منم مثل همین دوست بی نشان کامنت گذاری ام که دیدم به جهان و هستی داخل هیچ چهارچوب و قاعده ای جا نمیگیرد! و بارها هر دو جهانم را در یک روز پدیدار ساخته ام برای خود! همچون یک روز پاییزی که از هر فصل ساعتی را درون خود دارد! باور دارم که خدا و خودآ و به خود آمدن هر سه هم کیش و هم ریشه اند و چه خوب که گاهی فکر میکنم خدا و زمین و زمان چیزی جز خودم و همین انرژی بی پایانی که دارم نیست و گاهی هم به یقین میرسم هم خودم و هم خدایم مرده و تمام شده ایم و هیچ برخواستن و دنیاهای دیگری هم در کار نیست و هرچه بوده تمام شده و رفته است! این میهمانی چند روز این اندازه خیال بافی و فلسفه نیاز ندارد که...! ساده بگیر...