دهان!
از ديشب آلارم گوشي رو خاموش كرده بودم كه تا لنگ ظهر بدون مزاحمت بگيرم بخوابم! اونوقت ساعت چهار صبح گيج و گنگ با يه صدايي كه بي وقفه و به شكلي آزار دهنده تو تمام ِ وجودم نفوذ مي كرد بيدار شدم! از هر دري وارد شدم كه بي خيالش بشم و نديد بگيرم نشد! اولش فكر كردم براي ماشينهاي توي كوچه است و چون تصوير آيفون هم روشن مونده بود به ذهنم رسيد كه احتمالا جناب دزد مال منو برده و همسايه ها زنگ رو زدن كه خبر دارم كنند و منم بيدار نشدم! با چشماني نيمه باز و از ترس اينكه بچه رو زير پاهام له كنم پاورچين پاورچين تا لب پنجره ِ هال رفتم و سرم رو خم كردم ديدم نه خدارو شكر مثل هميشه امنيت در كوچه برقراره و اين صداي گوش خراش هم چيزي جز آژير يه ساختمان اداري در همين نزديكي نيست كه البته نميشد تشخيص داد دقيقا كدومشون هست! به رختخواب برگشتم و حالا با بي قراري ها و بال و پر زدنهاي او مواجه شده بودم! به سرعت جند لقمه اي با دستم در دهانش گذاشتم و آرام گرفت و من هم نصفه و نيمه خوابم برد تا الان كه در حال نوشتنم...