شکفتن!

تن پر حرارت تورا وقتی در آغوش میگیرم؛ گویی که قله همیشه یخ زده کوهستانی سرد و متروک را به یکباره در کوره ِ گداخته ِ آتشفشانی فرو می برند و تمام وجودش را از سرما و یخبندان خالی می کنند! اکنون با اینکه ساعتها از دیدار گرممان داخل آن آسانسور می گذرد؛ انگشتانم از سوز ِ شعله ِ جوشان ِ تنت کز کز می کنند و من با یادآوری خوشبختی هایی که با تو نصیبم می شود؛ لبخند بر لب می آورم که هرچند عمری را در انزوای زمستانی ام سپری کرده بودم اما آمدن ِ تو و نگریستن در چهره ِ مهربان تو برای همیشه آن خاطرات سرد را از من دور کرده است و من کجا مانده بودم دور از تو که هر حرف و کلامی از دهان تو؛ هر بوسه ای از لبان تو؛ چونان خود بهشت در جان و تنم جاری می شود و گلهای پژمرده ِ خواب آلوده را بیدار می کند که های: به پا خیزید که آن مسیح ِ موعود از راه رسیده است و فصل ِ سبز شکفتن را به خود به همراه دارد. یار همیشگی ام؛ عشق اگر که افسانه بود من با تو آنرا در حقیقی ترین شکل ممکن پیدا کرده ام؛ فرهاد اگر که به عشق ِ شیرین کوه کند و مجنون بیابان ها را در هوای لیلی زیر پا گذاشت؛ من تمام عمر؛ هر یک ثانیه را به دنبال تو تمام کوه ها و بیابان ها را گشتم و زیر پا گذاشتم؛ اگرچه دیر یافته ام اما خوشحالم که پیش از مرگم؛ نشان آن قلب مهربانی را که همیشه در دلم بود؛ پیدا کردم و در هماغوشی با تو از زمینی که که دیگر هیچ نشانه ای از زندگی در او نیست تا به آسمان هفتم تا اوجهایی که خانه خدا در آن است به آنی صعود می کنم و در فرودم بازهم مامن امن قلب تورا کنارم دارم و این را به هر زبان که بتوانم به تو خواهم گفت که تا اخرین شماره از نفس که در تن من جای اش هست؛ عشق تو چونان همان نفس ها با من هست و خواهد بود...

گدازه!

بهار سر برآورد از آخرین روزهای سرد و فسرده ِ پاییز و من ایمان آوردم که خزان فصل پایان ِ برگ و میوه و سرسبزی نیست وقتی دستان ِ مهربان تو باغبان ِ تن ِ من باشند. اینکه نشسته تو را ستایش کنم؛ پی در پی و بی شماره بوسه بر چشمانت گذارم؛ دستانت را در دستم گرفته با لب و دهانم آشنایش کنم. موهایت را در میان شانه های هر انگشتم به ناز چونان روزهای انتظار درازشان کنم و چون عمر بی تو برباد رفته ام به دست نسیم و باد بسپرم و از عطر خوبش آه از دل برکشم که زندگی جز بودن در کنار تو هیچ نبوده است جز خزان و بی برگی. و با بوسه هایم داغ کنم سینه های بی تاب تورا که از دوری اش سوخته است روزهای بی شمار ِ گذشته ام و من چگونه دست به تن سپید و برفگون تو ببرم بی هراس از اینکه هر آن؛ قلبم از فرط ِ خواهش و تمنای هم آغوشی با تو از قفس ِ سینه ام بیرون خواهد جهید و زیر پاهای تو تن به خون خویش خواهد آلود و من تا به این اندازه تهور به خرج دادم که دست در کوره داغ و سوزان آتشفشان تو برده لهیبی از آن بردارم و در اجاق رو به خاموشی ِ تنم بریزم و از این شعله تا همیشه در جان و جهانم گدازه ها را روان گردانم که بی عشق آتشین تو زیستن؛ هرگز زندگی را شایسته نیست...

پرشکوفه!

بی وقت و بیگاه؛ همیشه یا به ناگاه؛ دیدن ِ تو مرهمی شیرین بر دردهای کهنه ِ فروخورده من است. و اینکه می دانم تو را تا به آخرین لحظه ِ عمرم در کنارم دارم؛ چونان دریایی از آرامش در خیال ِ ساحل نشینی است که قایقی را انتظار می کشد که از روی موجهای آبی سر می خورد و پیش می آید و خوب می داند که رسیدن و یکی شدن هر لحظه میهمان آغوش ِ او خواهد شد و قلب او در خواهد یافت که عشق وقتی با دوست داشتن و از خود گذشتن همراه باشد؛ پر شکوقه ترین فصل را در تن و جانت بیدار خواهد کرد حتی اگر قرنها و هزاره ها از آخرین بهار تو گذشته باشد و تو شگفت زده خواهی شد از این رویش دوباره در سردترین زمستانی که زمین به خود دیده است...

نهال دوستی!

روزگاری درختی کاشتیم از عشق؛ در باغچه ِ آسمانی نگاهت که پر بود از گلهای مهربانی و امروز چقدر شادمانم که آن نهال کوچک؛ پربار و پرمیوه شده سایه گستر بر سر هر دوی ما که بعد از سالهای سال دوری؛ در چرخش ِ بی امان ِ فلک؛ پس از هزاران هزار دور ِ پوچی و سرگردانی؛ به هم رسیده و پیدا کرده ایم همدیگر را و از این بخت ِ شیرین؛ که بودن در کنار تو در این روزها و تا آخرین نفس از عمر نصیب من کرده و می کند بی نهایت خرسندم و من آن مرد خوشبختی هستم که تو در آغوش مهربانت چونان کیمیاگری که در کار ِ طلاسازی است؛ تن ِ افسرده و زنگار خستگی خورده ام را به لطف ِ سرانگشتان مهربانت تبدیل به طلا می کنی و جلایش می دهی و من بیش از تو؛ نه خواسته و نه خواهم خواست که در آن گندم زار ِ پر از خوشه های طلایی رنگ؛ حتی بهشتیان هم رشک به من خواهند برد که چنین موهبتی در هر دو دنیا نصیب هیچ آدمیزاده ای نکرده است روزگار ما...

شعله!

برگي سپيد در تقويم سياه عمر من بود آن روز؛ آذر به آخرين شماره ها رسانده بود؛ يكان يكان؛ نفسهاي سرد و خاموش پاييز را و من هيچ نمي دانستم كه تو را در سردترين روز عمرم؛ چنان گرم در آغوش خواهم كشيد كه از هرم آتشين اش؛ تا زنده ام در لهيب عشق تو خواهم سوخت و گداختن را در اين آتشفشان چه بي اندازه دوست مي دارم! تو نشستي و من ستايش ات كردم؛ ابستادي و من در خاك و به پايت افتادم، و چه نيكو گذشت آن ثانيه ها كه زمان از رفتن باز ايستاده بود و نفسهاي مرا مي شمرد كه با تپشهاي تند قلبم درون سينه؛ سر جنگ داشت و از كالبدم هر آن كه بيرون جهد و در تن داغ تو ماوي گزيند و تو آرام و پذيرا بودي هر دو بازي مرا كه چون زنجيري آتشين تن ات را در حصار راز آلوده اي از عشق هر لحظه تنگ و تنگ تر در خود فرو مي برد و فاصله بين ما هيچ نبود؛ تنها حايل؛ سر كبود سينه هايت كه از التهابي پر لذت در حال سوختن بود و من آن شعله را در كام گرفتم تا كه شايد خاموش شود؛ و شعله ها افزوده و افزون تر گشت تا كه تمام تن من با تو را يكجا سوخت و با خود به ابديتي بي انتها برد...

پنهان!

امروز نهمین روز از دیماه است؛ با هر روز تازه ای که در زندگی من آغاز می شود؛ با خودم می اندیشم که یک سال پیش نهمین روز از زمستان در چه حالی بودم و اکنون چگونه ام؟ اما با اینکه تمام زوایای ذهنم را به دنبال نقطه نورانی میگردم تا که چراغ خاطره ای از چنین روزی برایم روشن کند؛ هیچ نمی یابم! گویی که همین امروز از مادر زاده ام؛ بی هیچ گذشته ای؛ بی هیچ خاطره ای؛ جز چند دیدار که اکنون پشت ِ دیوارهای غبار گرفته رابطه ای کوتاه؛ پنهان مانده است؛ چیزی در هزارتوی مغزم خودنمایی نمی کند...به گمانم این دفتر خالی زندگی که به برگ های میانی اش رسیده است؛ بی آنکه خاطره ای به یاد ماندنی؛ سیاهش کند بسته خواهد شد...و با این همه کاری از ما ساخته نیست که ما همه اسیران ِ دربند ِ تقدیریم...

تاک!

پیش از این تنها دلمشغولیم کوه بود و کوهنوردی؛ اکنون اما به تک تک آجرهایی که روی هم چیده خواهند شد تا که دیواری بسازند برای پا گرفتن یک رویا؛ فکر می کنم. به سیپدارهای کوچکی که با دست خود در زمینی که مال هیچ کس نیست جز من؛ خواهم کاشت می اندیشم؛ شاید که ساقه تاکی را از قامت ِ بلندشان آویختم تا که خوشه های سکرآور ِ مروارید را روی دستان ِ پر مهرشان زیر آفتاب پیش کشم کنند در میانه سوزان یک روز تابستانی و هزاران از این شایدها که هرچند به انجام هم نرسد؛ تنها فکر کردن به چنین لحظاتی هم پر از شعف و شادی است...