یکی!

خوب می دانم با مرگم خیلی از آرزوهایم با من خاک خواهند شد! یکیش زیستن در بالاترین طبقه همین برج است که بر سر میرداماد تا میانه ِ ابرها بالا رفته است، برج اسکان.

راهی!

جوانی از مقابلم گذشت درحالی که دستش حلقه بر کمر دختر لاغر اندامی بود...و من سلیقه ام تا این اندازه استخوانی هم نیست! همینکه که چاق و فربه نباشد کافی است نه اینکه در یک بغل کردن ِ ساده به گوش خود صدای شکستن استخوانهایش را بشنوم! نور آفتاب دیگر از کف ِ کوچه و خیابان جمع شده، به تن ِ شیشه ای برجها رسیده است، کم رمق و گذران و من در این فکرم که از جایم بلند شده پیاده تا خانه از این مسیر دلخواه که اخیراً درختان ِ چنار ِ سایه گسترش را از دست داده راهی شوم...

کمی!

همین الان خبر رسید یه همکار که برای سفری در کشور همسایه حضور داشته، سکته کرده و درگذشته است! ساده می روی هر چند که با هزار غرور و آرزو بر روی نیمکتی در پارک ملت نشسته باشی...! گرچه او کمی چاق بود و من همیشه از دیدنش غصه میخوردم ولی من هم باید به فکر افزایش هر روزه وزنم باشم! از ۷۵ رد شدم به تازگی و اگر مراقب نباشم تابستان به سرنیامده هشتاد را در مشتم خواهم داشت و نکته ِ عجیب ِ ماجرا اینجاست که هرچه بالاتر می روی، به همان نسبت دست کشیدن از خوردن ِ بیشتر، سخت تر شده لاجرم بازهم به حجم تنت افزوده خواهد شد! ایده آل من ۶۸ است و در این یک سال اخیر کمی فاصله گرفته ام از آن...

بلند!

زنی جوان روی نیکمتی در سمت مقابل و کمی پایین تر از من نشسته است. هر دوی ما در گوشه ای تنمان را جمع کرده جا را برای یکی که هوس نشستن کند خالی گذاشته ایم! اما هر دو تنهاییم! ولیعصر ترافیک روانی دارد و هر از گاهی صدای گوشخراش موتور، سکوت نرم ِ پیاده راه ِ متصل به پارک را میشکند، دختر و پسری خردسال سوار بر دوچرخه به بالا و پایین می روند و بلند بلند باهم حرف میزنند! خوشبحالشان در دنیای آنها دوست پیدا کردن به اندازه ما سخت نیست! هر کدام از ما یک دنیا خیال و آرزو در سر داریم و یک کهکشان از هم دوریم با اینکه با فاصله ای کوتاه از هم روی نیمکتی نشسته ایم...کوه ها در غبار ِ آلوده به دود ِ شهر کم کم از دیده پنهان میشوند و من باورم نمیشود چند روزی است که با آنها همنشین نبوده ام...ماشینها کنار اتوبوس قرمز رنگ دراز، کوچک و بی اهمیت می نمایند و من می دانم که با کمی فاصله ما آدمها هم همینگونه ایم...آن کارتن خواب با ریش و موهای ژولیده، هم‌ صحبتی پیدا کرده است و من همانجا که بودم نشسته ام...

تن!

از ناهید به مریم رسیدم و دوباره به پارک ملت ِ زیبا برگشتم. از آن روزهای پر شر و شور بیست سالگی که بار اول اینجا و خرسهایش را دیدم دیر زمانی گذشته است. من اما پایم همچنان مشتاق رفتن است و سینه ام از شوق زیستن لبریز...تندیسهای سنگی را نگاه میکنم و هریک را به چیزی جز آنچه در ظاهر دیده میشود تشبیه می کنم! کارتنخوابی که موهایش را دم اسبی بسته! کلاغها را از سطل زباله دور میکند. آفتاب از سمتی که من روی نیمکت نشسته ام، دامنش را جمع کرده به سمت ِ مقابلم در شرق ِ خیابان ولیعصر ریخته است! از حرارت ِ روز کاسته شده کم کم شب از راه می رسد... روزهای بلند بالای تابستان که تا میانه ِ تاریکی نفوذ میکرد دیگر رخت بر بسته جایشان را به تن ِ سرد سایه ها می دهد و این یعنی شهریور ِ برگ ریز ِ تهران از راه رسیده است و من اگر باران هم ببارد باز دیوانه کوهستان می شوم و تماشای تن ِ خیس و عریان ِ درختان...

عشق!

روی نیمکتی در پارک ملت نشسته نگاهم به کوههای به آسمان رسیده شمال تهران گره میخورد! با تنی عریان که که جامه سپید زمستانیشان را دیر زمانی است با دست گرم تابستان به کناری انداخته و اکنون سوخته و گداخته از تابش بی امان ِ آفتاب تشنه ِ عبور گامی بر فرازشان در انتظاری بی پایان نشسته اند! این چشم انداز همیشه خاطره ِ بودن در کنار برف و خنکای چشمه های بیشمارش را برایم زنده میکند! زنی از مقابلم میگذرد و کمک میخواهد و من خیلی وقت است که گوشم از این حرفها پر است...! کلاغها ظرف های نیم خورده نهار مردمان را از سطل بیرون کشیده با سروصدای بسیار در جنگ و گریزند. باهوش اما کثیف به نظر میرسند...مردی بر بالای نیمکتی ایستاده برای معشوقه اش که پاهایش را در بغل گرفته؛ از عشق می گوید...و من عبور پی در پی شلاق گرم ِ باد را بر سر و تنم حس میکنم! برای اولین بار است که در طول چند ماه اخیر جنبیدن برگ درختان را به چشم می بینم! گویا قرار است آسمان از سوزاندن ما در میان آتش و سکون دست بردارد...

یاد!

در این گرمای جانفرسا، استخری که از آب خنک چشمه لبریز است، جز دعودتی گرم و دلخواه برای پریدن در آن هیچ چیز دیگری از تو نمیخواهد و من رها کردم تنم را لختی در این بهشت ِ سرد تا از یاد ببرم امروز مرداد است و آتشبار...

هم!

درختان با آرامش تمام، دست در گریبان سبز خویش فروبرده، ایستاده اند به تماشا عبور ِ داغ ِ تابستان را! و من در پای چشمه ای که آهسته و پی در پی گام برمیدارد تا که جان در پای سپیداری بلند ببازد نشسته ام! کمی آنطرف تر صدای غازهایی که در حیاط کلبه عمو حسین به جست و خیز مشغولند شنیده میشود و در فاصله ِ نردیک تر سوت ِ مداوم جیرجیرکها که پیام دعوت برای هم می فرستند... در چهره این راست قامتان که سالهای سال است بی ادعا اینجا ایستاده اند تا که زیر سایه شاخه هایشان، دمی را در خنکای دلنشین بگذرم، می نگرم. حتما از ما انسانها والاتر و بالاترند اینان...

همین!

بالخره کارگر افتاد، واگویه های من ِ درونم که دعوت به بیرون آمدن از رختخواب میکرد و در راه کوهم اکنون! دیر اگر باشد باک نیست، همین مقدار را هم از دست ِ بیهودگی جمعه ها نجات دادن عنیمت است...

بلند!

آخ که چقد همراه خوب داشتن در همه چی خوبه! اگه به جای اون دوست؛ یکی دلخواه ترم بود؛ حتی اگر شده بی آنکه یک لحظه هم خواب بر چشم بیارم، با شوق تمام از جا بلند شده خیلی زودتر از ساعت ِ مقرر سر قرار حاضر میشدم! من به ذوب شدن؛ به سان ِ کوه یخی بزرگ که در آغوش ِ مواج ِ اقیانوس گم میشود، در اندیشه یکی شدن با چنین همراهی ام...دنیا چقدر کوچک و بی ارزش است وقتی آدم در حسرت ِ ناچیزترین آرزوهایش پشت دیواری بلند از نشدن ها و نیامدن ها می ماند...

چه!

با یکی برای ساعت پنج؛ میدان تجریش قرار کوه گذاشته بودم! غافل از اینکه اسم جمعه به اندازه کافی سنگین هست که نذاره زودتر از هشت و نه چشمت به جهان هستی باز بشه! دقیقا همین هم شد و اکنون در رختخواب آرمیده این کلمات را اینجا می نویسم! شاید به غرورم برخورد و بلند شدم و راه افتادم به سمت بالا شاید هم نه؛ کسی چه می داند...

هول!

دارم بهش فکر میکنم؛ کار دیروز و امروزم نیست! خیلی وقته تا یک قدمی جواب میرم و دست خالی برمیگردم! دیگه یجور ضرب المثل شده "جبر جغرافیا". من تازه دارم متوجه میشم که این در واقع ظاهر ماجراست! اصلش همون قدرت طبیعت ِ آفرینشگر ِ ! یعنی زمین اگر در کویر خار از دل خاک بیرون میاره و در پای چشمه ساران و محل ریزش آب باران؛ هزاران هزار گل و علف و درختان را؛ با ما آدمیان هم دقیقا همین کار را کرده است! برزیل و کلمبیا کاروان های رقص لامبادای دوماهه در کوچه و خیابانهایشان دارند و ما هم مردمانی که انگار در هزاره های دور به ناگاه خبری هولناک به گوششان خورده و سراسیمه و آشفته؛ راهی ِ بیابانهای کشور ِ مخروبه ِ همسایه گشته اند به نام اربعین...!

كشف!

هر آدمي با خودش كه روراست و بي پرده روبرو بشه مي فهمه كه هميشه بخشي از روحش از تنهايي در رنجه! اينكه متاهل باشي يا مجرد توفيري نداره! انگار كه حجم مشخصي از يك ظرف، هميشه بايد خالي باشه! هرچقدر هم كه اطرافت رو ديگران پركرده باشند! شايد اين خواست طبيعت يا همان آفريننده بوده براي اينكه جستجوي توام با ياس و نااميدي را تا لحظه مرگ براي ما انسانها تضمين كند! دنبال كسي بگرديم كه به ما بگويد چقدر خوب نگاه مي كنيم يا چقدر خوب مي نويسيم و خوب مي بينيم يك چيزهايي را! قبل ترها گمان مي كردم يك نفر كه بيايد همه اين زوايا را در تو كشف خواهد كرد اما تجربه ثابت كرد كه بخش بزرگي از اين سرزمين چون برهوتي بي عبور؛ تا ابد بكر و ناشناخته باقي خواهد ماند! ميتوان اينگونه در نظر گرفت كه در هر دوره از زندگي فقط و فقط بخشي از وجودت به فعل و ظهور مي رسد و توسط ديگران ديده مي شود و بخشهاي ديگر براي آنجا كه تناسخ نام دارد مي ماند و آدمياني كه تو را دوباره خواهند ديد و كشف خواهند كرد! كسي چه مي داند...

علف!

آسمان ِ شهر تيره و گرفته است امروز! نه آنگونه كه بشود تن ِ سپيد ابرها را مشاهده كرد! گويي كه گرد ِ خاكستري پاشيده اند رويشان! صبح گمان كردم باران مي آيد ولي اكنون مي دانم كه نخواهد آمد! خدا يا طبيعت، تو هر چه مي خواهي صدايش كن! چطور چند ماه ِ پي در پي از آسمان براي تك تك درختان و علف ها آب مي فرستد و چند وقت ديگر را بي آنكه حتي يك قطره فروبريزد؛ در حسرت و تشنه كام نگه ميدارد! از ديدن طبيعت با تمام اجزاء و جزيياتش شگفت زده مي شوم! هزار بار و هر هزارتا بي تكرار! در كدام بخش از آفرينش ِ من كدهاي اينچنين زيبا نوشته اند نمي دانم! اما اين را خوب مي دانم كه بهترين تسكين براي من همان آغوشي است كه در هر ديدار تازه تر مي شود...

رفتن!

شايد بهتر باشد كه از اين سكوت چند ماهه دست بردارم و دوباره بنويسم! دقيقا وسط مرداد آتشين ِ تهران؛ سرما مهمان تن ِ من شده و تب دارش كرده است! درست نمي دانم فقط همين يك كارم با ديگران زوايه دارد يا در تمام موارد همينم! اين روزها آرام و بي آنكه موجي بر صحنه ِ زندگي ام؛ پديدار شود مي گذرد. همين هم جاي شكر دارد...! هفته اي يكبار كوهم را رفته ام به جز همين آخري كه در خانه مانده و خوابيدم. در واپسين ديدار؛ چند نهال نوپاي گردو را آب دادم و دعا كردم كه از تشنگي در زير تابش ِ سوزان آفتاب هلاك نشوند! و آن اتفاق سخت برايم افتاد كه از صخره به پايين پرت شدم! گاهي با بيفكري تمام گام برميدارم چه در كوه باشم چه در خيابانهاي شهر! علت را هم نمي دانم! با اينكه در لحظه ِ منتهي به سقوط؛ دريافتم كه شيب بيش از اندازه سنگ، امكان ماندن را برايم فراهم نخواهد كرد ولي بي مهابا پا گذاشتم و با شدت تمام به پشت روي صخره پرتاپ شدم! اولين حدسم شكستگي كمرم بود! آنچنان دچار ضعف و افت فشار شدم كه حتي نمي توانستم دستم را تكان دهم و مگس هاي نشسته روي زخمم را كنار بزنم! چند دقيقه اي گذشت تا كشان كشان به سمت كوله ام رفتم و براي خودم آب قند ساخته و خوردم. حس عطش ِ بي پاياني در تنم پديدار شده بود! آب خوردم، نه از چشمه كه از باريكه جاري در وسط دره، به ناچار! با دست و كمري زخم خورده به سمت چشمه اي كه در همان حوالي بود رفتم و اينبار با خاطر جمعي تا توانستم از آن نوشيدم! از ضعف ِ مستولي شده بر تنم كاسته شد و راه برگشت را در پيش گرفتم! و چقدر سخت فهميدم كه گاهي راههاي نزديك و كوتاه هم دير مي نمايد وقتي كه پاهايت توان رفتن ندارد...!