آمدم!

می دونم که بیشتر از یک هفته است اینجا اثری از حضور من نیست! گاهی انگار در خونه رو بستی و رفتی یه مسافرت دور و دراز! گاهی فکر میکنی وقتی کسی سر بهت نمیزنه و سراغی ازت نمیگیره؛ خونه باشی یا نه؛ زیر کتری و روشن کنی یا نه؛ بیهوده چشم انتظار به صدا درآمدن زنگ باشی یا نه؛ چه فرقی میکند با دور شدن و رفتن از آن خانه که هیچ میهمانی را به خود نخواهد دید! حکایت نوشتن در این صفحه دیجیتال بی روزن را می ماند خانه تنهایی هر کدام از ما آدمها با یک دنیا قصه درون سینه هامان از روزهایی که رفته و جز بار تنهایی روی دوش مان هیچ نیافزوده است...

عبور!

زیر نور ملایم ماه؛ وزغ ها از خانه هایشان پای بیرون گذاشته اند در جستجوی عشق و چه پر تعدادند کفش دوزک ها روی گیلاسهایی که همرنگ تنشان است از نوازشهای گرم آفتاب و در این میهمانی فقط یک امشب را بخت ماندن دارم من. چه خوشبختم که در همسایگی ام آواز همیشگی پرنده ها جاریست و عبور آرام آب از جویباری که در پای درختان آرمیده است تا که امیدوار بمانند در این عطشناکی هر روزه که زندگی ما آدمیان را در میان گرفته است...

همراه!

از دیشب در کنار ساکنان کوهستان که شبانه آواز سرمستی سر می دهند آرام گرفتم؛ از بلندای آن جایگاه زیبا بر سوسوی رنگارنگ چراغهای خانه ها نگریستم و مردمانی را بخاطر آوردم که در حصار دیوارها به نام زندگی هر روز را و هر شب را تا انتها مصرف می کنند بی آنکه بدانند فقط با کمی تغییر فقط با اندکی اراده می شود رنگی تازه تر زد بر تن روزمرگی ها و از چلچله و پروانه ها آموخت؛ قدرشناسی از زیستن را و من هنوز بر سر عهدم با خود مانده ام که در هر چند روز که می گذرد یکی را در کنار کوه و صخره و درخت و چشمه سر کنم و  خوشحالم از اینکه این یک کار را توانسته ام همچنان به انجام رسانم و هیچ نمی دانم که تا به کی بخت یارم هست و اراده همراهم...

تغییر!

شاید درسته که می گن آدمها هیچ تغییری نمیکنند ولی وقتی کسی را دوست داری بخشی از تو به او و بخشی از او به تو تبدیل شده است و این چیزی جز تغییر نیست و باید پذیرفت که آدمها تغییر می کنند اگر بخواهند دوست بدارند و دوست داشته شوند...

سوزان!

باور دارم عمیقا که قفلی سنگین و سهمگین بر دروازه ای که راه عبور از این دنیای سرگردان و پرآشوب است به جهان آسودگی و بی غم‌ و غصه؛ نهاده اند که هیچ دستی را یارای گشودنش نیست! در شگفتم از آن آفریدگار توانا که چرا و چگونه ما را در این ماتم سرا رها کرده است و پی در پی از آتش و از زمهریر بیمناکمان می کند! مگر سوزان تر این آتشی که در او هستیم هم می توان در تصور و خیال آورد! دست یاری ام به سوی ات دراز است ای خدایی که قصه زندگیهایمان را همیشه چیزی جز دست کوتاه ما و خرما بر نخیل ننوشته ای...

دریا!

غرقه به دریای غمت؛

اشک ز  چشمم جاریست؛

عشق تو مرهم نشده؛

بر دیده ام همچون خاریست!

قطره قطره؛ تن من آب شد از نآمدنت؛

جان و تن را چه کنم بی تو؛ جان به فدای قدمت!

....

فردا!

و رنج؛ پیروز این میدان است که نام زندگی نهاده ایم بر او! در تلاشی بی ثمر عمر را خاک و خاکستر کردیم بر سر ثانیه ها و در شتاب ساعت و هفته و ماه؛ بی آواز عشق چه دلگیر بود آسمان دلهایمان و از این همه کدامین لحظه ِ خوشبخت را به تمامی زیسته ایم؟ من نمی دانم! نیمش به اندوه نداشته ها گذشت و رفت و آن نیم دگر را با حسرت سوختیم و سیاه شد پای رفتنمان! من اکنون و این لحظه را با تو بودن می خواهم. مرا فرصت انتظار بس است از پس کوچه های تاریک و بی عبور...چقدر تو نیایی و من امروز را به فردا برسانم و غم این فرداها مرا پیرم کرد...

بیابان!

به مثل عشق تو من ندیدم هیچ! نه دیده و نشنیده ام به قصه های پس و پیش! در این کویر که ره سپرده ام تا به اینجای راه؛ به جز خار بیابان که ندیده ام به کنار! نه لطف لحن کلام تو را داشت ابر و باران هم! گذشت عمر چه بی حاصل در آمد و شد این روز و روزگارانم و صد افسوس که از روز و شبم با تو هیچ نصیب نبود و مرا چون تو ای صنم حبیب نبود! اگرم جان سپارم از غم تو سزاست که مرگ به راه عشق ناب تو صدبار و هزار بهتر از این زندگی بی شور عشق و بی ماجراست...

سایه!

سایه ها را دنبال کردم روز ها و شب ها در آفتاب یا که مهتاب! کجا بود که گفتند به آواز بلند که جستجو پایانش یافتن است و من سالها و قرنها در جستجوی تو بوده ام؛ حتی به سایه ای قانع شدم اما دریغ که تو بی سایه ترین درخت بودی در تمام‌ عمر من و من بخت را چگونه ستایش کنم و به نیکی یادش کنم که چنین با من پرحیلت و بی نصیب بوده از ازل تاکنون که من در انتظار یک بار دیدن تو به سر آوردم تمام بودنم را...

چشمه!

یاد بگیریم که رویش و مرگ دوستان دیرینند و از بی حوصلگی ها وقتی به طراوت آب و چشمه و آبشار پناه می برم؛ بیشتر از پیش درک می کنم که این جهان را برای رفتن ساخته اند و باید که جاری بود چون رود! و همچون چشمه و درخت مهربان بود با آسمان و پرندگان و چگونه می توان که چنین نبود وقتی که در آغوش پر مهر کوهستان غنوده ای...

خاک!

از چشمه ها آب نوشیدم؛ با صدای آواز پرنده ها از درون و از جان خروشیدم و خواندم و شکر گفتم امروز و این ساعتهای خوشحال را در یک روز مانده به میانه آخرین ماه از بهار و آرزومندم و امیدوار که بار دیگر در آغوش گرم کوهستان دمی را آرام گیرم پیش از آنکه در سینه خاک سرد خوابیده باشم...

بهشت!

و من بهتر اینجا کجا می توانم که رفت؛ در سایه درختان بلند در کنار جویباری که می تراود شعر ِ بودن را آرام و خوش صدا و نسیم می پیچد در میان گیسوان پر پیچ و خم علفهایی که بهار را قدر می شناسند و زندگی را و خورشیدی که از میان شاخساران پر برگ تبریزی ها گویی که از پنجره ای هزار نقش به چشمم می نگرد و من آرام ترین ساعت عمرم را اکنون و در همین لحظه پشت سر میگذارم با آواز مداوم جیرجیرک ها که به خلوت عاشقی می خوانند جفتشان را و بر بالای درختان پرنده ها عاشق شده اند در نیمه خرداد که این بهار هم بی هوا خواهد گذشت و ما به پایان راه نزدیک تر می شویم...پس باید که قدر بدانم این لحظه و این ساعت را در این بهشت زیبا که اکنون هستم...

آسمان!

گذری به باغ گیلاس داشتم امروز که نیم آن در خواب گذشت و نیم دیگر ش در آغوش طبیعت زیبا که نامش گلابدره و کلکچال است؛ زیر سایه سپیدارهای بلند در همسایگی گیلاسهای خوش رنگ و چشمه های همیشه جوشان این تکه ِ جدا افتاده از بهشت و خوشبختی شاید همین ساعتهای به سرعت در گذر است در این جایگاه دلخواه که آفتاب و ابر و آسمانش جور دیگری است...

قانع!

از تصمیم تا انجام تنها اندکی فاصله هست و آن فاصله باریک را اراده پر میکند تا که به فعل در آورد فکری که در ذهن تو دویده است و من اکنون در آن مرز نازکی که در میانه ِ فکر و عمل کشیده اند گام بر میدارم! روز اگر به نیمه رسیده است چه باک! نیم آن را اگر که باخته ام به خواب چه باک که نیم دیگر را در دل کوه و طبیعت می توان بود و من به زیستن در  بخشی کوچک از روزهایم قانعم...

برف!

یک ماه پیش که از پنجره خانه ام؛ لکه های کوچک شده در برابر ریزش مداوم پرتوهای سوزان آفتاب را روی تن و سینه البرز می دیدم؛ گمان نمیکردم تا نیمه خرداد و بلکه بیشتر طاقت بیاورند این قوهای سفید در خواب مانده! اما امروز که نگاهشان می کنم هنوز هم همانجایی که بودند هستند و گویا قصد رفتن به این زودی ها ندارند و چقدر خوب میشد همیشه در برابر چشمانم جایشان بود عروسان سپید پوش البرز کوه زیبا...

نادال!

داشتم مسابقه تنیس می دیدم بین رافائل نادال با زوروف؛ بازی حدود سه ساعت طول کشید و هر دو همپای هم پیش می رفتن با اندکی بخت بیشتر برای پیروزی نادال که در اواخر بازی برای زوروف حادثه رخ داد و پاش پیچ خورد و نادال برنده از زمین بیرون آمد. اتفاق ناخوشایندی بود هم برای هر دوی آنها؛ هم برای علاقه مندان تنیس...

خانه!

جمعه است و طبیعیه که بخام در آغوش کوه و طبیعت باشم؛ اما بیداری تا دیروقت و کم ارادگی اول صبح اجازه اینکارو بمن نداد و امروز در خانه ماندم...

برف!

چیزی در دهنم آمد که باید اینجا بنویسمش؛ بدون هیچ قضاوت و توهینی به هیچ کس؛ فقط از خودم از ذهن فریب خورده ام گله دارم که تا الان چگونه یک لحظه نایستاده به تفکر تا که اصل ماجرا برای ش روشن شود و همچون نشخوار کنندگان در تمام این چهل سال؛ بیهوده تکرار کرده ام بی آنکه پی به کُنه مطلب ببرم. باید بگویم که ماجرا از این قرار است که ما ایرانیان به روز خاصی از ماه قمری رجب می بالیم‌ و مباهات می کنیم که فاطمه نامی در هزارو پانصد سال پیش درد زایمان گرفت و دیوار مکتوم کعبه شکافته او را در درون خود پنهان کرد تا که کودکش را آنجا به دنیا آورَد و هر سال در روز خاصی؛ همان کار را در همان نقطه انجام می دهد اما وهابیان از ما پنهانش می دارند! تا مبادا بر ایمانمان افزوده گردد! حال سوال اینجاست که مگر کعبه وقتی که علی از مادر زاده شد؛ بتخانه نبود و اعراب در به زعم ما جاهلیت خود غرق نبودند که ما این اتفاق خارق العاده را اگر که امکان حدوث داشته باشد بحساب معجزات پیشوایان خود نوشته ایم و سر در برف جهل فرو برده ایم همچنان...

ادعا!

همه آدمها ادعای دوست داشتن بچه و پدر و مادرشون رو میکنن! ولی من بارها بهم ثابت شده که هر کدام از ما؛ هیچ کس دیگری را اندازه خودمان دوست نداریم! شاید این رازی است که درون ژنهای ما گذاشته اند و علت آن هم تضمین بقا بوده است روی زمین و یا کرات دیگری جز آن که انسان پیش از این روی آنها ساکن بوده است...بهرحال تا به اینجای کار هم در دنیای حیوانات و هم انسانها دیده ام که چگونه پدر یا مادر فرزندشان را که نزدیک ترین جنبنده به خودشان است؛ قربانی کرده اند تا خود زنده بمانند و یا شاءنشان حفظ شود و این فدا کردن لزوما جسمانی نبوده است. یک مثال آشکار از این خودخواهی شاید همانی است که ما به غلط جور دیگری فهمیده ایم ماجرا رو و هنوز هم بعد از هزاره ها اصرار بر همان فهم غلط داریم و بس! ابراهیمی که فرزندش را می خواهد گردن بزند به بهانه پرستش و اطاعت از خدای نادیده؛ چگونه می توان توجیه کرد جز اینکه یا دیوانه و مجنون و مهجور بوده و یا برای حفظ جان و جایگاه خود؛ او را به قربانگاه کشانده است...

عبوس!

سردرگمی درد بدیه و بدتر از اون نسخه هایی هست که خوانندگان ترواشات یک ذهن سردرگم به مالک آن مغز می دهند! از آدرس مشاور و روانپزشک بگیر تا الی آخر... عزیزان و شنوندگان‌ محترم لزوما اینجا نوشت های من بیانگر حال و روز تمام ساعتهای شبانه روزم نیست! گاهی بی نهایت شاد و سرخوشم گاهی هم گرفته و عبوس مثل همه آدمها و شمایانی که این خط ها را می خوانید! پس بهتر است که در دست ثانیه های در گذر چون برق و باد اسیر نمانید و توصیه های ایمنی برای دیگران ننمایید...

ماجرا!

بعضی ماجراها رو نمیشه نوشت! جنسشون یه جوریه که باید با صدای بلند تعریفشون کنی برا مخاطب یا اینکه فیلمی چیزی ازش بگیری آن هم در صورتی امکانش هست که دوربینی به تو وصل باشد تا هرجا که گذرت می افتد و حادثه ای پیش می آید اتومات فیلمبرداری کند از تو و آن اتفاقات...داستان‌ از این قرار است که جمعه گذشته که بالاتر از پناهگاه شیرپلا در آن طبعیت جادویی و زیبا در حال گام برداشتن به سمت بالا بودم. مردی از جهت مقابل به من نزدیک شد و پرسید که کجا می روم. به او گفتم که کلکچال و او هم بی آنکه نظر مرا بخواهد با صدایی بسیار نازک و کارتنی که اصلا به هیکل و قیافه مردانه اش نمی خورد گفت که: من‌ هم می آیم. و من ناخودآگاه چنان نگاه درهمی با او انداختم‌ که بلافاصله جواب داد: نه من از همینجا می روم پایین! و از آن روز و آن ماجرا مدام کارم شده اینکه با خودم‌ بگویم من هم می آیم و لبخند بر لب بنشانم...😁

سیاه!

یا ساکتم و خاموش؛ یا اینگونه که می بینید طوفانی و در حال نوشتن پی درپی و در جوش و خروش! انگار که حد میانه برای من نگذاشته باشد آفریدگارم! گاهی نشسته فقط نگاه می کنم! گاهی هم انگشت بر این صفحه گذاشته صورت سفیدش را با کلمه ها سیاه می کنم...

سرکار!

من بر سرکارم و آبدارچی گویا که زمان رفتنش هست؛ اپ اسنپش رو روشن کرده و صدای سفارشاتش به گوش میرسه. اخیرا تونست با حدود صد تومن یه پراید مدل پایین بگیره و داره باهاش کار میکنه و البته موتور هم داره و ترجیحش اینه که با موتور که مخارج کمتری داره مشغول باشه. خونه ش یه واحد آپارتمانی در کهریزک هست و خانمش هم آرایشگاه زنونه داره. خودش که موتور و ماشینش به راهه با حدود ده تومن حقوق ماهیانه و کارکرد اسنپ در تایم آزاد و تعطیلاتش و بازهم نیمه ماه از راه نرسیده التماس دعا دارد برای قرض کردن از من تا سرماه! باورم نمی شود که به خرج روز مره اش نمی رسد درآمدش. گمانم به این است که سعی دارد لقمه های گنده تر از دهانش بردارد در ابتدای راه جوانی و زندگانی اش...

فانتزی!

نمی دونم خودم این تصور فانتزی رو ایجاد گردم که یه آدم مرفه و بی درد به نظر میام یا اون عزیزانی که مطالب وبلاگ رو میخونن اینطوری برداشت میکنن و گاهی کامنتایی میدن که خودمم شک میکنم به خودم و نوشته هام که چجوری دارم‌ خودم رو معرفی میکنم که چنین بازخوردی داشته! جهت تنویر افکار عمومی باید عرض کنم که منم یکی هستم مثل بقیه مردمان ساکن در این سرزمین؛ محتاج و درمانده نیستم ولی خرپول و جدابافته هم نیستم. از داشته های اولیه برای زندگی برخوردارم ولی مگر نفس و ذات آدم اجازه قناعت و سازش با داشته ها را می دهد که من هم بدون آرزو و خواهش های رنگارنگ نشسته در کنج آرامم به سر برم زندگانی را...پس گاهی اینجا از آرزوها و خواستنی ها می نویسم و لزوما تمام آنها را ندارم و مالکش نیستم...پس چه خوب بود که تصوراتمون از هم یکمی نزدیک به واقعیت بود...

اتفاق!

اینکه همزمان دوتا آرزوی مختلف هجوم میاره تو مغزم برا محقق شدن و من نمی دونم کدوم رو باید انتخاب کنم دوراهی سختیه! هنوز ماشینو نخریدم ولی دوست دارم یه خونه اطراف تهران هم بگیرم برای آخر هفته ها و تجربه حیاط داشتن و چارتا جوجه اردک خوشگل و بقیه حیوونای باحال... نمی دونم برای همه آدمها اینطوریه که آرزوهاشون باهم تصادم و تداخل دارن یا فقط برا منه که این اتفاق میفته...بخشی از سردرگمی امروزم مربوط به این موضوع هست و هنوز نه تصمیم قطعی گرفتم نه می دونم‌ که کدوم کار درست هست که انجامش بدم...

رسمی!

از مناسبتهای رسمی و دولتی اصلا خوشم نمیاد؛ از اینکه امروز رو به فلان مناسبت نامی روش گذاشته باشن و تمام جزییات زندگی ما دستشون باشه هیچ دلخوش نیستم. روز مرد و زن و دختر و پسر و از این قبیل فرمالیته ها. من هر روزی که توش شاد و خوشحال باشم برام مناسبت خوبه و جشن گرفتنیه. بقیه روزها هر چی باشن از مرگ و عزا  هیچ توفیری تو حالم نداره...

وطن!

اینکه نمی تونیم مثل آدم و در حالت عادی شاد باشیم‌ و بخندیم از تربیت و از فرهنگمون ناشی میشه یا از اوضاع گهربار مملکت نمی دونم. ولی اینم ظلم بزرگیه که آفریدگار و خدای همه ما آدمها و بزها و پشه ها و اسبها و سگها و بقیه جک و جونورها یه نفره و خیلی هم قادر و متعال هست ولی ما یه چیزی داریم به اسم جغرافیا که زورش به همه قدرتهای عالم چربیده و ما رو وادار کرده که در همینجایی که اسم وطن روشه بمونیم و بپوسیم و دم برنیاریم! من که بشخصه به رفتن و مهاجرت و اینطور ظلمای مضاعفی که هر آدمی می تونه تو این اوضاع و احوال به خودش کنه فکر نمی کنم ولی اینکه چطور میتونم با این ستمی که داره از طرف حکومت بهمون‌ میشه از طرز فکر و نحوه خورد و خوراک و پوشاک و باقی چیزها کنار بیامم نمی دونم...

روز!

چون اسمم روز نوشته؛ به زورم که شده دستامو گذاشتم روش تا چند کلمه دوباره ردیف کنم و بذارم اینجا! والا که خالی خالی ام و هیچی تو مغزم‌ نیست برای نوشتن. نه اینکه موضوع نباشه و همه چی گل و بلبل باشه؛ نه. واقعیت اینه که بهار در آخرین ماهش انگار داره تمام کرختی و خواب آلودگی های مونده تو مشتش رو میریزه تو تن‌ من و خیلی بی حال و سستم و دوست دارم بخوابم تا اینکه بیدار بمونم و به حوادث اطرافم فکر کنم و بیام اینجا تحلیل بذارم برای خودم و دیگران. بازارهای سهام و سکه که خیلی بد و تهوع آور دارن به کارشون ادامه میدن. مملکت و تصمیم گیراش همون عتیقه هایی که تا الان بوده هست و من هم هیچ پیشرفت خاصی در جهت اهداف و آرزوهام کسب نکردم؛ بهترین اتفاقی که منتظرشم میتونه کوه رفتن روز جمعه باشه که امیدوارم همینطور هم بشه و به این یکی لااقل برسم...

زندان!

گاهی دست یافتن به کمترین ها هم یک چالش می تونه باشه تو زندگی هر یک از ماها! حتما من و شما در پیرامون خومان دیدیم که دختری تن به زندگی با مردی میده که از شرایط حداقلی هم برخوردار نیست! البته که نمی توان به او خرده گرفت و ملامتش کرد. شرایط و اوضاع او به گونه ای است که فقط برای خلاصی از جایی که برای یکی خانه پدری و مامن جاودانه است؛ ولی برای او چیزی جز زندان وحشت نیست؛ دست به دامن ِ کم سو ترین نور امیدی می شود که از روزنه ای هر چند کوچک به سوی اش می تابد و امیدوار که خواهد ساخت ولی در اکثر مواقع کار به گونه ای پیش می رود که شرایط از آنی هم که بود وخیم‌ تر شده همان قلعه شبیه به زندان پدری هم از دسترس خارج می شود و در پناه دیوارها باقی عمرش را با او که گمان کرد نجاتش خواهد داد به سر می آورد... اینکه بخت و اقبال این تفاوت ها را ساخته است یا آنکه گناهش به تمامی از خود ماست؟ من نمی دانم...

گیج!

جز اینکه بنشینم و نگاهش کنم کار دیگری نکردم؛ یجورایی گیج میزد مثل خود ِ من؛ بلاتکلیف و خواب آلوده! با یک و نیم درصد منفی نسبت به اوج قیمتیش بست و به کارش پایان داد. این عددها براش عادیه بنظرم و قصد خروج رو ندارم در این محدوده ها. در حال تثبیت رو قله پونزده تومن هست. با این التهابی که در اوضاع داخلی حاکمه خیلی سخته که بخاد بیاد پایین و تمایلش به بالا رفتن بیشتره...