این دو!

آخرین بار شش ماه پیش برای انگشت شکسته ام در چنین جایی حضور داشتم و امروز هم دوباره مهمانش هستم! هرچند که اینجا از شلوغی و درهم ریختگی آن مکان در مرکز شهر که من رفته بودم خبری نیست، اما از محیط بیمارستان اصلا خوشم نمی آید حتی اگر شیک و تروتمیز باشد! یکی روبروی مانیتور نشسته و با چشمانی سرخ شده از اشک نطاره می کند و چند نفری هم دور میزی در کافه دارند قهوه میل می کنند اینها شاید برای تولد نوزادی اینجایند! من در میان این دوام وضعم نه آنقدر بغرنج است که خون بگریم نه آنچنان آسوده که جشن بگیرم!

همیشه!

او گرچه پیر و کهنسال است اما با رفتن ابدا کاری ندارد! من گاهی حیران می مانم در کار این دنیا! چگونه دلش می آید و با این همه بی عدالتی سر می کند بی هیچ چینی که بر پیشانی اش بیافتد! غدار است و بی مقدار گویی لات بی همه چیزی که مدام عربده می کشد در سر کوچه و بازار! اوهم چون دنیای ما چیزی برای باختن و از دست دادن ندارد و آماده گرفتن هستی دیگرانی است که در ید قدرتش باشند! تا آخرین دم ما آدمها باید غصه ها بخوریم و ضجه ها بزنیم گاهی اشک گاهی خون بر دیده بیاریم که تمام کن این تنگنای همیشه را تمام! اما کسی این صداها را پاسخ نمی دهد هرگز! و دیوار در انعکاسی همیشگی بی هیچ پاسخی ندای ما را به خودمان پس می دهد!

اقيانوس!

زياده نوشتن را دوست ندارم! مختصر و مفيدش خوب است! تمام سعي ام را مي كنم تا كه تجربه و دانش را در هم بياميزم و آن يك قطره حياتي كه تاكنون از زيستن دريافته ام را در قالب كلمه و جمله اينجا به يادگار بگذارم اما تا شروع به نوشتن مي كنم افكارم آنقدر پيچيده و نامفهوم مي شود كه ديگر قابل بيان نيست! شك ام به اين است كه نيرويي از راز هستي و زندگي ما آدمها محافظت مي كند تا كه برملا نشود! وگرنه چطور ممكن است هزاره ها و هزاره ها، آدمياني كه هوش و فراست فوق انساني داشته اند در اين دنيا زيسته و رفته اند و ما هيچ از درك و دريافت آنها بهره نتوانيم برد! يكي مثل انيشتين چطور توانسته است سر از راز كائنات دربياورد و چيزي در مورد تاب آوري در حيات روزمره مان به ما نگويد! من ديروز و امروز بي نهايت دوست داشته و دارم كه جانم از تن به درآمده روزم به آخر برسد! من هميشه وقتهايي كه مصيبتي مي بينم اين درخواست را از زمين و زمانه ام داشته و دارم! كسي نيست اجابتي كند مي دانم و اين خود غصه اي ديگر است! ستاره و خورشيد و ماه! تمام اين طلوع و غروب هاي اغواگر و زيبا همه آيا براي هيچ است يا نه! منظور و خواسته اي از اين كنار هم چيدنهايش دارد! به هيچ پاسخ روشني نمي رسد ذهنم! انگار كه در اقيانوسي تاريك دنبال قايقي كوچك مي گردم كه باد از چنگم ربوده است!

نیستی!

برگشتم، به گمانم هیچ جا خانه آدم نمی شود! تهران گرچه شلوغ است و دود گرفته اما تسکین های بزرگی دارد که این نقیصه را جبرانش می کند...هر حرکت هر تغییر با اتفاقاتی از جنس تلخ و شیرین همراه است و من تلخی را اینبار تجربه کردم...می دانم زندگی چیزی نیست به جز تمام اینها ولی هیچ چیزی در این جهان دگمه برگشت ندارد حتی به اندازه یک هزارم ثانیه و اتفاقی که در یک لحظه می افتد تا ماه ها کامم را از تلخی و حسرت خواهد انباشت و من چاره ای ندارم جز اینکه تحمل کنم و باز از این مصیبت ها اینقدر دریافت کنم که تاب تحملم تمام شود و خود اسیر نیستی و عدم شوم...

دعا!

من از مقابل آن ویلای سبز از روی رمپ سنگی که تا یک سال پیش از این، با هر موجی که به ساحل می کوبید، باید یک گام عقب می آمدی تا خیس نشوی! آسوده و بی هراس از امواج بر روی شنهای نرمی که از خروش دریا در گریزند رو به خورشیدی که در حال خاموشی است روانم! آب رفته است گویا! دست از ساحل سنگی شسته و روی شنها جان می دهد دریا...هیچ کدام از دعاهایم مستجاب نشده حتما این نیز نخواهد شد اگر آرزو کنم که آسمان کمی مهربانتر شود و باران بریزد بر سر ما و این خطه از سرزمینم که چشم انتظارش مانده ایم همچنان...

آرامش!

اینجا که اکنون من هستم، بیشتر از پیش از تشنگی و کم آبی سرزمینم خبردار میشوم! دریا چندین متر پایین تر رفته و رو به خشکی می رود! از کمی باران است می دانم. اردیبهشت باشد و در شمال ایران باران نبارد! چیزی از این عجیب تا به امروز ندیده ام...! اما هنوز اینجا پر است از آرامش بی انتهایی که در هیچ جای این کره نمی توان یافت...

پایان!

این روزها به آن همکارم که تنها چند ماه مانده به بازنشستگی به کما رفت و همچنان در آن عالم به سر میبرد فکر میکنم! خرداد کارش تمام بود و پیش از عید در حال یکی به دو کردن که سه ماه ماند تا تمام شود نه چهار ماه! اکنون اما کجای قصه آویخته است پیراهن خستگی اش را! دنیا حتی اگر هر لحظه اش را هم زندگی کنی باز ارزشش را ندارد! اما مگر چاره ای هست جز این اینکه این راه بیچاره را که در او افتاده ایم تا به پایان پیش برویم!

پاسخ!

تو راست می گویی! گاهی شبیه معتادها و بی خانمانها زندگی میکنم! خودم هم می دانم! بهترین پاسخ این است که میخواهم دریابم دنیای آنها چگونه است! بی توجهی به دنیا و داشته هایت چه حسی دارد! چه اهمیتی دارد که خانه و طلا داری تو وقتی برای حال خوب تمام گوشه و کنار جهان را هر لحظه می کاوی! باد بلند شد و در حال جارو کردن زمین است و من همچنان روی شکم خوابیده و دارم چرند می نویسم!

شاخ!

پشه ها تمام اطرافم را پر کرده اند! جایی خواندم از گروه خونی بی مثبت خوششان می آید! مانده ام چه بگویم! چه میشد مگر به جای پشه، این بی مثبت بودنمان برای گروه دیگری جاذبه و کشش داشت و سمتان می آمدند! گاهی حس میکنم آمال و آرزوهایم هم کوچک و حقیر شده اند! اما فاجعه در این ماجرا اینجاست که به همان ها هم دست پیدا نمیکنم! کفشهایم را باید بپوشم و راه خانه را در پیش بگیرم از جنبیدن شاخ و برگها می توان دریافت که طوفانی در راه است!

ترانه!

تا شنبه نیستم و دو جلسه باشگاهم را از دست خواهم داد و این بزرگترین باخت و حسرت این روزهای من است! بعد از دوسال هم معتاد و وابسته این ورزش شده ام هم از رها کردنش و برگشتن به خمودگی قبل از آن حسابی وحشت دارم! از اینکه دست به بازوهایم میزنم و سفتی و محکمی را لمس میکنم خوشحالم! نمی دانم شاید این هم جزئی از ملزومات ما در حرکت به سمت بقا باشد! گربه ای روی دیوار آبنمای خالی از آب درحال کمین کردن است نمی دانم قصدش گرفتن کدام موجود زنده است در این تاریکی شب! جوانکی آنسوتر گیتار می زند و ترانه ای از گوگوش می خواند با صدایی گرفته که هیچ شباهتی به او ندارد!

سینه!

این پشه ها با هر منطق و دانشی هم که در صدد اثبات لزوم آفرینششان برآیی برای من یکی قابل حل و هضم نیست و نخواهد شد! به جز آزار در تمام این کره خاکی هیچ کس هیچ خاطره ای از آنها ندارد در تمام این سالها! اکنون که تراز قدرتمان به یک پهلو خم شده! لامپهای کمی در پارک روشن است و تاریکی بر تمام زوایای آن مستولی! اگر دوست دختر باحال و پایه ای داشتم اکنون و در این فضای روحانی با او بودن را از هر چیز دیگری در این دنیای فانی بیشتر دوست می داشتم! دستی به روی شانه و دستانش و در حال فشردن تنش در آغوشم و دستی دیگر فرو رفته در گریبان و در جستجوی آن دو سرچشمه حیات که زیر سینه بندی پنهانش کرده است...!

التماس!

کفشهایم را از پایم کنده و در بی قید ترین حالت ممکن به روی این سبزینه کنار حوض خوابیده ام! قورباغه ها آوازشان شروع شده است هر چند از ترس گسترش بی حد و مرز آنها به گمانم آبنما خالی از آب است اما در پای درختی کهنسال آنها بانگ دعوتشان همچنان برپاست! امشب گویا معاشقه ای در میان این قوم جاری است! هدف از آفرینش ما و تمام موجودات رو و زیر زمین هم به جز این چیز دیگری نبوده است گویا! تا می توانیم با هم در آمیزیم و بر تعداد و شماره ها بیافزاییم! تمام این تلاش و تقلاها و شادی و غصه خوردنها راستی که به چیزی جز این ختم نمی شود چه در میان ما انسانها چه در تمامی موجودات و حیوانها! بخوان بخوان آیه ها را به عربی بخوان! فصیح ترین زبان همین است که تو می گویی! من اگر به سوی نیکوترین کار جهان هم با شتاب گام بردارم به چیزی جز هماغوشی فکر نمی کنم که اکنون آن قورباغه به التماس از آن یکی تمنایش می کند...!

مهربان!

به گمانم هنور نمرده ام، از توت های کنار خیابان زاگرس و الوند که میخورم هنوز لذت را زیر پوستم حس میکنم! با اینکه فردا عازم دریاکنار و شمالم هیچ ذوقی در دلم ندارم! اگر با سالهای قبل قیاس کنم شبیه مرده ها شده ام! پنجره ای رو به آفتاب اما کدر و غبار گرفته ام اکنون! از آن جوانی و تازگی دیگر خبری نیست! فقط بعضی وقتها و بعضی کارهایم را دوست دارم هنوز! مثل همین الان که روی چمنهای کنار حوض پارک ساعی در مقابل برج ساعتی که هفت و پنج دقیقه را نشان می دهد به شکم دراز کشیده ام! ابرهای کمی تیره رنگ در سمت شمال چون کاروان شتران از پی هم روانند و در غرب و جنوب هم این سیاهی پابرجاست! امیدوار بودم باران ببارد اما آسمان به آنی این لشگر سیاه پوش را مضمحل کرد و سپید آبی همیشگی در حال سلطه بر تمام پهنه هاست! غصه میخورم از اینکه آب در رودخانه های تهران نیست از اینکه درختان چگونه تاب خواهند آورد این ستم و عطشناکی را! خدا اگر هست چرا صبر می کند و جز نگاه کردن کاری نمی کند! آرزوها در دل ما و برگها روی شاخه درختان می خشکند و از بین می روند و او همچنان دوست دارد خدای مهربان ما باقی بماند...!

سیاهی!

در غیاب خورشید باد خنک شروع به وزیدن کرد و من باید کم کم از نشستن بر روی این نیمکت صرف نظر کرده به خانه پناه ببرم! چراغهای پارک و خیابان روشن است و سیاهی شب دارد آسمان را از آن خود می کند! شهر روزی دیگر را از سر گذراند و من برای روزهای نیامده دیگر شوق و اشتیاقی ندارم! شاید دلم مرده و چیزی جز جسم خالی با من نمانده است...!

کوچک!

از جبغ و داد کودکانی که این پارک کوچک را روی سرشان گذاشته اند خسته ام ولی هنوز روی همان نیمکتی که بودم نشسته ام! گاهی می دانی بهتر این است که رها کنی و بروی اما دست کشیدن از داشته ها آسان نیست! حتی اگر نیمکتی سنگی در یک پارک کوچک باشد!

راه!

زیستن در کدام دوره بهتر است! در هزاره های دور و در زمان اهرام و فراعنه که هنوز شکوهش چشم جهان را خیره میکند! یا سده ها پیش که خبری از شهر نشینی و شلوغی و اینهمه آپشن و امکان نبود و یا همین روزگاری که اکنون در آنیم و هر روزمان را در سردرگمی و پوچی می گذرانیم و یا اینکه زندگی در آینده خوشایندتر و بهتر از اکنون است! این کودکانی که شادمانه به هر طرف می جهند چه سرنوشتی در انتظارشان خواهد بود! آنها هم مثل ما در میانه راه از نفس خواهند افتاد یا شادمانه تا به آخر راه خواهند رفت!

اوج!

یک ماهی می شود که طلا در سکوت و سکون فرو رفته است و از آخرین قیمتهایی که خرید کرده ام، سی درصدی عقب نشسته است! اما من همچنان امیدوار به رشد و صعود این فلز محبوب، مانده ام! با پولهای کوچک نه در تولید و نه در ساخت می شود سود و صرفه یافت! به ناچار با روزهای رکود و فرودش باید ساخت و منتظر نشست تا دوباره به اوج برگردد...

حاصل!

هوای تهران نه گرم است و نه سرد، و من در پارک کوچکی در حوالی میرداماد نشسته ام. پسرک نوجوانی با دوچرخه اش تک چرخ میزند و آن طرف تر کودکی با بطری بر سر پدرش می کوبد! زیر هر دو آلاچیق پارک چادر بر پا کرده اند و پچ پچ های مداومشان آزار دهنده شده است! نه آنچنان بلند است که چیزی از موضوع دستگیرم شود نه اینقدر آرام که گوشم از آزارش مصون بماند! تازه اینطور موقع ها که بعد از کار در پارک و خیابان وقت می گذرانم متوجه می شوم هر روز چقدر زمان را در خانه و درون چاردیواری همیشگی از دست می دهم! برخلاف روزهای قبل آرامش برقرار است و از باد و طوفان هم خبری نیست. توت ها رسیده و بر زمین ریخته اند و من گاهی دستانم را برای چیدن و خوردنشان به سمت شاخه ها بالا میبرم...زندگی به جز همین چیزهای ساده و کوچک هیچ ندارد و من یقین دارم که قبل تر، این آگاهی را نداشتم و چه می شود کرد با تلخی جستجویی که حاصلی جز همین هیچ در او نیست...!

خوشحال!

مي ترسم ارديبهشت تمام شود و من دستم به نوشتن نرود! از اين رو اتفاقات ديروز را بهانه اين كار مي كنم تا روزه سكوتم را بشكنم! جمعه از كوه عظيميه كرج براي اولين بار در عمرم بالا رفتم! كوهي به غايت خشك و لم يزرع بود اما پس از حدود يك ساعت صعود از محل پاركينگ و ابتداي راه، دشت هموار و بزرگي آن بالا خودنمايي مي كرد كه از سمت شرق به دره هاي عميق جاده چالوس و از شرق به هشتگرد مي رسيد. در مسير فرودمان از سمت ديگر به جايي كه چند درخت چنار و چشمه آبي وجود داشت براي صبحانه اتراق كرديم و برخلاف عادت هميشه ام كه تمام روزم را در طبيعت و كنار رود و چشمه سپري مي كنم به ناچار و براي همراهي با آن سه نفر همراهم مجبور به برگشت شدم! تهران طبيعتي بسيار زيباتر دارد و از اين بابت خوشحالم...