نهنگ!

این ساعت های آرامی که با خودمان قرار گذاشته ایم؛ در سال صفریک باشند بجای صفر دو یا هرچیز دیگری از این قبیل؛ اصلا دلیل خوبی برای انتظار یک اتفاق خوب نیست و من رو مبل خوابیده بال زدن نهنگ های گوژپشت را می بینم که برای جفتشان آواز می خوانند بی آنکه ماده ها به آنچه آنها می خوانند گوش فرا دهند...

سهم!

سهم نان ِ نهارم را به هفت قلوها بخشیدم و آنها هم با ولع تمام آنرا بلعیدند؛ سفید و مشکی و طوسی و قهوه ای؛ حتما چهار پدر را داشته اند که تا این اندازه رنگین کمانی اند! خوشبحالشان شاید هم خوشبحال مادرشان در آن ساعت طولانی هماغوشی با پدرانی که هر یک به حکم غریزه دیگری را از بستر بیرون کشیده سعی در همخوابگی با او را داشتند...

جرعه!

آخرین روز از اسفند را در کنار جویباری که شادمانه جاری است و ترانه خوان؛ نشسته ام و نان و پنیری و جرعه ای از آن آب؛ صبحانه من است در این جایگاه بهشتی؛ در آغوش کوهستان...

خروج!

ياد آن اگهي هايي مي افتم كه روي ديوار مي چسباندند در زمان هايي نزديك به اكنون؛ فلاني با اين مشخصات از خانه خارج شده و ديگر برنگشته است! من هم در سال گذشته به قصد هرجايي كه خروج كردم سر از ناكجا آباد در آوردم...گويي كه هدف قله توچال باشد و به ناگهان بعد از طي طريق سر بلند كني و ببيني در ميان ِ كوير قم و سمنان در پاي درياي شور ماوا گرفته اي! من به دنبال كنج آرام و فارغ از هياهو بودم در آن روستاي حاشيه غربي تهران؛ اما از فرط فرومايگي آن املاكي در كنار كارگاهي خانه خريدم كه هيچ آسايشي برايم به ارمغان نخواهد آورد و هم از اين روست كه چاره اي جز فروش و خروج از آن را ندارم...

نواحي!

از تلاش و تقلاي يك سال پيشم نتيجه خوبي نگرفته ام پس قصد هيچ كار و فعاليتي كه با سرمايه گذاري و پول مرتبط باشد را ندارم. فقط مي خواهم آن دو خانه حاشيه تهران را نبديل به نقد كرده؛ فكر گشتن به دنبال آرامش در اين نواحي را هم از ذهنم بيرون كنم...

بال!

يكسال پيش گمان ميكردم در سال جديدي كه از راه مي رسد يك هدف يكصد ميلياردي را محقق خواهم ساخت! اما امروز كه در پايان راه ايستاده ام. تنها دو درصد از آن رويا را به واقعيت تبديل كرده ام...! پشت آن خيال خام البته تلاش و كوششي كه در حد و اندازه اش باشد نبوده است تا الان و امروز قصد دارم ديگر از اين دست آرزوهاي رنگارنگ و خواسته هاي آلوده به اوهام به مغزم خطور نكند و همتراز گامهايي كه برميدارم بال و پر روياهايم را بگشايم...

هديه!

از سال كهنه و نويي كه كمتر از يك هفته باهم فاصله دارند متنفرم! چگونه با اين نزديكي به مغزم ميخواهم فرمان دهم كه كدامشان كهنه و كدام يكي تازه است! سال هم سالهاي قديم كه يك ماهي را از درس و دلمشغولي هاي روزمره كناره مي گرفتيم و دلخوش به آمد و شد ِ مردمان بوديم در كوچه و خانه و خيابان. اكنون اما از ديدن همانها بيزار و از بودن در ميانشان بيقرار گشته ايم و اين همه تغيير به گمانم دستاورد اندكي نيست كه گذر سالها به ما هديه داده است...بودن در كنج خلوتي و آسودگي از دست ديگران آرزويي است در دل كه به هرجا مي روم از پي آن...

دلخواه!

آسمان ِ دلخواه من؛ نه خاكستري و ابري كه آبي آبي است با آقتابي درخشان در ميانه ِ آن! امروز هواي تهران گرفته و غمگين است و من هنوز در ساعت پنج عصر بر سركار حاضرم! هميشه روز پايان سالم چنين است بدون استثناء. از پنجره اتاق جز چند كلاغ ِ سرگردان بر بالاي پشت بام همسايه چيزي ديده نمي شود؛ شهر انگار در سكوتي حزن انگيز فرورفته است؛ از حال و هواي عيد خالي! و من اين آخرين ساعتهاي كاري آخرين روزم را با چشماني نيمه باز و مغزي نيمه هشيار؛ مي گذارنم...

يغما!

همان بهتر كه تو را پيش از اين نديده بودم من! اگر چنين بود؛ جوان مرگ مي شدم! كه با هر بار يادآوري بوسه چيني ام از لبان تو؛ حقا كه زمين در نظرم از گردش سهمگينش باز مي ايستد و زمان چون گردابه اي دهان مي گشايد و مرا با تمام ِ هستي؛ به درون مي كشد! سياهچاله ِ چشمانت؛ چه بلاي خانمان سوزي بود كه در ميانه راه ِ سرنوشتم؛ راه بر من بربست و جانم به غم ِ نگاهت آلوده ساخت و عمر؛ آن گرانمايه باروبنه اي بود كه با هجوم نام و ياد تو از من به يغما رفت...راه ِ اين دل زدن به هزار رقم چگونه چنين آسان به انجام رساندي تو اي راهزن...

تبه!

تبهكار تر از كسي كه سه وعده در روز؛ صبح و ظهر و شام؛ در پيشگاه خدايش حاضر مي شود و چون دم و دستگاه گسترده كشيشان؛ از روزنه اي رو به آسمان؛ تمام گناهانش را به ورد و ذكري و شبه اشكي مي شويد و از بين مي برد هيچ موجود زنده اي روي زمين نمي توان يافت..

زهر!

برگها تن درخت را مي شكافند! درختان تن خاك را و ياد تو مرا زنده به گور مي كند به هر بهار كه آسمان و زمين در حال رويشند و من از كجا مي دانستم كه همان يك بوسه از لبان تو؛ تمام هستي م را خواهد سوخت و خاكسترم بر باد خواهد داد! بوسه ها و هم آغوشي با تو اگرچه از هر طعمي كه نام شيرين بر خود دارد دلخواه تر و شيرين تر بود اما تمام روزهاي بعد از توام رنگ و بوي زهر به خود گرفته است...

گله!

چون شواليه تك افتاده اي به هر سمتي يورش مي برم و در نهايت بي هيچ دستاوردي به جايگاه قبلي ام عقب مي نشينم...بي خوابي ديشب كم كم اثراتش را مي گذارد و پلكهايم در حال رفتن به سمت يكديگرند و اين آخرين روز از كارم را نمي دانم چگونه تا پاسي از شب؛ در مقابل حملات گيج كننده اعداد و اعشار طاقت خواهم آورد و سپر از كف نخواهم افكند! در اين نبرد ياري از هيچ كس نمي خواهم كه بيش از همه از چشم و از ذهنم گله دارم كه به وقت خواب بيدار است و به گاه ِ بيداري به فكر خواب...

تنگ!

شهوت ِ خواستن و بيشتر داشتن است كه باعث مي شود من در تمام ثانيه هاي عمرم؛ در به در به دنبال تو باشم يا وحشت ِ تنها ماندن و از اندوه تنهايي مرگبار ِ خود مردن! چه فرقي مي كند كدام از اين دو علت ِ تمام جنب و جوش و خروشهاي من است...آنچه نيك مي توان فهميد اين است كه تمام آنچه نام عشق و هوس و مهر و دوستي دارد؛ چيزي جز كشاكش ناتمام ِ ژنها و كروموزومها نيست كه در نطفه ِ هر يك از ما آدمها جاري است و بايد كه دست از شماتت خود برداريم اگر در تنگنايي گير افتاده و راه فراري هم نداريم...

عرش!

من از خدايم هيچ معجزه اي نمي خواستم اگر حتي هزار سال پيش از اين به اين جهان پا نهاده بودم! نمي دانم چگونه اين روايت را قبول كنم كه مردمان باديه نشين از آن ديگري اين را خواستند و او برآن شد كه كاري محير العقول انجام دهد تا كه آنان ايمان بياورند كه فرستاده اي از جانب خداي آسمانها و زمين است! آبي آسمان و خورشيد تابان و ستارگان بيشمار ِ اين كيهان مگر كم چيزي است كه به دنبال خداي ستمگر و خون ريز؛ تمام گوشه و كنار اين زمين بكر را درنورديدند و به جنايت هاي بيشمار دست يازيدند تا اينكه بگويند ما نمايندگان آن آفريننده اي هستيم كه در عرش و بر جايگاهي از زربافته فرش؛ نشسته و نظاره مي كند كردار و رفتار شمايان را و شگفت اينجاست كه آن خداي ناديده چشم بر كردار پليد فرستادگانش هميشه بسته است و جز به كار مردمان درمانده و بيچاره به چيز ديگري كار ندارد... خاني و كدخدايي است نشسته بر فراز تختي گويا...

راز!

من امروزم را فقط به اين مناسبت كه كسي روي برگه اي كاغذ نوشته است يكي مانده به آخرين روز از آخرين ماه سال؛ زمان به وجد آمدن روح و روانم نمي دانم! من مثل ريشه هاي در خاك خفته ِ آن درختم كه با نگاه گرم خورشيد از بستر سرد زمستاني اش بيرون مي خزد و صداي هلهله ِ مرغكان آواز خوان را مژده آمدن بهار مي داند و به آواز بلند مي گويد كه مرگ هم حتي هميشه ماندن را تاب نمي آورد در اين جهان و زايش و رويش از پي هم چون حلقه هاي زنجير؛ پيوسته و مداوم مي آيند و هست را به نيست و نيست را به هست پيوند مي دهند و من حتي از مرگ نمي هراسم كه با دست او خاك خواهم شد و در زمان و چرخشي ديگر از دور ِ فلك در پاي درحت و سبزه اي ساقه هاي تازه رهيده از سرماي خزان و زمستان را در آغوش خواهم كشيد و اين تمام قصه بودن در اين دنياي پر رمز و راز است و بس...

بوسه!

در این ساعت از صبح؛ من به آن صفحه ِ آویخته از هیچ کجا فکر می کنم که شبیه تور بافته شده اما نه از جنس نخ و الیاف که از تار و پود فضا و زمان! درکش البته برای مغز فرسوده ِ من کمی بزرگتر از اندازه می نماید اما مشتاقم تا بر هزارتوی ذهن انیشتین بوسه ای بگذارم که کلی آدم بعد از خود را از چنبره خرافه و خدایان ِ صاحب گزافه رهایی بخشید و به آنها که چتر افکارشان چون بال پرندگان گشوده است؛ نوید داد که زندگی یا مرگ را با چشم باز پذیرا باشند بی ترس از بهشت و جهنم کذایی که خدای مالیخولیایی برایشان تدارک دیده است از پیش...

وحشی!

به گمانم تاریکی و شیطان؛ یا سیاهی و پلیدی اگر که سردمدار تمام آفرینش نباشد؛ قطعا سهم عمده ای از آن را دارد! علت هم وجود این میزان از شقاوتی است که انسانها در ذات و فطرت و کردارشان قرن ها و هزاره هاست که جاری است...از قبایل وحشی که آدمخواری کرده و می کنند تا آنان که مدعی اند رسولان بیشماری از آسمان برایشان فرستاده شده تا که به راه راست هدایت شوند اما هنوز و بعد از دو هزار سال همان شیوه های هم نوع خواری را به شیوه ای دیگر انجام می دهند و در این راه اقتدا به همان پیامبرانشان می کنند...

جهان!

در این اندیشه ام که نور؛ طبیعت یا هر چیز دیگری که خالق و پدید آورنده این هستی و این کیهان است؛ اگر هر دو جنس نر و ماده را در یک جسم جا داده بود؛ اکنون دیگر تا این اندازه بیچارگی با مردمان روزگار رفیق نبود! آخر مگر نه این است که تمام این مشقت ها از شهوت ِ هماغوشی و بقای نسل است و اگر برای اینکار؛ ضرورتی نداشت دست به دامان ِ انسان دیگری شد؛ لاجرم تمام این فجایع و وقایع هم برچیده می شد و جهان جای بهتری برای زیستن بود...

هیچ!

جهان شاید در یک لحظه ِ رویایی مال ما میشه به تمامی! شاید اون لحظه ِ بی اندازه کوتاه و گریزپای؛ مثل اون یک آن در اوج ِ هماغوشی باشد که تو به نفس کشیدنی فقط وقت داری درکش کنی و باقی عمر همه در تکرار و سرگردانی سپری می شود و در جستجوی آن یک هزارم ثانیه ای که چون پر کاهی در دست باد از روی زمین به سقف آسمان برده است تو را...و دریغ که این گشتن چیزی جز هیچ پایانی ندارد...

انکار!

چی میشه که بی خواب میشم و تا این ساعت از شب رو بیدار می مونم نمی دونم! از فکر و خیال بیهوده شاید باشد. یا فقط به این خاطر که فردا آخرین روز کاری هست و من تا دیر وقت باید مشغول حساب و کتاب باشم و همین استرس کافی است تا خواب به چشمانم نیاد و حالا خوب می دونم که فردا هم کیفیت کارم رو به حد غیرقابل قبولی پایین می آورد این شب زنده داری ولی کاری هم از دستم بر نمیاد...از من اصرار و از اون انکار ِ قصه من و چشمام همین الان...

شايد!

اينقد خودت رو به در و ديوار نزن اميد كه آفريده نميشه؛ از زير خاكم جوونه نمي زنه؛ وقتي حال دلت زمستونيه و سراسر وجودت رو برف گرفته چه توقعاتي داري! خب صبر مي كنم تا شايد اين سمت از كره زمين هم نگاه مهربان ِ خورشيد رو ببينه...شايد...

نكته!

من مي دونم تمام ناراحتي هام؛ تمام استرسهام؛ تك تك دغدغه هاي چه كنم چه نكنمم؛ نهايتش بيست سي سال ديگه زير خاك خابيده پودر شدن و تنها چيزي كه اين روزا آرومم ميكنه يادوآري همين يك نكته است براي خودم...

قرون!

مالي چي بودن يكي از بديهاش اينه كه آخر سالي وقتي همه دونه دونه ميرن پي كارشون به دراز كشيدن روي مبل و مسافرتشون برسن تو نشستي داري قرون قرون عدد رو با هم جم و كم مي كني تا حسابات بخونن! آخه مگه حسابم مي خونه مرد حسابي...!

جنبش!

در روزهاي تازه از راه رسيده نمي دانم بازهم از نگريستن در چهره زيباي بهار به وجد خواهم آمد يا نه! بازهم از خروش پر شكوه آبشار و ترواش نرم و آرام چشمه سار گل لبخند روي لبهاي من؛ بر خواهد دميد يا اينكه اين افسرده دل در دنياي سرد و خاموش مردگان؛ بي هيچ جنبشي در خوابي هميشگي فرو خواهد رفت...

غبار!

این ابرها و این آسمان آبی بیکران؛ در این شهر ِ شلوغ و غبار گرفته؛ در عزیزترین ِ جای روی زمین؛ در تهران؛ بسی نعمت گرانمایه است و شکرانه اش بی پایان و هم از این روست که من امروز را پا از خانه بیرون گذاشته؛ نشسته ام در کنار گل و سبزه و جویباران...

بین!

دلباختگی غریبی پیدا کرده ام به بلوط! در خیالم هست که گر سفره عیدی بگشایم؛ بجای عادت دیرین ِ هفت سین؛ بینهایی در او بچینم که با بلوط آغاز می شود...

صفریک!

از سرمایه گذاری های سال صفر یک راضی نیستم. به ویژه این دوتا آخری که خونه ویلایی اطراف تهران بوده و چون مطابق انتظارم پیش نرفت قصدم فروش و خروج از اونجاست البته که نمیدونم کی بتونم انجامش بدم. سهام و سکه نیست که به آنی بشه نقدش کرد. این درسو تازه یاد گرفتم: چیزایی که تو واقعیت اتفاق می افتند اصلا شبیه رویاهامون نیستن...واقعیت رو که نمیشه تغییر داد به ناچار باید رویاها رو کم و کمتر کنم...

فلان!

پایین و بالا ندارد؛ همه جای این شهر از جنوب و میانه و بالای آن در حال ترکیدن است همچنان...گاهی بلند گاهی آرام. اکنون کجایند آن معترضان و شعاردهندگان...که میگفتند ما فرق داریم و فرهنگ مان فلان است و بهمان...

پول!

از این ماجرا که چگونه یک مافیای اقتصادی می تواند حتی به قیمت گرفتن جان و سلامتی مردم؛ فرهنگی خاص را در کشوری نهادینه کند می شود فهمید که تمام ِ مذاهب و فرقه ها و سرکرده هایشان هم چیزی جز پول در ذهنشان نبوده و نیست وقتی پیروانشان همچون دیوانگان وقت و بی وقت دراز و نشست می روند در مقابل خدای نادیده و موهومشان...

شب!

وحشت و هیجان هر دو باهم می آیند همزمان از پی هر صدای مهیبی که حاصل می شود از انفجارهای بی پایان... و جشنی اینگونه ما کجا داشته ایم ای انسان! سگها در این خیالند که افسارشان را پاره کرده از دست و اختیار صاحبانشان بگریزند و من در شگفت که کجا می شود بی آنکه آزرده نشوی از آزار این مردمان؛ شبی را به سر آورد در این جهان...