امید!

فقط یک روز از پاییز باقی مانده و گفتم به این بهانه هم تاریخ وب را بروز کنم هم بگم که این اگر نه بدترین، یکی از راکد و بیخودترین پاییزهای عمرم بود که گذشت و رفت! بی بارانی که در کوه ببارد و من کنار درخت و آتشی نشسته باشم بی هیچ عشق و تمنایی که از دلم شعله گیرد و جانم را هلاک سازد! و در ماه پایانی اش با دردی که نمی دانم از کجا و چگونه بر من مستولی شد تا از زیستن ناامیدم کند!

فلاکس!

با خودم میگفتم فردا برم کوه و به اون چشمه که در آخرین بازدید کاملا خشک شده بود سر بزنم و جویای حالش شوم اما یاد مادرم افتادم و آن پلاک فلزی که در مسیر اوسون و بالاتر از چشمه کنار آن تخته سنگ نه چندان بزرگ خاکش کرده ام! به گمانم فکر خوبیه فقط مشکل اینجاست که در طول مسیر امکان آتش روشن کردن و چایی گذاشتن را ندارم آخر با این باران و برفی که آنجا می بارد همه چیز خیس شده است و بهتر است خوراکی آماده بردارم و راهی شوم با یک فلاکس کوچک چای در کوله ام...

برفی!

مادر ندارم که براش هدیه بگیرم، هرچند که از مناسبتهای دولتی و ایدئولوژیک متنفرم! دهمین سال تنهایی هم گذشت و بازهم طاقت آوردم! انسان از سنگ هم سخت تر است! شاید چون بقا اینگونه میخواهد از ما! هنوز دارد باران می بارد گاهی تند و با شدت گاهی نرم و آرام! بگذار بیاید بگذار ببارد بگذار سیل شود و همه چیز را باخود ببرد بهتر از این است که در تشنگی و آلودگی بمانیم و بمیریم! فردا کاش یکی کمکم کند تا از خواب بیدار شده راهی کوه شوم! میدانم آلارم را ساکت میکنم و دوباره میگیرم میخوابم با اینکه الان و در این ساعت مشتاق بودن در آن بهشت سرد و برفی ام...

مرادسنگ!

صدای تلویزیون رو‌ کم کردم تا صدای کوبیدن دانه های پر تعداد باران بر پشت بام را بهتر و واضح تر بشنوم! آخ که من هم مثل زمین و درختان و ساقه خشک علفهای کوهستان، مشتاق و بی تاب بودم برای آمدن باران! نگرانم همین چند دقیقه باشد و دوباره برای مدت طولانی برود و پیدایش نشود! انار خوردم، در ادامه تغذیه درمانی که خودم در پیش گرفته ام، چندان آبدار و عالی نبودند البته! از ترسم نارنگی و پرتغال را دیگر لب نمیزنم، آخه یکی بهم گفت مرکبات خوب نیست برای معده درد...خرما هم می خورم، از این ریز و کوچلوهاش که دوستم از بندر آورده برام، بهش میگن مرادسنگ...

محافظ!

دقیقا یادمه دو روز پیش سود پرتفو از صد رد شده بود که همون روز قرمز شد و تا پنجاه کشید پایین! سکه و صندوق عیار را از ترس اینکه پایین تر رفته باشن دیگه نگاهشون نکردم! الان انس و بازارو میبینم دوباره اومدن بالا و نمی دونم از این بابت خوشحال و شاکر باشم یا باید بخاطر فشار تورمی که روی زندگی مردم سنگینی میکنه ناراحت! البته من گمان نمیکنم کار خطایی کرده باشم وقتی با قوم و قماش نادان در اداره مملکت طرف باشی چاره ای جز این نداری برای حفاظت از دست رنجت رو به خرید طلا و سکه بیاری که بهترین محافظه!

نصفه!

درست یک ماه پیش شروع شد این درد لعنتی، اون روز شنبه یادمه تو باشگاه یکی باهام شوخی زننده ای کرد و من تا مدتها از خشم به خود می پیچیدم که کاش میزدم دهنشو پرخون میکردم! و این خشم با خرمالوهای بسیار زیادی که یکی برام نصف شب آورد و من رفتم پایین گرفتمش و آوردم توی کارتن چیدمشان و در این بین رسیده هاشو بدون اینکه حتی بشورم خوردم! ساعت حدود سه نصف شب از درد معده از خواب بیدار شدم و این داستان تا به امروز ادامه داشته و دوبار هم دکتر رفتم و قرص و شربت گرفتم و نصفه نیمه خوردم...

تابستان!

دیروز و امروز بارون بارید تو تهران، اینقدر بود که تو خیابونا سیل راه افتاد رو به پایین و من فکر میکنم حتی اگر به قیمت آسیب به خونه و زندگی و حتی جان مردمم باشه باز هم باران خوب و خواستنیه! آخه بدون اون هیچ امید و آرزویی در دل آدم باقی نمی مونه و من تو این دو روز نگرانی هام کمتر شده و اوضاع داره به حالت عادی برمیگرده. برف تا نیمه کوه ها رو سفید پوش کرده و من از ترس سرما هنوز نتونستم برم اون بالا و ملاقاتش کنم. به نظر میاد تنبل شدم و مثل قبل نمی تونم بدون برنامه قبلی بلند بشم و بزنم به کوه و برم بالا تا شیرپلا و پیازچال! خیلی دوست دارم فردا برم ببینم چشمه ها از نو زنده شدن با این بارشهای روزهای اخیر یا همچنان گرفتار عطش و تشنگی تابستان مانده اند...

ماشینی!

عقلم به جایی نمی رسد دیگر! نمی دانم از خوراکی های روزانه ام هست که الان معده درد داره میکشدم یا پای چیز دیگری در میان است! صبحانه نان لواش با کره و مربا خوردم، حدود ساعت ده دو تا ماست کوچک با تافتون و نهار خوراک جوجه را با نان ماشینی بسته ای، از این بسته های کوچک که چند برگ کوچک بیشتر موجودی اش نیست و فقط به اندازه چهار پنج لقمه دوام دارد! چند زیتون و کلم ترشی و گوجه ای که اصلا میل نکردم! رفتم باشگاه و بعدش سه تا تخم مرغ آب پز و یک سیب زمینی درشت خوردم و البته در نظر دارم به توصیه دوستی، این آخری را کوچک تر کنم. اینها تمام چیزهایی بود که خورده ام ولی درد معده ام از دیروز و از این چند روز اخیر بیشتر شده با اینکه دو تا قرص را هم سر وقت و هر دوازده ساعت میل کرده ام...!

تشنگی!

این شیوه از زندگی، این آیین خرافات گرفته، که در این کشور سالهاست حاکم شده و سرکردگان نادان و دگم اندیش ما همچنان بر طبل اشاعه اش بر تمام عالم می کوبند! بدجوری افسرده ام کرده! نه من تنها که اکثر مردم سرگردان و آشفته اند از این جور زیستن! ولی عقل محدود و دست و پا بسته ام راه به جایی نمیبره و میترسم به چند آرزوی مانده در دلم نرسیده از دنیا برم! نمی دونم اطمینان داشتن از یه چیزایی تا چه میزان خوب است و آدم رو دچار کرختی و روزمرگی نمیکنه! مثلا اگر می دونستم تا فلان سال نمی میرم یا در سلامت زندگی میکنم یا اینکه شهر و کشورم از تشنگی از پا درنمیاد...

مراوده!

هنوز روی بال خیال شیرین رفتن به شهری در شمال سوارم! در پاسخ به این خواسته که آنجا بیکار و بیعار حوصله ام به ناچار سرخواهد رفت و عاصی می شوم! درحال بال و پر دادن به خواسته ام هستم که یک خانه ای که تجاری هم داشته باشد را بخرم و خودم هم مشغول شوم! البته اگر بومی های عزیز تحریمم نکنند و بامن مراوده و معامله داشته باشند...

گوش!

هویج بزرگی را برای گاز زدن انتخاب کرده ام! از وقتی یادم می آید دوستش داشته ام! اوایل از آن سفید و زردهایش ولی این روزها که آنها را پیدا نمی کنم همین نارنجی ها که همه جا به فراوانی یافت می شوند! فکم مثل آرواره یک تمساح قوی و محکم است! گاهی فکر می کنم من باید کوسه یا شیر یا کفتار باشم اگر انسان نمی شدم! از بوی خورش کرفس بیشتر از خودش خوشم می آید! مثل قهوه که وقتی می خوری از هرچی نوشیدنیه بدت میاد! ترانه های شبکه آوا چقدر آبکی شده! اصلا ارضام نمیکنه! سرساعت نه، چهار شب پی در پی تاکسی نمایش می دهد شبکه نمایش و من از دیدن چهره نقش اول داستان حالم به هم می خورد! برای همین دارم رادیو گوش می کنم...

موج!

دنیای عجیبی داریم! یکی از تورم می نالد و دیگری از اینکه پولش را در سکه و طلا گذاشته و گاهی منفی میخورد و پایین می آید دچار بی تابی می شود! خیلی وقت است که می دانم هیچ حقیقت محض و مطلقی در این جهان وجود ندارد حتی اگر از درک کامل این گفته عاجز باشم! هزاران انسان از کوچک تا بزرگ را فقط یک نفر به خاطر رسیدن به تفریحات و لذت های بی حساب شخصی اش، سالها در یک کشور به خاک و خون کشید و اکنون در طبقه نود و نه در برجهای مجلل مسکو به زیست شاهانه اش ادامه می دهد و آب از آب هم تکان نمی خورد و خدا همچنان دارد خدایی می کند برما...! من بعد از بیست روز برای رهایی از معده درد موز میخورم و هویج و پرتقال را هم در برنامه ام دارم! راستی یادم نیست پرتغال با کدام غ هست! حالا چه فرقی می کند کدامشان باشد! وعده های غذاییم زیاد شده وزنمم هم! شربت آلومینیوم ام جی را نمی خورم چون نمی دانم نهار و شامم کدام است و میان وعده ها کدام! فقط هر شبانه روز دوتا قرص را میل میکنم به امید اینکه از درد خلاص شوم ولی همچنان آزارم می دهد...این موج کش دار لعنتی!

پول!

یک دانه گلدان و یک عدد قرابیه تبریز تمام دریافتی ام در روز حسابدار بود! من این شغل را با آگاهی و علاقه انتخاب نکردم اما به خاطر مزایای مالی اش هنوز که هنوز است با او مانده ام! دوست داشتم پزشک می شدم یا دندانپزشک یا اگر در رشته های تجربی توفیقی نداشتم حقوق می خواندم تا از خودم دفتر و شرکتی داشتم که صفر تا صدش از آن خودم باشد نه اینکه پاسخگوی دیگران باشم! به هر حال زمان گذشته و علایقم فرق کرده و من به آسانی قبل دیگر حاضر به کارکردن برای پول نیستم!

پیش!

خیلی این روزا دارم بهش فکر میکنم! به اینکه یه ویلا تو شمال بخرم و از تهران برم. هر جای شمال رو البته دوست ندارم! بیشتر از همه تنکابن رو مد نظر دارم! علتشم درست نمی دونم و با اینکه هزار بار رفتم مسافرت و همه جاشم گشتم به جز همین یکجا! شاید بقیه شهرایی که رفتم خیلی حس مثبتی بهم ندادن! شایدم در ناخودآگاهم از اهالی اینجا خوشم میاد یا از ترانه های اخشابی که اونجاییه حس خوبی میگیرم! به هرحال دلیل منطقی و درستی براش پیدا نمی کنم ولی دوستش دارم! اینکه به عمل برسونم این ایده رو از کارمم بزنم بیرون شاید بخش مهمتر مساله باشه البته! ولی فکرش تو ذهنم هست و فعلا در همین مرحله دارم پس و پیشش میکنم...

انگیزه!

اگه به لطف تولد یه آدم مهربون بارون اومده تو تهرون! این اتفاق خیلی خوبیه و خداروشکر! من از امروز کمی از غصه هام بخاطر خشکی و بی آبی شهر و طبیعت کمتر شده و شادی و خوشحالی جاش نشسته! آرزو میکنم چندین ساعت پشت هم بارون بیاد و قطع نشه! زمین تشنه سیراب بشه و چشمه ها دوباره بجوشند و انگیزه برای رفتن به کوه بهم بدن...

الان!

بارون اومد آره اینجا تو تهران بالخره آسمان، طبیعت خدا هرچی که اسمش هست دلش به درد اومد و برای رهایی ما از دست حاکمان نادان، کمی بارون فرستاد! و من پشت پنجره خانه نماندم که فقط تماشا کنم! رفتم پایین، توی کوچه و ماشینمو دستمال کشیدم زیر بارون تا هم خودم خیس بشم و حسابی حسش کنم هم دلم نسوزه که آب رو هدر میدم برای شستن ماشینم! شاید احمقانه و عجیب به نظر بیاد کارم ولی اهمیتی نداره و خوشحالم از کاری که کردم. الان که دارم می نویسم قطع شده ولی من به چشم دیدم بعد از ده ماه جاری شدن آب در کوچه و خیابان این شهر را و از این بابت غرق در شادی ام الان...

جدایی!

یه کلیپ در مورد خراطی دارم می بینم. اگه شغلم این بود حتما دستام یا دست کم، انگشتامو از دست میدادم به راحتی با این اره های مدرن و مویی و خطرناکی که من میبینم ابزار جدایی ناپذیر این کارند!

دوتا!

حسابداری نه مغزم رو مشغول میکنه نه علایقم رو ارضا! کاش شغلم جوری بود که باهاش حال میکردم، از انجام دادنش غرق در خوشحالی و شادی می شدم! نمی دونم اصلا تو واقعیت همچین چیزی هست یا فقط خواب و خیاله! الان که دارم فکر میکنم هیچی به ذهنم نمیرسه که هم یه شغل و حرفه باشه هم این حس رو بتونه بمن منتقل کنه! شاید باید محیط بان میشدم البته اگه با سختی های خارج از تاب و توانم روبرو نمیشدم! یا سفالگری چیزی البته که درآمدی ندارند و فکر نمیکنم می تونستم ادامه بدم این دو تارو...

ادامه!

دوروبری هام از کمبود وقت رنج میبرند و من از زیادیش! گاهی به سرم میزنه برای سرگرم کردن خودم هم که شده، برم تو کار ساخت حالا نه تو تهران و بالاشهر که پول خیلی زیادی میخاد، بلکه پایین شهر یا تو حومه، جاهایی مثل دماوند و فیروزکوه زمین ویلایی بگیرم و بسازم و بفروشم! اما به سختی هاش و درگیری هاش که فکر می کنم با خودم میگم مگه آخر این زندگی کودن و لعنتی مرگ و خاموشی نیست پس برای چی باید تو سختی و مرارت ادامه ش بدم خب! یه عقل کل لازم دارم گاهی که همراهم یا شاید یه قدم جلوتر از من باشه و من پشت سرش...

چنگال!

چی میشد ما آدمها کمی خوشبخت تر بودیم! دارم پایتخت می بینم برای هزارمین بار! خونه ی کلنگی و فکستنی خریدن با هزار مکافات و بدبختی رفتن توش! تا میان یه نفسی بکشن! متوجه میشن تو طرحه و کلاه سرشون رفته! مشابه همین اتفاق برای ما هم کم و بیش افتاده و کاممون رو از تلخی پر کرده نه یک بار که چندین بار! چرا این عناد و پدرسوختگی دنیا با ما تمومی نداره! از تولد و پا گرفتن تو‌ این سرزمین بخت برگشته بگیر تا مرگ در چنگال افسردگی قبل از اینکه ساعت مرگمون از راه برسه...

امان!

اینجا تو ایران همه چی یا تماما و از اساس دروغه و یا در پوششی از دروغ پیچیده شده و عرضه میشه! یکیش همین بلک فرایدی که همه جای دنیا به دور از حقه و کلک برگزار میشه ولی اینجا مثل بقیه اتفاقهایی که میفته اینهم تبدیل به یه بازی بیهوده ای شده که فقط باید بلاک کنی تا از آزارشون در امان بمونی...!

جدا!

در حالت درازکش روی مبل که هستم خوب بلدم تصمیمات خوب اتخاذ کنم برای فرداهای خودم! اما همینکه صبح میشه و باید بلند بشم برم دنبال اون فکری که دیشب به سرم زده بود با خودم میگم بگیر بخواب بابا مگه چه خبره مثلا توی کوه که بخای اینهمه به خودت سختی و زحمت بدی و تا اونجا بری که برنج و تن ماهی بخوری یا تخم مرغ نیمرو کنی! نمی دونم این تناقض تا کی میخاد ادامه پیدا کنه و منو از طبیعتی که دوست داشته و دارم جدا کنه...

سفیدی!

یک هفته از آذرماه خشک و بی باران گذشت و امروز برای اولین بار سفیدی کم رنگی بر فراز توچال از پشت غبار آلودگی دیده می شود و این هیچ خوب نیست برای شهر و کوهستانی که ماه هاست از تشنگی مرده است...

چاره!

هوای شهر کاملا آلوده است و من فردا با این وضع چطور پاشم برم کوه! از موندن در خونه کلافه میشم ولی در عمل چاره ای انگار ندارم!