ستاره!

تو کدامین گرانش را

به قلبم ریخته ای

که زیستن جز

در مدار تو‌

برایم ممکن نیست

تو ای ستاره

پر فروغ

شبهای من

طاقچه!

نگاه تو را

درون قلبم

قاب میکنم

من اینگونه

طاقچه

دلم را

با حضور

تو

بی تاب

می کنم...

آغوش!

دور از تو من

چون صدفی

افتاده در

شنهای ساحلم

اگر

در آغوشم

نگیری

حتما که

خواهم مرد

مهر

چشم انتظارم

من بی قرارم

طاقت ندارم

زیبا نگارم

به دیدن من

تو‌کی می آیی

کی از در مهر

تو دلبر آیی...

ماه!

من بی هیچ کلامی

با تو همبستر شدم

شعله ها

از عشق تو

در جانم ریخت

سوخته، یکسر شدم

جهان من بدون تو

جهانی بس غم انگیز

است

چو شبهای سیاه غم

بی نور و

تاریک است

تو هستی نور و ماه من

تو هستی جانپناه من

آن منی!

جانم را تو بگیر و

بگو که مال منی

بگو تا همیشه از آن منی

بگو فقط تویی

در همه دنیا

که جواب سلام‌ منی

من به جز عشق ندارم که پناهی

بمن بگو تو پناه منی

فراموشی!

تو قایقی و من

دریایی که

در آغوشم

جا داده ام

تمام تن تو‌ را

من با تو

هماغوشی می خواهم

من از آن بیشتر

با تو یکی شدن،

از هرچه جز تو

فراموشی

می خواهم

موج!

تمام لحظه های عمر را

اگر از تو و مهر آغوشت

بنویسم

باز هم کم می آورم

تو اینهمه

شگفتی را

چگونه

در موج موج تن ات

جا داده ای

خاطر!

تا تن تورا در آغوش

می گیرم

تازه تازه می شوم

چون نوزادی

که هیچ خاطره ای

جز گرمای تن ات

در خاطرش نیست...

جرعه!

لاجرعه از عشق ات

در کام خود ریزم

چونکه تو را بینم

من با تو و یادت

هر لحظه و هر شب

هر جا که هستم من

با تو همآغوشم...

گرما!

من چون شبه در شهر

می گشتم و

بی خانمان بودم

همچون پرنده

در کوه و صحراها

بی آشیان بودم

آغوش گرم تو

هم آشیانم شد

هم خانمانم شد

در اینجهان سرد

گرمای جانم شد

خط!

به آخر آمد

عمر من

عشقم

هنوز تو راهه

کاش از اول

می دونستم

سرنوشتم

یه خط سیاهه

حسرت!

در این جهان گویی هیچ جای امن همیشگی وجود ندارد! شاید به این علت که همه چیز در حال حرکت و تغییر است! همیشه وقتی که یک آگهی میبینم که کسی آنچه من در رویایم ساخته ام را به فروش گذاشته، از تعجب شاخ در میاورم و با خودم میگم اگر رضایت و خوشبختیی از داشتن این چیزی که من در خیالم پرورانده ام وجود دارد پس چرا او قصد خلاص شدن از آن را دارد! شک دارم که هر دارندگی خوشحالی و برازندگی هم همراه خود داشته باشد! تغییر، خوشحالی، دل بستن، رها کردن، با چه ترتیبی باید این کلمات را کنارهم بچینم تا که دیگر حسرتی باقی نماند!

هدیه!

انسان موجود غریبی است! با اینکه حتی امکان برگشت به یک ثانبه قبل تر را ندارد همیشه بزرگترین حسرتش رفتن به زمان کودکی یا کمی بعد از آن است! اگر دقیق تر بخوای نگاه کنی هیچ قبل و بعدی در کار نیست و همین لحظه است که از یک سو به گذشته و از سمتی دیگر به آینده متصل است و ما چون پر کاهی روی این تیر رها شده از کمان به سمت سیاهی و تباهی در حرکتیم! نمی دانم چرا چنین درخواستی از کائنات داریم! شاید نمی دانیم از همان اولین روز که جان گرفتیم، بی آنکه بخواهیم مرگ و نیستی را هم هدیه گرفته ایم!

من اصلا بدنبال این نیستم که بعد از رفتنم نام و یادی ازم برجا بماند! هرچند که چنگ زدن به هر دستاویزی هر چند ناچیز در این سقوط حتمی که به نام زندگی برایمان رقم خورده است، اندکی هم شده مایه تسلی خاطر و آرامش است اما دوست دارم هیچ ردی از خود بجا نگذارم و مثل قبل از تولدم، بی آنکه بدانم کجا بودم و از کجا آمدم! سرنوشتی مشابه برایم اتفاق بیافتد بی هیچ نشانه ای از این آمد و شد...!

زمين!

دور از تو و چشمات

بيچاره ترينم

ديوانه ام انگار

آواره ترينم

آواره در اين شهر

هم روي زمينم...

پیشت!

گریه کردم

گریه از بی وفایی تو

کردم

با خودم

با دل دیونه خود

گفتم آروم و بلند

گریه بس کن

دل من

تو بخند

اون تورو که

نمیخاد

دیگه پیشت

نمیاد

مستم!

هنوز از عشق تو مستم

من تمام

هستی ام را

پای چشمای تو بستم

تا که هستم

با تو هستم

آخه من

عاشق ت

هستم

بقا!

این عجیب نیست که عطش سوزناک عاشقی با دقایقی وصال معشوق، به کلی فروکش کرده ناپدید می شود! من خیلی وقت است که به نتایج شگفتی در این زمینه رسیده ام! منافع تعیین کننده تمام تحرکات ما در این دنیاست و همین هم تضمین کننده بقا برایمان که طبیعت جز این انتظاری از ما ندارد!

ساده!

منم مثل همین دوست بی نشان کامنت گذاری ام که دیدم به جهان و هستی داخل هیچ چهارچوب و قاعده ای جا نمیگیرد! و بارها هر دو جهانم را در یک روز پدیدار ساخته ام برای خود! همچون یک روز پاییزی که از هر فصل ساعتی را درون خود دارد! باور دارم که خدا و خودآ و به خود آمدن هر سه هم کیش و هم ریشه اند و چه خوب که گاهی فکر میکنم خدا و زمین و زمان چیزی جز خودم و همین انرژی بی پایانی که دارم نیست و گاهی هم به یقین میرسم هم خودم و هم خدایم مرده و تمام شده ایم و هیچ برخواستن و دنیاهای دیگری هم در کار نیست و هرچه بوده تمام شده و رفته است! این میهمانی چند روز این اندازه خیال بافی و فلسفه نیاز ندارد که...! ساده بگیر...

هویج!

به گمانم من یا در زندگی قبلی ام اگر بشه قبول کرد که وجود داشته، خرگوش بوده ام یا اینکه یه نسبت نزدیکی باهاش دارم! علتشم اینه که علاقه عجیبی به هویج دارم هر چند که خوردنش به راحتی سیب و پرتقال و بقیه میوه ها نیست...

فرق!

فلاسفه بیچاره اینهمه ذهن و تنشون رو فرسودن و کتاب رو کتاب نوشتن و هی نظریه بیرون دادند برای زندگی اینجهان و‌ گاهی هم حتی پا فراتر گذاشته برای جهان های دیگر هم نقشه راهی ترسیم کردند! غافل از اینکه اینکه زمین، خیلی خیلی پیشتر از اینکه اینها پیدایشان شود، خانه درختان گیاهان و جانوران بوده و کافی بود کمی در شیوه زیست و مرگ آنها دقت کنند تا دریابند که نیازی نیست برای فرار از غم فانی بودن در این دنیا، شروع به ساختن پدیده های خیالی کنند و سر خود و دیگران را کلاه بگذارند تا که دلخوش باشند جهان دیگری هم هست و حسابی و کتابی! مگر ما انسانها چی بیشتر از گیاه و درخت و بقیه موجودات می فهمیم که برای خود این حق را قایل شدیم که ما با آنها فرق داریم و باید اینگونه باشد که ما می گوییم...!

شادمان!

من زندگی و اندک خوشی مانده در آن را آسان نمی بازم به غم! اگر هفته ای تنها یک روز در میان درختان و سنگ و چشمه روزگار بگذرانم، برنده این میدانم! و اکنون سالهاست که این گونه زیسته ام! من چه باک از مرگم هست که در آن لحطه نیز در آغوش رفیقانم جای خواهم گرفت! و هرگز از بستر مرگ دوباره بر نخواهم خواست که بودن در گور، خود یکی شدن با عشق اینجهانی من است، تنها چیزی که شادمانم میکند طبیعت مهربان است و بس...

چه كنم!

تورو ازم بگيرن

چه كنم

دور از تو

من بميرم

چه كنم

اگه دستاتو

من نگيرم

چه كنم

من به غم ات

اسيرم

چه كنم

من در لواسان!

امروز کمی بعد از لواسان، افجه زیبا و دشت هویج پذیرایم بود در این پاییز زیبا! از رودخانه ای که تمام تن کوهستان را شسته و با خود به پایین میبرد گذشتیم و‌ در میان درختان گیلاسی که تمام رنگهای سرخ و زرد را از همه طیف ها در برگهایشان داشتند! برای صبحانه اتراق کردیم. سپس به سمت دشت به راه افتادیم. در همان لحظه که آغوش به رویمان گشود گویی جهان دیگری پیش رویمان بود...با همان شگفتی و شکوه که چنان لحظه ای در جانمان بریزد! کنار چشمه ای پر آب و درختان بیدی که در زمهریر زمستان اینجا طاقت آورده اند نشستیم...

دلم!

قسم به چشمات

که من شدم

غرقه به رویات

من دلم میلرزه

تا اسم تو میاد

گیسو!

دو چشمان تو را دیدم

قد و بالاتو بوسیدم

چو گیسوی تو بوییدم

از آن دم

تا ابد دیگر

ز عشق روی تو دلبر

نیاسودم

نیاسودم

میکاهی!

بجز عشق و هواخواهی

من از چشم ات

چه می خواهم

تو از بس که

تو دلخواهی

به جز حسرت

به جز آهی

چه با یادت

کنم راهی...

تو دلخواهی

تو‌ چون ماهی

من از دل می کشم آهی

تو از یادم چه می کاهی

که من هر لحظه لبریزم

ز عشق روی تو دلبر

بدون!

اگر از یاد تو رفتم

اگر در خاطرت هستم

بدون که

عاشق ات هستم

یادتو!

ساعتم،

از نیمه گذشت

نیمه شب،

از نیمه گذشت

لحظه ای ای یار،

دلم،

بی تو و یادت

که نگشت

آتش!

چهره نمودی به من و

داد به بادم تن و جان

آن نگه و حسن نهان

با من و این دل

تو‌ بمان

شعله سرکش

بنشان