بهار سر برآورد از آخرین روزهای سرد و فسرده ِ پاییز و من ایمان آوردم که خزان فصل پایان ِ برگ و میوه و سرسبزی نیست وقتی دستان ِ مهربان تو باغبان ِ تن ِ من باشند. اینکه نشسته تو را ستایش کنم؛ پی در پی و بی شماره بوسه بر چشمانت گذارم؛ دستانت را در دستم گرفته با لب و دهانم آشنایش کنم. موهایت را در میان شانه های هر انگشتم به ناز چونان روزهای انتظار درازشان کنم و چون عمر بی تو برباد رفته ام به دست نسیم و باد بسپرم و از عطر خوبش آه از دل برکشم که زندگی جز بودن در کنار تو هیچ نبوده است جز خزان و بی برگی. و با بوسه هایم داغ کنم سینه های بی تاب تورا که از دوری اش سوخته است روزهای بی شمار ِ گذشته ام و من چگونه دست به تن سپید و برفگون تو ببرم بی هراس از اینکه هر آن؛ قلبم از فرط ِ خواهش و تمنای هم آغوشی با تو از قفس ِ سینه ام بیرون خواهد جهید و زیر پاهای تو تن به خون خویش خواهد آلود و من تا به این اندازه تهور به خرج دادم که دست در کوره داغ و سوزان آتشفشان تو برده لهیبی از آن بردارم و در اجاق رو به خاموشی ِ تنم بریزم و از این شعله تا همیشه در جان و جهانم گدازه ها را روان گردانم که بی عشق آتشین تو زیستن؛ هرگز زندگی را شایسته نیست...