عشق!
روی نیمکتی در پارک ملت نشسته نگاهم به کوههای به آسمان رسیده شمال تهران گره میخورد! با تنی عریان که که جامه سپید زمستانیشان را دیر زمانی است با دست گرم تابستان به کناری انداخته و اکنون سوخته و گداخته از تابش بی امان ِ آفتاب تشنه ِ عبور گامی بر فرازشان در انتظاری بی پایان نشسته اند! این چشم انداز همیشه خاطره ِ بودن در کنار برف و خنکای چشمه های بیشمارش را برایم زنده میکند! زنی از مقابلم میگذرد و کمک میخواهد و من خیلی وقت است که گوشم از این حرفها پر است...! کلاغها ظرف های نیم خورده نهار مردمان را از سطل بیرون کشیده با سروصدای بسیار در جنگ و گریزند. باهوش اما کثیف به نظر میرسند...مردی بر بالای نیمکتی ایستاده برای معشوقه اش که پاهایش را در بغل گرفته؛ از عشق می گوید...و من عبور پی در پی شلاق گرم ِ باد را بر سر و تنم حس میکنم! برای اولین بار است که در طول چند ماه اخیر جنبیدن برگ درختان را به چشم می بینم! گویا قرار است آسمان از سوزاندن ما در میان آتش و سکون دست بردارد...