبت بشه یا امنیت و آرامش فقط بستگی به شانست داره و حال و هوای آفریدگاری که در آن وقت از شبانه روز مشغول آفرینش هست! عسل رو خوردم رسیدم به آخراش به نظرم کیفیت خوبی نداشت و این رو به آبدارچی هم گفتم ولی چیزی که به چشم من عیب میاد از نظر اون حسن حساب میشه و میگه عسلی که شکرک بزنه اصله! آخه از خودش خریدم.

هفده!

تو این پست میخام با شما مشورت کنم شایدم بنویسم چیزی که تو ذهنمه بلکه یکمی سبکتر بشه بارم. بدون تعارف و اینکه بخام خودمو...کنم یا قصد دخل و تصرف در بخشی از ذهن خوانندگان رو داشته باشم موضوع رو اینطوی مطرح می کنم که این نسبیت لعنتی چرا همه جا و تو همه چی حضور داره و نمیشه ازش خلاص شد! اگه من تو حسابم اندازه ۴ تا آیفون هفده پول باشه ولی وقتی آگهی ماشین رو‌نگاه میکنم میبینم فقط به اندازه یه کوییک بیشتر نیست. اگه خواسته م تغییر کنه و بخام آپارتمان بخرم شصت هفتاد برابرشم باز کمه! پس چرا وقتی موجودی حسابم رو نگاه می کنم این فکر میاد تو مغزم که من پولدارم...

خوب!

"تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی...اندوه بزرگی است چه باشی چه نباشی..." من این آهنگ حجت اشرف زاده رو خیلی دوست دارم و باهاش اشک میریزم هر وقت می شنوم! شرح عشقیه که هرگز وصلی براش متصور نیست کاری نمیشه کرد به جور دردیه که فقط باهاش باید بسازی. اگه جهان همونی میشد که آدم میخاست و دوست داشت چقدر خوب بود.

غاز!

شنیسل مرغ روی میز بی مشتری خواهد ماند و این گناه آب دوغ خیاری است که شاید بی موقع خورده ام! برج میلاد در سمت شمال غربی در میان آسمانی گردوغبار گرفته سر بلند کرده است و صدای ژنراتور غرش کنان به گوش می رسد تا برق به همگان به مساوات برسد! به تازگی در اطراف اتوبان تهران قم سلولهای خورشیدی بسیاری کار گذاشته اند اما نمی دانم چرا کمک حال تابستانمان نشده است آنچه از آفتاب سوزان صحرا می گیرند! تسبیح کوچک عقیق سرخ را در دست دارم نه برای نمایش یا کاری از این دست بلکه یادگاری از سالهای دور و از یک دوست که می خواهم از لمس کردنش انرژی دوباره بگیرم...پشت میزم صندل قهوه ای چرمی به پا دارم و جورابی که رنگ آبی کله غازی دارد پوشیده ام‌. اشاره به این جزییات شاید از این بابت سودمند باشد که برخی بدانند شخصیت ماورایی پشت این وبلاگ و نوشته هایش نیست...

طاقت!

چقدر سریع از دیروز به امروز رسیدم و بازهم چیزی باید بنویسم‌ و اینجا پست کنم تا که بعدها با آرشیو خالی مواجه نشوم! مثل صبحانه نهار شام خوردن هر روزه است نوشتن در وبلاگ. دیگی با گنجایش بیش از ده نفر در آبدارخانه با خیار و گردو و کشمش و نان خشک پر می شود نه اینکه نهار باشد بلکه میان وعده ای در این گرمای طاقت فرسا...

کور!

خانه گرم است و رفتم بالا به خیالم کولر آبش قطع شده و رسوب گرفته باشد شاید دیدم نه هیچ مشکلی نیست بجز دمای داغ زمین و آسمان که در محاصره هر دوتایشان مانده ایم ما در این روزهایمان! نمی دانم تا کی قراره بزنن و ما تا کی باید جوابشان بدهیم! کاش هر دو طرف زودتر باهم روبرو بنشینن و حرف بزنن ببین چی میخان و چکار باید بکنن. بازم دوست دارم برم دنبال تماشای تفنگ ها اما بازار سوت و کوره و مغازه ها باز نیستن همه شون...

دعاگو!

یه همکار هم سن‌ من در شعبه شهرستان به علت بیماری فوت شده عکسش روی اعلامیه در سایت رفته است! من دارم کوبیده می خورم با دوغ و یک لیموی از وسط برش خورده و سماق قرمزی که سماق نیست و دو فلفل که هر کدامش را گاز میزنم پشیمانم می کند! گوجه و کره اش را شاید نخورم طبق عادت همیشه! آبدارچی میگفت امروز را دریاب که از فردایمان بهتر است و یاد روزها و سالهای گذشته می افتم و‌ می گویم حرفت درست است ولی در اینکه بتوانم دریابم شک دارم! باشگاه که میرفتم از برنج ظهر فقط چند قاشق آن را میخوردم‌ و باقی اش می ماند اکنون رها در دست بادم و تمامش را خواهم خورد باشد که مورچه های چشم انتظار خوشحال شوند و دعاگو...

نزدیک!

مدام چای میخورم و اعداد را توی ماشین حساب می ریزم. گاهی وجود یک صفر حتی به اشتباه کافی است تا تحول عظیمی ایجاد کند هر چند که ما عادت داریم او را به هیچ انگاریم! حضور ما کنار هم اما هیچ ارزش افزوده ای ندارد. فقط رنجمان را ضربدر هزار می کند و از خوشی هامان فاکتور می گیرد! انسان چه موجود غریبی است! این وقت روز که می شود شیرینی در بدنم کاهش می یابد و چند تکه نان کوچک برش خورده را از داخل بسته پلاستیکی در می آورم و رویشان عسل ریخته میل میکنم در حالی که لیوانم از دم نوش زنجبیل و چای پر شده و کنار پد موس منتظر است تا دسته اش را در دست گرفته به دهانم نزدیک کنم...

حرام!

آرژانتین برخلاف انتظار بازی رو‌ واگذار کرد دیشب و‌ از میدان به در رفت. آه و افسوس مانده در چشمان مسی بعد از ناکامی اش در پیروزی را به راحتی میشد خواند. من تماشاچی های کشورهای دیگر را نگاه می کردم با خودم فکر می کردم خیلی باید شادتر و بی خیال تر و جوان تر از ما به نظر برسند که در جایی به نام خاورمیانه گیر افتاده ایم. اما دیدم آنها هم مثل ما غم و غصه در چهره شان پیداست! دوست داشتم یجوری بهشان بفهمانم همین که اینجا پیش ما نیستید هزار پله از ما جلوترید پس قدر بدانید و روز و شبتان را به خوردن غم های بیهوده و بیخودی حرام نکنید...

رفتار!

چیزی برای نوشتن ندارم امروز فقط میخاهم اعلام حضور کنم تا اینکه فلسفه روزنوشت بودن را از دست ندهد وبلاگم! من همیشه با مستاجر کنار اومدم تا الان هم به این علت که اذیت نشه واسه جابجایی و اثاث کشی که یک ماه قبل و بعدش هم همچنان ادامه داره حواشی این کار و به این علت که با خودم می گویم آنها هم احتمالا مشکل دارند در جفت و جو کردن پول با این رقمهای فزاینده تورمی که در کشور هست و گریبان گیر همه! و البته به این خاطر که خودم هم از بنگاه و از تسویه و تحویل و اینطور چیزها بر حذر بمانم اما تصمیم دارم دیگر رحم و شفقت را در این موضوع کنار گذاشته مطابق عقل و منطق رفتار کنم بعد از این...

زیان!

دوستی پیام داده عناوین پستهایت هم واحد درسی میخاهد انگار فهمش! این نظر لطف شماست حتما" ولی گاهی که آرشیو چندین ساله را مرور میکنم می بینم بعضی کلمات تنها یکبار بکار رفته و تکراری نیست ولی برخیهاشان چندین بار استفاده شده یکی از آن پر تکرار ها "فردا" بود! دقت در همین یک جمله هم به ما می گوید که حتی آینده مان هم گذشته و رفته است و ما از این ذخیره کردنها به جز زیان هیچ ندیدیم...

اتراق!

هزار بار گفتم و باز هم می گویم دنیا جای عجیبی است! من که نهال گردو آب می دهم تا تشنه نمانند در گرمای تابستان اکنون در حال عزیمت به خیابان جنگم که اسلحه بادی فراهم کنم تا شاید وقتهایی که در آن خانه روستایی اتراق میکنم به شکار خرگوش بروم! تغییر از این بزرگتر دیگر چه می خواهی!

وسیع!

اینکه من از پنجره خانه صدای کلاغ می شنوم طبیعی است ولی اگر تو دوست داری خودت را کلاغ کوچه ما بدانی چیز عجیبی است! و البته عجیب تر اینکه همیشه به خود میگیری این تمثیلهای حقارت بار را و از کتابهای گوناگون یادداشت برداری کرده اینجا و آنجا کپی پیست میکنی شاید به این خیال که اهل فضیلت و مطالعه جلوه کنی! من تمام حرفهایم از زیست و محیطی که در آنم حاصل می شود نه از مغزی که در تصرف بیگانگان است! اما چه سود که آنهمه خواندن در تو این بینش را نساخت که هیچ دیوانه ای اگر هم سر جنگ با تو را داشته باشد نصف شب با کلاغ و آواز گوش خراش او قیاس نمی کند تو‌ را و تا ابد در این جهان کوچکی که در آنی زندانی خواهی بود تا اینکه زیستن به تو خواهد آموخت وسیع تر بنگری...

فاش!

کلاغها بیکارند و بیکارتر از آنها من که این وقت صبح به آوازشان گوش می دهم! شاید ایراد از پنجره است که خانه را دور از این چیزها نگه نمیدارد! سیاه جامه پوشان راه می روند و آواز می خوانند و شب و صبح و سحر فرقی برایشان ندارد! و من حیرت زده از حیرانی خویشم که به جای رویا این کابوس را برگزیده ام! ساعت از پنج گذشته بود که پلکم خیره به پنجره روشن خانه ماند و این نوشته پست نشد و اکنون انتقادم از کلاغها را فاش می گویم...

فریاد!

دلم برای خودم می سوزد برای تمام روزهایی که نشستم و انتظار کشیدم تا بهتر شود و نشد! برای آرزوهایم که کوچک بودند اما دور از دسترس! برای دستانم که بی رسیدن به آرزویی خشک شد و برای تمام سادگی هایم که گمان میکردم کسی در آسمان خانه دارد و صدای ما را میشنود اگر چیزی بخواهیم و بگوییم و نمی دانستم به جز هیچ نه در زمین و نه در آسمان چیزی نیست! اکنون رفته و دور شده اند و فریاد اگر اسب راهوار هم سوار شود به گرد پای آن روزهای برباد رفته ام نخواهد رسید...

خاکی!

کی فکرشو میکرد دزدان دریایی شش گل به مردان پاریسی هدیه دهند و با ده گل دیوانه ترین بازی جام را رقم بزنند! شاید هیچ کس اگر آدمی تا این حد روان پریش بوده که حدس میزده نتیجه رو مطمئنا" همون به درد ما میخوره برای پیش بینی اینکه این خرابی ها کی تمام می شود و آینده چگونه خواهد بود برای ما که ساکن ابله خیز ترین گوشه از این کره خاکی هستیم...

خواب!

خورشید هر روز سر وقت طلوع می کند یا شاید این باور اشتباهی بیش نیست و او اصلا طلوع نمی کند و در آن گرداب عظیمی که از ازل فرو افتاده است در سرگردانی خویش در حال چرخیدن است و ما آدمها این قصه ها را ساخته ایم تا حرفی برای گفتن داشته باشیم! او که به ما و خواب و بیدارمان کاری ندارد!

دیگر!

آدم ها برای پرواز کردن به دنیا نمی آیند حتی اگر بیشتر از سه بال هم داشته باشند! اسیر در قفس روزمرگی ها و بی آنکه هیچ خواستنی بدل به توانستن شود چگونه می توان گفت آنها بلند پروازند در حالی که حتی راه رفتن ساده را هم بلد نیستند! بی خوابی دیشب به درازا کشید و از پنجره حضور نور را می توان دید و آغاز یک روز دیگر که بی اراده ما از راه می رسد....

باران!

اینجا که من ایستاده ام برج تهران تقریبا" تمام قد دیده می شود برخی چراغهایش روشن و بعضی خاموش! شاید عده ای فرار کرده اند از ترس و استرس هر روزه. برج میلاد اما پشت آ اس پ پنهان شده تنها مخروط و آنتن انتهایی اش پیداست. بالای سرش همان ستاره پر نور غربی طلوع کرده و در سمت چپ و در جنوب ماه باریک و کمانی شکل در میانه آسمان آویزان مانده است. آن زن بدصدا با سگ زیبایش از کنارم رد شد و رفت و من خوشحالم که از آزار صدایش امروز در امان بودم بواسطه دوری از پاتوق سگها و صاحبانشان...چراغ زرد ایستگاه هفت توچال روشن است و بالای سر قله چند ابر کوچک و تن سیاه ایستاده اند! گمان نمیکنم بارانی در پیش باشد امشب تعداد اندک ابرها این نوید را نمی دهد!

نیاز!

پیاز سیب زمینی خیار و بلال و خربزه گرفتم بلال رو نپخته و خام دوست دارم برعکس خیلیا که برشته و کبابی میخورن! نمی دونم چرا دیگه خربزه هامون شیرین نیستن از مشهدی فقط اسمش مونده روشون موندم کجایین واقعا! چکار کنم که چندتا تبریزی تو خونه م داشته باشم یا بید مجنون! هر چقد تو آب نگهداشتم ریشه داد تو گلدون که کاشتم چند روز بعدش خشک شد! همه جور خاکی هم امتحان کردم اما نشد...میخام تو خونه باشه نه جایی که ماهی یبار میرم سر میزنم. البته که جای دیروزی بید بود ولی مثل خودم مجنون نبود! صدای جیرجیرک رو از بالای سرم و از درخت تبریزی می شنوم و کمی آنطرف تر یکی جوابش را می دهد! حیوان بودن برای ارضای بعضی نیازها چقدر خوب است...

خلاص!

من هم نظرم همینه که از بازار طلا به ملک شیفت نکنم در این وقت خاص! دلیل اولم اینه که نزدیک یک سال بخاطر سردرگمی بازارها در رکود بوده و هنوز سمت و سوی درست را پیدا نکرده است‌. دوم اینکه ملک درسته رشد داشته به ویژه در چند ماه اخیر ولی نقد کردن و خلاص شدن ازش بسیار سخت و نفس گیر است...

تماشا!

چقدر خوب میشد اگر کسی از آینده می آمد و چیزهایی بهمان میگفت در مورد اتفاقاتی که خواهند افتاد بعد از این! مثلا اینکه طلا تا کی در همین رنج می ماند و جنگ کی تمام می شود و وقتی تمام شد از ما و کشورمان چه باقی می ماند! در این چند ماه اخیر برخلاف نظر اقتصادی ها و دیگرانی که دستی بر آتش دارند قیمت خانه شاید دو برابر شد در تهران و بقیه شهرها اما سکه و هم گروههایش در ابتدا کاهش داشت و به تازگی کمی جان گرفته اند! فروختن و خارج شدن و تبدیلش به ملک بعد از رشد دوبرابری آیا منطقی است یا همچنان باید منتظر بود و تماشا کرد!

تحول!

من شاید به عمد در نوشتن تفاوتی میان خوابیدن و خابیدن قائل نمی شوم. به گمانم برخی کلمات فارسی نیازمند اصلاح است. این نظر شخصی من است البته و لزوما صحیح نیست. مواضع نسل تازه که بسیار تندتر است در این زمینه و من نمی دانم بعد از گذشت چند سال شیوه نوشتن به این زبان تا چه اندازه دچار تغییر و تحول خواهد شد...در مورد طبیعت هم تخریبی صورت نداده ام فقط چند سنگ را از جایش بلند کرده کمی پایین تر گذاشته راه آب را بسته ام تا آبگیری شگل بگیرد برای آبتنی کردن و این کار سودش بیشتر از هزینه اش هست برای هر دوی ما...

دشوار!

برای نوشتن چیزی در ذهنم نمی یابم می خواستم از سنگهای بزرگی که به زحمت تکانشان داده در مسیر آب گذاشتم تا آن شکاف میان صخره را بپوشانم و حوضچه ای آنجا بسازم بنویسم که منصرف شدم. یادم باشد بار بعدی که آنجا می روم از ابتدای صبح تا ظهر را صرف ادامه کار کنم تا بتوانم برای تن به آب سرد رود سپردن آبگیری درست کنم هر چند که دشوار باشد این کار

ببند!

یبار زنگ زدم به اون تلفن سه شماره ای روابط عمومی اش و همین حرفها را به کارشناس پشت خط گفتم! از بس در حال پخش مزخرف به تمام معناست شبانه روز این سیمای ملی که ابله ترین بز جهان هم از رییس اونجا عقلش بیشتره! اینهمه پل و ریل و بندر از ما با خاک یکسان شد اونوقت فیلم هالیوودی گذاشته مثلا فساد در راس سیا رو نمایش بده بما! اولا باید به اون مغز فندقی گفت که بیچاره اگر کمی فکر میکردی متوجه میشدی که این فیلم محصول یه شرکت فیلمسازی در اون کشور هست نه ساخته دشمنانش پس اینقدر آزادی دارند که از سیستم فاسدشون انتقاد کنند نه مثل ما که تا یه حرفی بجز خزعبلات ذهنی شما بر زبان بیاریم باید منتظر بگیر و ببندتان باشیم...دومیش از این هم بدتره

رفته!

جبران خلیل جبران مغزش تاب داشته به گمانم یا علفی که برای دود کردن انتخاب میکرده کیفیت خوبی داشته است که دائم توصیه های صدمن یه غاز دارد در کتابهایش برای مردم! صحیفه سجادیه گلشن راز و تمام نوشته های این متوهم که نام بردم به گمانم کپی از روی همدیگر است. من در زمان دانشجویی تمام نوشته های نیکوس کازانتزاکیس یونانی را خواندم و لذت بردم اما فقط در همان وقت نه اکنون که سرم پر از روزهای زیسته و رفته زندگی است...

او می گوید: نه آرزویی دارم نه میترسم پس من آزادم

قطار!

نمی دانم چرا نمی توانم به سادگی از کنار قصه ای که از زبان آن پیرمرد هشتاد و اندی ساله شنیدم بگذرم! من اگر جای آن زن بیست و هشت ساله بودم ترجیح میدادم تنها بمانم تا ابد حتی اگر قحطی شوهر بوده باشد تا با مردی باشم که در تمام کارهایش نیاز به کمک و مراقبت دارد چه رسد به بستر و تخت خوابش! این را هم بگویم که قهرمان داستان ما ترک قوچان بود و همسفر جوانش را هم از همانجا به تهران کشانده بود آنهم با قطار و خودش تا رآهن رفته بود به استقبالش!