اشکم نشده سیل و مرا سیل نبرده! از رودخانه که خواستم رد بشم پام روی سنگی لغزید و افتادم توی آب گل آلودی که از ذوب شدن برفها زیر این آفتاب داغ پر خروش و غران رو به پایین دست در حرکت است! هیچ آسیبی به جز خیس شدن کفش و لباسم ندیدم! بیدمشک کنار چشمه را تاراج کرده و برده اند! وحشی ها! من آن چندتایی که روی زمین ریخته را برمیدارم! به شاخه ها دست نمیزنم. چون میدانم عمر اینها به پایان رسیده است با خودم میبرم...