دوروبری هام از کمبود وقت رنج میبرند و من از زیادیش! گاهی به سرم میزنه برای سرگرم کردن خودم هم که شده، برم تو کار ساخت حالا نه تو تهران و بالاشهر که پول خیلی زیادی میخاد، بلکه پایین شهر یا تو حومه، جاهایی مثل دماوند و فیروزکوه زمین ویلایی بگیرم و بسازم و بفروشم! اما به سختی هاش و درگیری هاش که فکر می کنم با خودم میگم مگه آخر این زندگی کودن و لعنتی مرگ و خاموشی نیست پس برای چی باید تو سختی و مرارت ادامه ش بدم خب! یه عقل کل لازم دارم گاهی که همراهم یا شاید یه قدم جلوتر از من باشه و من پشت سرش...