با اینکه سیگاری نیستم‌ و شاید سالی یبار یه نخ اونم وقتی که خیلی سر کیفم دود کنم از فندک خیلی خوشم میاد از اینکه دستم بگیرم و هی فشارش بدم شعله بزنه بیرون ازش! یکی تو جیب شلوارم دارم با اینکه خالیه و با فشار دادنش هیچ اتفاقی نمیفته از اینکه اون داخل بزنم و یهو به آتیش بکشه همه جا رو بره پی کارش می ترسم و از فکرش میام بیرون! کاش میتونستم امروز بازنشسته بشم و نیاز نبود چند سال دیگه م این روند یکنواخت رو ادامه بدم! اگه بخام با مرگ قیاسش کنم خیلی راحت میشه حساب کتاب معمول رو کنار گذاشت و رفت ولی نمی دونم آدم چجوری ساخته شده که از منافع مفت و ارزانی که بهش ارائه میشه راحت نمی تونه دست برداره! مثل وقتیه که غذای نذری میدن و تو هم می دونی که دوستش نداری ولی میگیریش...