يغما!
همان بهتر كه تو را پيش از اين نديده بودم من! اگر چنين بود؛ جوان مرگ مي شدم! كه با هر بار يادآوري بوسه چيني ام از لبان تو؛ حقا كه زمين در نظرم از گردش سهمگينش باز مي ايستد و زمان چون گردابه اي دهان مي گشايد و مرا با تمام ِ هستي؛ به درون مي كشد! سياهچاله ِ چشمانت؛ چه بلاي خانمان سوزي بود كه در ميانه راه ِ سرنوشتم؛ راه بر من بربست و جانم به غم ِ نگاهت آلوده ساخت و عمر؛ آن گرانمايه باروبنه اي بود كه با هجوم نام و ياد تو از من به يغما رفت...راه ِ اين دل زدن به هزار رقم چگونه چنين آسان به انجام رساندي تو اي راهزن...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 15:18 توسط آقای ar.ja
|