امید!
فقط یک روز از پاییز باقی مانده و گفتم به این بهانه هم تاریخ وب را بروز کنم هم بگم که این اگر نه بدترین، یکی از راکد و بیخودترین پاییزهای عمرم بود که گذشت و رفت! بی بارانی که در کوه ببارد و من کنار درخت و آتشی نشسته باشم بی هیچ عشق و تمنایی که از دلم شعله گیرد و جانم را هلاک سازد! و در ماه پایانی اش با دردی که نمی دانم از کجا و چگونه بر من مستولی شد تا از زیستن ناامیدم کند!