بهشت!
تهران با خیابانهای خلوت و دلخواهش، همان شهری است که آرزو دارم همیشه و هر روز باشد! بدون عبور ماشین و موتور و آدمهایی شبیه کرکدن و خوک و گراز! چقدر زمان دارم تا از این بهشت دلخواه بهره برداری کنم...!
تهران با خیابانهای خلوت و دلخواهش، همان شهری است که آرزو دارم همیشه و هر روز باشد! بدون عبور ماشین و موتور و آدمهایی شبیه کرکدن و خوک و گراز! چقدر زمان دارم تا از این بهشت دلخواه بهره برداری کنم...!
تو راست می گویی بهترین دعا برای من همان است که گفتی! و یک خانه که گاهی بتوانم پای درختی که در حیاطش دارم بنشینم و به تنش تکیه دهم تنم را! از این دعاها باز هم بکن برایم خودم که کاری نتوانستم بکنم شاید تو انجامش دادی...
آدمی کاراش کلا خنده داره! برای کنترل کاراش و راحتی حساب کتاب خودش، ساعت و ماه و سال رو ساخت و حتی امسال که یه روز زیادی داشته رو تقسیم بر دو کرده و نصفش رو انداخته رو سالی که گذشت نصفشم اونی که تازه از راه رسیده! بعدش رفته نشسته تو گنبد و شبستانهای طلایی و داره یا مقلب القلوب میکنه که روزهای بهتری در انتظارش باشه! من اما زیر چتر سبز بیدی در پارک ساعی ام با کلاغهایی که بالای سرم قارقار میکنند! میدانم اینها هم حیله گرند! همین الان کبوتری را کشته قلبش را درآورده تنش را روی آسفالت رها کرده بودند همین بی مصرف ها! اینجا چقدر عوض شده! درخت از هر موجود زنده دیگری بهتر و مفید تر است این را می دانم! بو و عطر و رنگی که دارد خوشایند و زندگی بخش است! حتی با تن خشک شده بعد از مرگش هم زندگی ساز است! مثل دیروز که با شاخه هایش چای دم کردم و برنج پختم و با تن ماهی خوردم در کوه!
تجریش پر شده از دست فروش! جای رد شدن در پیاده رو و خیابان ها نیست! من اصلا توی شلوغی نه می تونم خرید کنم نه خوش بگذرونم! یک راست میرم خونه اگه سنگکی خلوت باشه فقط سنگک میگیرم و پرونده آخرین جمعه امسالمو میبندم! البته درست نمی دونم جمعه بعدی فروردین شروع شده یا نه ولی فک کنم اینی که توشیم آخریش باشه.
آن آب زلال برف و باران و چشمه ساران، به شهر که میرسد تبدیل به مایعی متعفن و کف آلود می شود که نمی توان نگاهش کرد! این است مدیریت آنجهانی که آخوند مدعی اش بود! چنارها حق دارند از نفس افتاده خشک شوند! بیچاره ما مردمان که آب را و هوا را از ما دریغ کردند نان را هم...
اسبی کنار کلبه عمو حسین در حال علف خوردن است و من هم بیشتر راه را برگشته ام! آفتاب دقیقا الان رفت پشت یال غربی و تنها چیزی که برجای ماند و به چشم می آید آسمان دود گرفته تهران است! گویی در خانه ای روستایی تنور روشن است و نان میپزند! اما از آن بوی دلخواه نان هیچ خبری نیست! حاکمان ما نان آور نبوده و نیستند! اینها به جز دود و اندوه چیزی برایمان ندارند...
لباسم را پوشیدم و با کفش و شلوار خیس به راه افتادم! صدای غرش رودخانه بلند است! خورشید کمی مانده تا پشت یال بلند البرزکوه پنهان شود! من دوباره روی سنگی نشسته ام برای استراحت! انگشتانم فشرده میشود و تحت فشار است بخاطر خیس بودن کفشم! چاره ای هم نیست با این آفتاب نیمه جان شده فرصت و گرمای کافی برای خشک شدن نمی شود پیدا کرد! فعلا این مسیر سراشیبی رو باید پایین بروم...سگی عوعو میکند تا صدای پایم را میشنود...!
اشکم نشده سیل و مرا سیل نبرده! از رودخانه که خواستم رد بشم پام روی سنگی لغزید و افتادم توی آب گل آلودی که از ذوب شدن برفها زیر این آفتاب داغ پر خروش و غران رو به پایین دست در حرکت است! هیچ آسیبی به جز خیس شدن کفش و لباسم ندیدم! بیدمشک کنار چشمه را تاراج کرده و برده اند! وحشی ها! من آن چندتایی که روی زمین ریخته را برمیدارم! به شاخه ها دست نمیزنم. چون میدانم عمر اینها به پایان رسیده است با خودم میبرم...
نفس نفس زنان دارم ادامه میدم، کمی بالاتر آخرین جایی است که امروز پا میگذارم! بعد از آن به سمت چشمه و کف دره پایین خواهم رفت. اینجا که هستم تهران در سمت چپم دوباره زیر چتر دود فرو رفته است و در سمت راست اردوگاه کلکچال تنها در کنار برفها آرمیده است! هنوز گرمای هوا پابرجاست و آفتاب در سمت غرب در حال پایین رفتن و همزمان با او باد از مخفی گاهش بیرون آمده در حال جولان دادن است! طبیعت چقدر صبور و مهربان است! با اینهمه آزار از ما مردمان، همچنان سرجای خود مانده و خم به ابرو نمی آورد! در آخر هم همه ما را طعمه خود خواهد ساخت...!
بنظر میاد من یه کشفی کرده باشم! یه مانتیس یا همون آخوندک که تا بحال هیچ جای دیگه مثلش رو ندیده ام! فعلا تنها کاری که کردم این بود که ازش عکس بگیرم! میدونم حتی دایناسورم پیدا کنم هیچ جا رو سراغ ندارم که برم بهش اطلاع بدم و احساس مسولیت کنه و بیاد دنبال شناسایی و ثبتش! واسه همین فقط واسه خودم این اکتشاف رو اینجا یادداشت میکنم تا بعدن بدونم چندتا از گونه های حشرات رو من بودم که پیداش کردم...
کاج زمستان و تابستان سرش نمیشه اصلا! همیشه سبزه! وسط باغ یدونه ازش هست انگار یه خیمه رنگی بین تمام درختای سپیدار و گردو و گیلاسی که هنوز وقت برگ و شکوفه دادنشان نشده، برپا کرده باشند! کبک ها سروصدایشان زیاد تر از بقیه پرنده هاست! به گمانم فصل عشق و عاشقیشان شروع شده! من تا ساعت سه میخواهم اینجا زیر آفتاب بمونم و بعدش برم بالاتر و سری به کلبه پیرمردها بزنم! دم عید که میشه، یه عده بی سروپا بید مشک کنار چشمه رو به کلی تمام شاخه هاشو میکنن و میبرن بازار تجریش به مردمی که مغزشون کپک زده میفروشن! نمی دونم با این غصه ها چقد دیگه زنده می مونم من...!
بالا اومدنی هوا گرم بود و با خودم گفتم چطوری من وسط تابستان و ظل آفتاب این راهو اومدم بارها و هیچ گله ای نکردم! آدم عادت میکنه به همه چی! گرما، سرما، بی عشقی، بی جونی، مرگ...
یکی بهم گفت همونجا بمون بی آب و غذا تو می تونی! نمی دونم شدنیه واقعا یا نه! الان که آفتاب هست عالیه و من درازکش و در رویا به سر میبرم! حتم دارم به محض رفتنش اینجا فرقی با جهنم نخواهد داشت! حتی شبهای تابستان هم از سرما درست نخوابیدم در کوه...!
حتی یکبارهم نشده از کوه اومدن پشیمان بشم! حتم دارم که دوستش دارم. وقتی چشمامو میبندم تمام دنیا نارنجی میشه! حالا تک تک که اینکارو میکنم سمت راستیه رنگی تر از چپیه است! شاید علتش اینه که دومی ضعیف تره! یه حشره مثل هلکی کوپتر پرواز کنان اومد و کنار گوشم بر زمین نشست! حوصله ندارم نگاهش کنم و ببینم چیه! از پایین تر دو بار صدای شلیک اومد! نمی دونم خیل عظیم نادانها در حال شکارند یا فقط از سر تفریحه!
طبق انتظارم پیش نرفت و کنگری پیدا نکردم! بجز چندتا که چیدم و نسشته با خاک خوردم! روی تخته سنگی و زیر نور آفتاب خوابیده ام! کلاغها و پرندگان دیگر بر شاخه های درختان پرتعداد و با صدای بلند آواز می خوانند. از شهر و شلوغی مسخره اش خبری نیست من دوست دارم همینجا خانه ام باشد بی نیاز از آنچه امکانات نام دارد! کاش یه حیوانی بودم که از سرما نمی ترسید و نیازی به حمام و غذای حاضرآماده نداشت! حتی اگه خوک هم بودم خوب بود! ریشه گون و کنگر رو درمی آوردم و میخوردم زندگی ساده رو بیشتر دوست دارم...
نمیدونم بجای اینکه بگیم عمر کمه صفا کن میشه گفت آب کمه صفا کن، کم آبی رو رها کن! فلاکسم رو از چشمه پر کردم و تو کوله گذاشتم و راه افتادم، نیم ساعتی تا باغ گیلاس و اطرافش که کنگرا هر سال سر از خاک بر میارن زمان مونده! لباسامو کندم و با رکابی ام! هوا نه گرمه نه سرد. الان که روی تخته سنگی نشسته و اینارو مینویسم کمی بالاتر از من چند کپه سفید برف که بیشتر وقتشان را پشت به آفتاب روزگار میگذرانند دیده میشن! به جز اون چندتا فقط بالای قله ها برف مونده و در سینه کش رو به آفتاب هیچ خبری از سفیدی نیست! گون ها شاداب شدند و در حال بیدار شدنند! درختان به زور جلوی خودشون رو گرفتند که منفجر نشن! نیروی عظیمی در شاخه هایشان فشرده شده و هر لحظه این امکان هست که هزاران هزار شکوفه و برگ به آنی بیرون بریزند! کاش خدا هفته ای یک روز باران بفرستد مثل برنامه کوه رفتن من...
قبل از هشت بیدار شدم و باسنم یاری نکرد برای کوهنوردی! شایدم انگیزه به مقدار کافی موجود نبود نمی دونم. دوباره گرفتم خوابیدم. تخم مرغ و سیب زمینی کباب شده روی سنگهایی که نون سنگک میپزند روش رو با کمی کره مخلوط کردم و خوردم. حالا با یه کوله خالی و یه قمقه آب و یه تیشه که اگه کنگر دیدم بچینم دارم میرم کوه...!
تازگیا اتفاقات عجیبی توی کفشم رخ میده! انگشت کوچیکه بمحض اینکه پامو میکنم توش میره سوار اون یکی میشه! نمیدونم چجوری باید از این کار زشتش که راه رفتنم برام مشکل کرده منصرفش کنم! شاید بهتر باشه دیواری چیزی بینشون بکشم!
تهران یه جاییه که از تمام ایران نمایندگانی توش هستن! دیگه آدم خوب و اصیل و بی آزار کم پیدا میشه اینجا! نه اینکه جاهای دیگه گل و بلبل باشه ها! نه! فقط یکمی دیوونگی و خریت ما ایرانیها اینجا بولدتر از بقیه شهرهاست...
بطور بی سابقه ای تهی از انرژی ام! درست نمی دونم چمه! شبیه آدمی هستم که سکته قلبی کرده و تنش برای روحش خیلی سنگینه و توان اداره کردنش رو نداره! نیاز به کمک دارم شاید باید یکی باشه ماساژم بده یا یه کارایی شبیه این کنه یا اینکه از فقر غذایی در رنجم هنوز در تشخیص علت درست راه به جایی نبرده ام! از سیرابی خوشم میاد بر خلاف اسمش که یه جور فحش حساب میشه برای من اما خوراکی لذیذی هست! الان که تو شهر طباخی و رستورانی باز نیست منم گرفتم ببرم خونه خودم درست کنم...شاید با همین حالمم خوب شد خدارو چی دیدی!
اسیرش کرده بود
روی دیواری با پس زمینه زرد
مرد طوسی را!
زنی که با قلم مو
رنگ
به رخسار
دیوار
می پاشید...
هوا چقد گرم شده! درست مثل تابسونه! بازم از پیاده رویی میرم که تنش زیر تابش آفتاب پهنه! عید داره از راه میرسه سالمون هم عوض میشه! نمی دونم خدا هم این روزا گرمش هست! اگه هست کجاست! کدوم نیمکره یا تمام کره خانه اش هست! اونم سالش تازه میشه مثل ما یا هنوز منتظره کهکشان دورشو در چرخش به تمام گوشه و کنار کائنات تموم کنه و بعدش عید و سال نوش از راه میرسه! ولی چقد مارو تنها و بیکس آفریدی خدا! گاهی با هیچی حالمون خوب نمیشه که نمیشه! چقد ما ساده و به قول امروزیا اسکل بودیم که سی سال محول الحول گفتیم و تو هم عین خیالت نبود! از کجا می دونستیم تو وظیفه ت رو به خداهای پرزور زمینی واگذارش کردی خب! الان دیگه از اون حرفا نمیزنم هیچ درخواست و آرزویی هم ندارم ازت. برو بکارت برس..!
داشتم ايرفوركست رو نگاه مي كردم براي چند روز آينده دماي تهران از بيست هم عبور مي كنه! ميشه اواخر خرداد بجاي اسفند! من اين روزها كار دارم و به جز جمعه شانس بودن در كوه و طبيعت رو ندارم و اميدوارم كار ناخواسته اي پيش نياد و همون يك روز رو بتونم برم و از تماشاي تغييرات لحظه اي خاك و درختان و چشمه و رود لذت ببرم! دوست داشتم يه همراه پايه داشتم و جاهاي ناشناخته و پرت ميرفتم شبانه روز و پشت هم مي موندم تو دل طبيعت تا روح تشنمو سيراب كنم! اما چاره اي جز صبح رفتن و شب برگشتن به خانه را ندارم! هنوز از سرنوشت اون همكاري كه چند پست پايين تر در موردش نوشتم غمگينم و روي افكار و كاراي خودمم تاثير گذاشته و توي بيهودگي بيشتري انداخته منو! دنيا همزمان هم دوست داشتني و دلخواهه، همون موقع هم نفرت انگيز و بيهوده! و اين تضاد تا دم مرگ همچنان ادامه داره! بعدش رو نديدم ولي به گمانم بايد ادامه دار باشه اگه دنياي ديگه اي هم بعد از اين باشه...!
کوهها دیده نمیشن و منم متوجه نمیشم این بارانی که دیشب تو شهر و بر پشت بام خانه ها می کوبید در آن بالاها برف شده و روی تن کوهستان نشسته است یا نه! مه هنوز بر آسمان شهر حاکم هست و امیدوارم دوباره از نو شروع کند باریدن را! آخر همین چند روز اسفند را فقط داریم که می توان انتظار برف برای کوه و دشت داشت...با آمدن بهار او هم از این دیار خواهد رفت...
باران گاهی با قدرت تمام و شلاقی بر سقف خانه می کوبد گاهی اما ساکت و آرام چون اشک چشمان من که بر روی گونه ام می لغزد! از روی دیوار آهسته پایین می آید و خود را به دل زمین می رساند! چه رازی دارد این زیستن که نه با گریستن چاره اش می توان کرد نه با بارش مداوم باران...
جمعه هفدهم اسفند که قله کلکچال رو صعود کردم و به عمد اینجا هم تاریخ میزنم تا بعدا که سر زدم یادآوری بشه برام! وقتی ساعت سه ونیم بعدظهر با اون مسیر اشتباهی و برف کوبی سنگین دوباره روی قله بودم! به حدی تحت فشار بودم که با خودم گفتم من تعطیلی عیدم رو کوه نمیام دیگه! اما همین الان که دو روز از اون ماجرا گذشته، ظرف شوق و اشتیاقم در حال لبریز شدنه برای بودن در آن مکان جادویی! حتی مربی هم میگه کوهنوردی زحمتهای باشگاهو هیچ میکنه ولی من نمی تونم در برابر این کشش مقاومت کنم و مطمنم تا توان راه رفتن دارم اینکارو ادامه خواهم داد...من با اون فضا و بودن در او گویی چنان خو گرفته ام که توان رها کردنش را هم ندارم...عشق من به کوه از علاقه مجنون به لیلی به گمانم فراتر رود روزی...
یه همکار که فقط چند ماه داشت تا بازنشست بشه، همین آخر هفته رفته ویلاش که با گاز مونوکسید بخاری، خانمش فوت میکنه و خودشم دو روزه تو کماست! نمی تونم به مسخره بودن دنیا و تلاش بی وقفه ای که برای رسیدن به انتهای مسیری که نه اول و نه آخرش دست خودمونه، فکر نکنم! خوشبختانه خیلی وقته که برای پول کار نمیکنم و هفته ای دست کم یک روزش رو زندگی میکنم و نمیذارم پس انداز بشه برای بعد از بازنشسته شدنم!
دیروز حسابی بارون بارید و من ساکت نشستم و هیچی نگفتم! همین الان هم داره بارون میاد خوشبختانه و زدم رادیو آوا که از هر دوی اینها لذت ببرم! خدا یا طبیعت یا آفریدگار هر نامی که دارد اصلا به محاسبات و غصه و استرسهای ما آدمها کاری ندارد! درست زمانی که فکر میکنی چقد برف و بارون امسال زمستون کم بوده و احتمالا تابستان از تشنگی همه درختان و علفها خشک بشن و زندگی رو بدرود بگن! آسمان درهای مهربانی و سخاوتش رو باز میکنه و بتو میفهمونه که حتی به اندازه یه مورچه هم تفکرات و نگرانیهات مهم نیستن...!
از باشگاه که میام دیگه اون آدم سابق نیستم! خودمم نمی دونم چی ام و کی ام! فقط میدونم یه موجود وحشی و گرسنه ام! نگاهی به لیست سیاهه امروزم بندازید این حقیقت رو متوجه مشید! دوتا تخم مرغ آب پز و یک سیب زمینی، یه سیب زرد بزرگ سه تا هویج پخته بیست تا مویز ده تا گردو که یکیشون پوچ بود حداقل صدتا یا یه مشت پر تخمه یه لیوان شیر یه دلستر با یه پیراشکی دوتا قاشق کره بادام زمینی ده تا زیتون و این پایان ماجرا حتما نمی تونه باشه با ساعتهای زیادی که تا پایان روز و زمان خواب در پیش دارم...!
در سراشيبي پر خطر مسير برگشت پلاستيكي را از كوله درآوردم و زير باسن مبارك گذاشتم! مثل برق از روي برفهاي سخت سر ميخوردم و پايين مي رفتم! از ترس اينكه در انتهاي راه راهي ته دره شوم و براي هميشه از ديدن دوباره كوهستان محروم گردم! پاهايم را درون برف فرو ميبردم و با خراش دادنش ترمز مي گرفتم! دو سه باري از اين ديوانه بازي ها كردم و باز بلند شده راهم را ادامه دادم! نور آفتاب روي تنپوش سپيد كوه ريخته و منعكس مي شد همه جا يك رنگ و زيبا بود! در پايين دست برفهايي كه صبح و در زمان صعود ديده بودم آب شده خاك و سنگ ها سر بر مي آوردند! جوي هاي كوچكي شكل گرفته به سمت پايين روان بودند! هيچ رد پايي به جز همينكه من روي آن گام بر ميداشتم و بزهاي كوهي زيبا كه براي آب خوردن از صخره هاي روبرويم فرود آمده بودند ديده نمي شد! اردوگاه با درختان به رديف كاشته شده اش زير آفتاب اكنون كم جان شده عصرگاهي مي درخشيد و من به او رسيده انگار كه در خانه بودم! دراز كشيده خستگي هاي برف كوبي را از خاطر زدودم! چقدر در كوه بودن نعمت بزرگي است حتي با اين سختي هايي كه به تن تنبل شده ما آدميان تحميل مي كند...