تمیز!

یکساعته نشستم و دارم اینو میپام! نه به خواب و نه به ورزشم رسیدم! دیگه دلم نمیاد ببرمش خونه! اون بچه سرحال و سالمی که بود نیست! صداش درنمیاد...تنها کاری که کرده چند لقمه غذا که نون خیس خورده تو آب هست خورده! فقط همین. میترسم چیز دیگه ای بهش بدم بدتر بشه حالش. البته تا امروز خرما و شلیل و هندونه و انگور هم بهش دادم پیش خودم گفتم تنوع داشته باشه غذاش بهتره براش...هنوز یاد نگرفته خودش چیزی رو برداره و بخوره بعد از بیست روز فقط اینو یاد گرفته که نوکش رو بماله زمین یا رو دست و پای من و تمیزش کنه...

نهایت!

اینجا که نشسته ام به راحتی هفتاد درصد تهران در تیررس چشمان من است! در جنوب شرق خانه ها تقریبا کم ارتفاع و یک دست هستند بجز برج سه راه تهرانپارس در نزدیکی پارک سرخه حصار که به تنهایی قد برافراشته و تا آسمان رفته است! نزدیک ترین منظره برج قرمز رنگی است که روی تونل اتوبان ِ رسالت جاخوش کرده و با کمک بیمارستان کسری دید جنوب را تا حدی بسته است. منظره ِ سمت غرب اما بخاطر حضور پر رنگ ِ گردو غبار و آلودگی از بخش شرقی محدودتر است و در شمال برجهای پرتعداد جردن و الهیه نگاهت را پله پله تا قله ِ توچال می کشانند...این تمام چیزی که از شهر و از بالای ساختمانی چهار طبقه می توان دید! شاید این نوشته من در تاریخی در هزار سال بعد از این؛ مایه تعجب و شگفتی خواننده این چند کلمه باشد از این رو که دیگر البرز هم احتمالا پر از خانه شده و جنوب و شمال و سایر جهات شهر را تماما" ساختمانهای بینهایت بلند پر کرده اند...!

قبل!

امیدوار به نجاتش نیستم. شاید با همین حال نذار ولش کنم و برم خونه! از آفتاب فرار کرد و اومد زیر کولر تو سایه نشست! میشه گفت نمیتونه رو پاهاش وایسه و به یه سمت خم شده! انگار به پهلو خوابیده باشه! چشما و دهنش رو بسته به جز یک بار که نزدیکش شدم تا ازش عکس بگیرم که انگاری طلب غذا بخاد بکنه بدون هیچ سروصدایی برای یک لحظه باز کرد و دوباره به همون حالت قبل برگشت!

فعلا!

گاهی باید یکی را انتخاب کنی! از بین دو راه سخت و سخت تر! اینکه همین الان در پشت بام رهاش کنم بره پی سرنوشتش یا ببرم خونه پیش خودم مثل این بیست روز گذشته به مراقبت ازش ادامه بدم تا کم کم تمام تنش اسیر بیماری و ناتوانی بشه و بمیره! از وقتی از سرکار برگشتم دیگه اون بال و پر زدنها و تمنای غذایی که هر روز داشت رو ازش ندیدم! پاهاش یجوری ناراحتی پیدا کرده یه چیزی مثل کمبود ویتامین دی در ما آدمها که شل شدن استخوان رو در پی داره. برای همین هم برش داشتم آوردم گذاشتم جلو نور مستقیم آفتاب تا بلکه درمان بشه و اگه دلش خواست پر بزنه و بره پیش دوستان ِ آینده ش...فعلا نشستم و حواسم بهش هست تا ببینم چی پیش میاد...

مكان!

فردا چهارشنبه است و من به احتمال قوي ميرم سمت لواسان و برگجهان! همونجا كه بوميا بهش ميگن برگجون! يه روستاي ييلاقي و بي نظير در ميان كوههاي البرز. يه ملك كوچك هست كه بايد برم ببينم تا از دغدغه ذهنيم كاسته بشه! چند سال پيش فقط تو اين فكر بودم كه چطور خونه رو بيارم نزديك محل كارم و البته اينكارو انجامش دادم و حالا چندين ساله كه از مشكلات ترافيك و رفت و آمد خونه تا كارم خبري نيست. حالا اما دارم به اين موضوع فكر مي كنم كه براي چند سال بعد كه ميخام بازنشست بشم يه جايي دور از شهر بگيرم و كلا نقل مكان كنم برم اونجا و از اين شلوغي هميشگي كناره گيري كنم...

مرگ!

اينكه ميگن آدمها در طول زندگيشون عوض نميشن حرف دقيقي نيست! به نظرم در بر خورد با خوشي ها و ناخوشي ها در مسير زندگي؛ ما انسانها مثل گلوله برفي كه از ارتفاع سقوط كرده و پستي بلنديهاي مسير رو تا پايين آمده؛ همچنان كه بخشي از وجودش رو از دست ميده؛ تكه هايي از سنگ و ماسه و خاك و خاشاك بهش افزوده ميشه! وقتي هم رسيد پاي كوه و ديگه هيچ جاذبه اي نيست كه از جاش تكونش بده! اينقدر اونجا مي مونه تا زير تابش آفتاب آب بشه و از بين بره! ما هم الان اون برفهاي ترد و تازه اي نيستيم كه از قله به پايين پرت شديم! من حس همان گلوله شليك شده از ستيغ كوهستان رو دارم كه در دامن ِ سرد ِ زندگي آرام گرفته و هيچ جاذبه اي قادر نيست حتي يك ميليمتر حركتش بده! پس به گمانم با تمام تغييراتي كه از طي كردن ِ اين مسير پذيرفتم! تا واپسين روزهاي زندگي و تا دم ِ مرگ همينجا كه هستم مي مانم...

رشته!

به تازگي كشف كردم مهمانم از خرما و شليل شمس خيلي خوشش مياد! صبح اول وقت البته همون غذاي هميشگي كه نون خيس شده در آب هست رو ميل ميكنه و تنها مي مونه تا من بيام از سركار! وقتايي هم كه خونه م؛ سير يا گشنه فرقي نداره به هيچ عنوان سرجاش بند نميشه و مياد رو سينه من ميخابه! گاهي هم سعي ميكنه زير چونه م كه شبيه لونه است خودش رو از نظرها پنهان كنه! تا الان فكر نمي كردم پرنده ها هم زبان داشته باشند! تا اينكه از نزديك و از چند سانتيمتري ديدم كه اين بچه قبل از اينكه چيزي را بخورد مزه مزه مي كند و متوجه شدم در ميان دو جسم سختي كه منقار نام دارد رشته باريكي به نام زبان هم دارد بلبل خرماي كوچك من...

كام!

خامه خوردم با سنگك و يك لقمه هم اوملت! صبحانه نهار شام، اين سه وعده هميشه سرجاشونن و كلي ميوه هم از بعد ازظهر تا وقتي برم تو رختخواب ميل مي كنم! نتيجه چيز ِ مشخصيه كاملا! با وجود اينكه روزي حدود نيم ساعت هم ورزش و نرمش انجام ميدم، چربي در تنم انباشته ميشه و من موندم كدوم يك از وعده هاي نامبرده رو بايد حذف كنم و يا اينكه وقتي غذايي جلوم گذاشتن كه بيش از حد مورد علاقه ام هست، چطوري جلوي خودم رو بگيرم و از خوردن دست بكشم...اگه مرغ و جوجه باشه كه اين كار رو خوب بلدم ولي وقتي كباب و غذاهاي گوشتي باشه به مراتب سخت تر ميشه دست كشيدن از فرو بردن لقمه هاي بيشتر در كام ِ سيري ناپذير و حريصم...!

پيش!

دارم به اين موضوع فكر مي كنم كه اگر روزي كسي را دوست داشته باشم تا چه اندازه حاضرم تبعات منفي اين علاقه را بپذيرم! مثال اگه روشنترش ميكنه بايد بگم كه فرض كنيد يكي را دوست داريد كه بيست ميليارد تومن بدهي داره! آيا عشق و علاقه تون سرجاشه همچنان يا از خير اين مهرورزي خواهيد گذشت! من دارم به هر راهي كه كمي از سنگيني اين باري كه بر دوش اوست كمتر كند فكر مي كنم ما نمي دانم تا كجاي اين راه پيش خواهم رفت...!

مسیر!

آخرین روز از مرداد ِ و ما مالیچی ها کارمون در واپسین روز هر ماه کمی از حالت عادی بیشتره...جم و جور کردن حساب و کتابها و تهیه گزارشات از جمله اونهاست...تو این فکرم که در ماه ِ جدید که از فردا میخاد شروع بشه یه سفر کنار دریا برم اونم یه هفته ای...البته با اومدن ِ شهریور هوای تهران از این رو به اون رو میشه به آنی و کلی به سمت و سوی خنکی میره و این اتفاق خوشایندیه...البته که از نزول مهر و کوتاه قد شدن روزهایش خوشحال نمیشوم ولی باران و برگهای زرد ریخته از دست ِ خزان را دوست دارم...مطمئنم حال و روز کوهستان هم در این ماهی که داره از راه میرسه به کلی تغییر خواهد کرد و از زیر ستم تابستان ِ تشنه کام درخواهد آمد و آن گردوها هم اگر مجالشان داده باشند اهریمنان! رسیده و چیدنی خواهند شد...انگیزه هایی که تا چند سال پیش در من کارگر بودند اکنون هیچ کاره اند! باید دنبال جذابیت های تازه در مسیرم باشم...

سرنوشت!

هيچ وقت نديدم همه چي كامل باشه! زندگي شده مثل ماه! نگاش مي كني يه قرص گرد و خوشگليه كه نگو! ولي خدا نكنه كه بخاي نزديكش بشي! سوراخ سوراخ و آبه گون ِ تمام تنش! از بس تير و تبر بهش زدن گذشت روزها و شبهاي عمر! اين مهمون ناخونده الان هفدهمين روزشه كه تو خونه منه! تازگي يه پاشو نمي تونه زمين بذاره! هرچي هم نگاش مي كنم چيزي دستگيرم نميشه! آخه بيشتر از اينكه حواسم به پاش باشه! به اينه كه از فرط پيزوري بودن يهوه زير دستم له نشه و نميره! بخدا فقط بال و پرشه كه گنده ش كرده والا كه اندازه يه بند انگشتم نيست تمام مغز و دست و پا و شكم و روده و قلب و شش و ناي و زبان و هر چيز ديگري كه تو اون بدن بي مو، مي تونه باشه! بابا يكمي بزرگ باش اين چه وضعشه آخه! حالا موندم ديگه نگه دارم يا ببرم از دم پنجره اتاق خواب به سمت حياط بگيرمش و پر بزنه بره رو اون درخت كاج بزرگ بشينه تا خودش بره دنبال سرنوشتش هرچه باداباد...

تمرکز!

امروز بعد از سالها دوباره راکت دست گرفتم و چندتایی ضربه به توپ سبز تنیس زدم. ورزش بی نهایت دوست داشتنی و نفس گیری است. البته از دور جور دیگری می نماید ولی وقتی وارد گود شدی و شروع کردی ماجرا آن چیزی نیست که فکر می کردی! سرعت توپ چنان زیاد است که در یک لحظه باید فکر کنی محاسبه کنی نتیجه گیری و عمل کنی...سرعت عمل تمرکز فوق العاده بالا و آمادگی جسمانی فراوان همزمان پیش نیاز این ورزش ِ مهیج است...

برین!

من حتی همین الان بمیرم یا هزار سال بعد از این؛ قصد ندارم یک ریال از داشته های مادی ام را وقف کنم تا یه عده تنبل ِ بی عار ِ شکم پرور! مثل کرکس بشینن روش و نشخوار کنن! من تو این فکرم که خودمو وقف کنم و از کسب و انباشت درآمد معاف دارم و برم همین دانشگاه نازنینی که توش بودم و سرگرم بشم در اون بهشت برین...

خب!

یه حس نخوت و تکبر و غرور و تملک نسبت به خودم و رتبه م و رشته م و دانشگاهی که توش درس خوندم‌ دارم! گاهی البته ازش جدا میشم ولی اغلب اوقات همراهمه! فکر میکنم آسمان در اون سال و اون ماه و اون روز خاص سوراخ شده و من افتادم تو اون محیطی که الان و اون موقع بی نهایت دوستش دارم و دیگرانی که حتی رشته های بهتر از من خوندن بگرد پامم نمیرسن و مال اونجا نیستن! شاید همه شون از جاهای دیگه مهمون گرفته باشن کسی چه می دونه خب...!

خوب!

جای تمام دانشکده ها؛ تالارها؛ رستورانها؛ کتابخانه مرکزی و هر آنچه در این بهشت ِ هفتاد هکتاری مشرف به شهر و آرمیده در آغوش ولنجک وجود دارد را درست مثل همان سالها که ابنجا بودم به یاد می آورم! تغییرات بسیار اندکی اتفاق افتاده است! چند ساختمان جدید اضافه شده؛ چندتا از دانشکده ها هم تغییر مکان داده اند. باقی چیزها مثل سابق است دلخواه و آرام‌ بخش...آرزو می کنم کاش از این محیط هرگز بیرون نرفته بودم و تمام این سالها را کنار همان خاطرات خوب خودم می ماندم...

البرز!

بیست و چهار سال پیش اینجا را برای همیشه گذاشته و رفته ام! می توانستم در این فاصله از این جهان هم بدرود حیات گفته باشم! اکنون اما زنده ام و در مقابل گیشه فارغ التحصیلان ایستاده! اینجا را بیش از هر جای دیگری در دنیا دوست دارم! چهارسال ِ خاطره انگیز و پر از انرژی را برایم در سالهای دور به یاد می آورد. در شمالی ترین و زیباترین نقطه از این شهر پرجنب و جوش من شانس بزرگی نصیبم شد که روزگاری را اینجا گذرانده ام...نه دانشگاه ِ محض که یک پارک دلخواه و زیباست در پای کوههای البرز...

دلگیر!

خانه به هیچ دردی در این دنیا نمی خورد! از اینکه دیوار و حصار دور خود بکشم بیزارم! من باید وحشی ِ غار نشینی می بودم که صبح با طلوع اولین نشانه های خورشید از سیاهی دخمه ِ شبانه ام خارج می شدم و تا غروب و به تاریکی گراییدن زمین به شکار و گشت و گذار می پرداختم و باز فردا و فرداهای بعد از آن هم بدین گونه می گذشت! از اینکه داخل خانه و کار اسیرم دلگیرم...!

مجنون!

هر روز بیشتر از پیش به پوچ بودن زندگی و تلاشهایی که در راه رسیدن به هدفهایم میکنم پی میبرم! اینجا که نشسته ام بیشتر از سی تا درخت انار هست که میوها های کوچکی از شاخه هایش آویخته اند و من فقط یکی از اینها را در آن خانه ای که مال من است دارم و گاهی گمان میکنم که خیلی ویژه ام که مالک چنین چیزهایی ام در حالی که هر روز این بیشمار درختان زیبا را دیده و از کنارشان بی تفاوت گذشته ام! گمشده ای را پیدا کردن در این جهان بی انتها حتما سرگیجه آور و بی نتیجه است و من آن جستجوگری هستم که چیزی را در این اقیانوس بی کرانه گم کرده ام و بهای یافتن ِ دوباره اش را حتما با تمام عمرم خواهم پرداخت...! فردا بعد از بیست سال به دانشگاه محل تحصیلم می روم برای انجام کاری بعد از آن هم قصدم رفتن به افجه و جاجرود است و اگر وقت اضافه بیاید فیروزکوه! گفتم که مجنون شده ای در این جهان که از پی آن یافت می نشود می گردد...!

هاج!

نمي دانم آدمهايي كه در تلاش و تقلا هستند دائم با ديگران هماغوشي كنند! آيا به اينكه به فكر بقاي نسلشان مي باشند ارتباط دارد يا فقط يك لذت محض است! اينهم واضح است كه ادامه نسل و انتقال ژن الزاما به معناي حامله كردن و حامله شدن نيست! بلكه بخشيدن بخشي از جسم و روحت؛ همان نتيجه را دارد. انسان و درختان و گياهان و هر آنچه روي زمين بلكه زير آن است آفريده شده اند براي همين كار؛ پس چرا گاهي با ديدن ِ اين صحنه ها حالمان از هر چه انسان ِ به هم مي خوره! مگر نه اينكه طبق فطرت و ذاتشان دارند رفتار مي كنند! مگر حتي پاك ترين آدمهاي روي زمين كه به خيال ِ خيلي ها همان پيامبران بوده اند از اين درآميختن مبرا و بي نياز بودند! حتي خود ِ خدا هم به روايتي زن و فرزند دارد و كجاي اين كار بد است كه مردم هاج و واج در كار عده اي مانده اند...!

فكر!

چندتا سنجد خوردم نه خيلي كال بودن نه خيلي رسيده! نوك زبونم به طرز زجرآوري كز كز ميكنه! آدم گاهي وقتا يه كاري مي كنه كه از انجامش پشيمون ميشه ولي وقتي كار از كار گذشت ديگه چه فايده! زيتونم كه مي خورم اينطوري ميشم! شايد علتش اينه كه هسته شو زيادي ميك ميزنم! شايدم از چيز ديگه ايه نمي دونم! بخاطر همينه كه آلبالو گيلاس رو با هستش مي خورم و به عواقب بعدشم اصلا فكر نمي كنم...!

راضی!

من که اسم اعظم و از این قبیل حقه بازیا که فقط یه قشر خاصی تو ایران می تونن انجامش بدن که بلد نیستم بتونم همزمان چند جای مختلف باشم و الان که جمعه و روز تعطیلم رو به جای کوه رفتن که سراسرش انرژی و حال ِ خوبه؛ به اجبار گذاشتم پای اون درختا که به نظرم کاملا مصنوعی و خالی ار حس ِ خوبن؛ خوشحال نیستم. باید تو همین هفته این یک روزم رو جبران کنم و برم کوه تا بتونم اون خود درونی رو راضی کنم که دست از شماتت برداره...

انگشت!

بازم ساعت شش صبح بیدارم کرد! فهمیده جیک جیک از دور فایده نداره اومده بود دقیقا کنار رختخوابم مردم آزاری میکرد! صبونشو دادم دیدم خوابمم پرید دیگه. دوش گرفتم و همون اول صبی راه افتادم رفتم درختا رو آب دادم. بقیه انگورها که حسابی رسیده بودن رو چیدم شاید بیست کیلو میشد دقیقا هم اندازه دفعه قبل. اینهمه فقط برای یک بوته هست که تمام درختای دیگه رو زیر سیطره گرفته البته بجز اون توت سفیده که خیلی بزرگتر از خودشه! یه سری کارای دیگه م داشتم که سراغ اونام رفتم و برگشتم خونه! عصری حس کردم یکی از پاهاش ناراحته و زمین نمیذاره! هرچی نگاش کردم چیزی دستگیرم نشد. وقتی بال و پرش رو میزنم بالا اینقد پرپری و مردنی به نظر میاد که می ترسم زیر انگشتام لهش کنم بیچاره رو...!

لایه!

دور آبنمایی که فواره هاش خاموش و ساکتند نشستم. گاهی به خودم میگم برای اینکه از بودن در کنار درختان و آب و سرسبزی لذت ببری؛ نیازی نبود بری یه خونه کلنگی یا چاردیواری که چندتا درختم توشه بخری و واسه خودت مشغولیت درست کنی که کی بری آبشون بدی کی نری! خب چه فرقی میکنه اینجا که دوازده هکتار زیبایی کنار هم چیده شده بی آنکه تو ذره ای براش زحمت بکشی فقط کافیه بیای رو همین نیمکتی که الان نشستی بشینی و تماشا کنی! این حرفارو میگم و دوباره فراموش میکنم و به این فراست میفتم که بازم برم تو یه محیط روستایی خونه ای زمینی بخرم تا خلوت خودم رو داشته باشم! درست نمی دونم علتش حس مالکیت داشتنه یا هر چیز دیگری که در لایه های درونی مغزم جاخوش کرده و من اطلاعی ازش ندارم...

پوست!

گردوي تازه خوردن چرا اينقد سخت و دشواره! اولي رو كه بخوري تمام دنيا مي فهمن چيكار كردي! رحم و مروت تو كارش نيست نامرد! از دستكش و از هر چيزي كه فكرش رو بكنيد نفوذ مي كنه و پوست دستت رو با رنگ سياه و زشتش نقاشي مي كنه! انگار حنا زدي! پس جز اينكه خيلي با كلاس بري و يه فال از دستفروش بخري راهي برات نمي مونه براي خوردنش حتي اگه تو آب زلال ِ جوب ريخته باشه گردوهاشو...!

دهان!

از ديشب آلارم گوشي رو خاموش كرده بودم كه تا لنگ ظهر بدون مزاحمت بگيرم بخوابم! اونوقت ساعت چهار صبح گيج و گنگ با يه صدايي كه بي وقفه و به شكلي آزار دهنده تو تمام ِ وجودم نفوذ مي كرد بيدار شدم! از هر دري وارد شدم كه بي خيالش بشم و نديد بگيرم نشد! اولش فكر كردم براي ماشينهاي توي كوچه است و چون تصوير آيفون هم روشن مونده بود به ذهنم رسيد كه احتمالا جناب دزد مال منو برده و همسايه ها زنگ رو زدن كه خبر دارم كنند و منم بيدار نشدم! با چشماني نيمه باز و از ترس اينكه بچه رو زير پاهام له كنم پاورچين پاورچين تا لب پنجره ِ هال رفتم و سرم رو خم كردم ديدم نه خدارو شكر مثل هميشه امنيت در كوچه برقراره و اين صداي گوش خراش هم چيزي جز آژير يه ساختمان اداري در همين نزديكي نيست كه البته نميشد تشخيص داد دقيقا كدومشون هست! به رختخواب برگشتم و حالا با بي قراري ها و بال و پر زدنهاي او مواجه شده بودم! به سرعت جند لقمه اي با دستم در دهانش گذاشتم و آرام گرفت و من هم نصفه و نيمه خوابم برد تا الان كه در حال نوشتنم...

كنار!

سلامتي در زندگي ما آدمها حقيقتا" چالش بزرگي است! من تا امروز چندين دندان پر كرده ام چندتايي را كشيده و ترميم كرده ام و بارها و بيشمار بخاطر سرماخوردگي و كرونا و ديگر بيماريها پيش پزشك رفته ام! اما كسي را مي شناسم كه با اينكه پنجاه سال سن دارد حتي يكبار هم به دندانپزشك مراجعه نكرده است! مسواك هم نديدم بزند! مريض هم هيچ وقت نمي شود نه از سرما نه از گرما! نمي دانم آستانه فرو ريختنش تا به كجاست! من كه تا به الان بارها و بارها ديوارهاي قلعه ِ تنم ريخته و مهاجمان در آن رخنه كرده اند! كاش تضميني به ما مي دادند كه تا فلان سال از زندگي هيچ آسيب جدي نخواهيم ديد و خيالمان از اين بابت راحت مي شد كه نعمت بزرگ ِ سلامتي را هميشه در كنارمان خواهيم داشت...

منطق!

"در روستای سن مارتن هستم، در کوه‌های پیرنه‌ی فرانسه، در خانه‌ای که از خریدنش پشیمانم، چون حالا خانه صاحب من شده و مدام حضورم را می‌طلبد، چرا که کسی باید ازش مراقبت کند و انرژی‌اش را زنده نگه دارد..." اين كامنت دوست ناديده اي است كه برايم بدون هيچ آدرس و نشاني گذاشته و رفته است بعد از اين هم مي دانم خواهد گذاشت! از اين مساله كه عبور كنيم نكته قابل تامل اين است كه هميشه چيزي هست كه خوشي و خوبي را زير چتر سياه ِ خود گرفته طعم تلخ و گس به او بدهد! هنوز يك سال نشده كه من هم به اين اميد كه آخرين پله خوشبختي خريد خانه در يك جايي مثل يك روستا نزديك تهران است؛ آن چارديواري كلنگي واقع در حومه شهر را گرفتم اما حالا كه بايد هر هفته براي رسيدگي به چند درخت و مراقبت از آنچه آنجا هست، بهش سر بزنم و زمان برايش بگذارم از كرده خويش پشيمانم! پيش خودم مي گويم مگر كوه چه چيزي كم دارد كه عادت ديدار هفتگيمان را به آن خانه اختصاص دهم! درخت اگر ميخواهي آب دهي اينجا هم هست؛ طبيعت و زيبايي هم اگر ميخواهي كه در اين دومي بي نهايت و فراتر از تصور است! نمي دانم چه چيزي در مواقع اخذ تصميم بر ما تاثير مي گذارد كه كاري را در آن لحظه انجام مي دهيم و پس از اينكه تمامش كرديم دوباره آن بخش منطقي و استدلالگرمان شروع به مواخذه مي كند كه چرا چنين كاري كرده ايم و ...!

قهر!

از همون روزهای اول فهمیدم که هوش و حواسش کامل است این کودک نوپا! و امروز که دریافتم او گنجشک نبوده بلکه بلبل خرماست؛ تو دلم به خودم آفرین گفتم که از معدود کارهای کوچکش به اینکه پرنده ِ باهوشی است رسیدم! مثلا وقتی لقمه بزرگتر از دهانش به او می دادم؛ با اینکه ساعتها بوده چیزی نخورده و آماده است پشت ِ سرهم چندین وعده را قورت دهد، دیگر دهانش را باز نمی کند و یجورایی قهر میکند که چرا اینکارو با من کردی و من‌ هم چاره ای ندارم تا دست نگهدارم و بگذارم کمی بگذرد و دوباره صدای جیک جیکش بلند شود که یعنی آماده خوردنم بیا...! و اتفاق ِ تازه ای هم که تو همین یکی دو روزه افتاده اینه که: برخلاف روزهای اول که سرجاش نشسته فقط با باز کردن دهان و بال و پرش بی تابی میکرد اکنون بمحض باز شدن در با جهش های پیاپی به استقبالم می آید و با فریاد های ریز و مداوم به من می فهماند که شدیدا" گرسنه است! این هم باید بگم که به گمانم نتونم رهاش کنم بره و احتمالا نگهش میدارم...

رها!

امروز کشف تازه ای کردم و آن هم اینکه مهمان ِ خانه ام؛ جوجه گنجشک نیست! نگران نباشید کلاغ و عقاب و کرکس هم نیست! شواهد نشون میده که بلبل خرما تشریف دارند این کودک ده روزه! و امروز برای اولین بار سفیده تخم مرغ و سیب هم به او خوراندم. تنها مشکل این است که در خانه آزاد است و از خرابکاری دریغ نمیکند و من در برابر این خواست ِ منطقی مقاومت میکنم که او را محصور در قفس کنم و همچنان رها در چار دیواری اشتراکی با من زندگی می کند...

مازاد!

خيلي چيزها تو كشور ما اشتباه جا افتاده به نظرم! تا وقتي بچه اي و نوجوني ميفرستنت بري باشگاه يا اگه اونم نتونستي و نشد هر روز تو كوچه خيابون فوتبال و ورزشهاي ديگه مي كني! ولي وقتي پا به سن گذاشتي ديگه خبري از هيچي نيست! دقيقا بايد عكس اين كار انجام بشه! يعني تا سي سالگي اصلا نيازي به ورزش نيست بلكه از اين سن به بالاست كه بدن نياز به تحرك و سوخت و ساز داره تا از پس آب كردن ِ خوردني ها و نوشيدني هايي كه بيشتر از پيش بهش ميرسن باشه والا كه تا اون سن آدم يه جا اصلا بند نميشه كه بخاد با ورزش و تحرك مثلا انرژي مازادش رو بگيره...