چاره!

گاندی رین اندینگ اراوند ۱۵:۳۰ این آلارمیه که از اعلام وضعیت هوا روی گوشیم میاد! اما ساعتهاست حتی یک قطره بارونم نمیاد اینجا! همون اول صبی بارون برف باهم و تند بارید و تمام. این چه وضع پیش بینیه خب! بابا یکم دقت کنید تو کاراتون والا چاره ای جز غیر فعال کردنش نمیمونه برام ها...

اتفاق!

برف داشت می اومد البته اگه این حرفا رو نشنوه و قهر نکنه! دونه های پرتعداد یکمی آبدار و شبیه بارون! جوری که وقتی زمین می افتاد نمی دونست بمونه یا راه بیفته بره! هوا به اندازه کافی سرد نیست و همین باعث میشه پوشش سفید تو کوچه و خیابون پهن نشه! اگه کوه و دشت بود حتما این اتفاق می افتاد...خدا با خودش گفته بذار آخرین روز از اولین ماه زمستان یه حالی به این بیچاره ها بدم گناه دارن همه جوره در تنگنان!

نیاز!

پرتقال خونی فرقش با اون یکی چیه که اینقد خوشمزه و خوردنیه! ینی میشه تعمیم داد همین قانون رو به بقیه چیزها و گفت که هرچی خون توشه خوشمزه تره! و اگر اینطوره، خب چرا! و شاید این سوالم تو ذهن بیاد که اولین بار کی خونو ریخته توش که تخمش بعد از اون ساخته شده! خیلی وقتا بیشتر از اینکه نیاز باشه از آینده یه چیزایی رو بدونیم، بهتره که خبرایی از گذشته بهمون برسه...!

سال!

نود درصد عمر ما آدمها تو بیهودگی و اصلاح اشتباهاتمون میگذره! هیچکدوم از ما هم حاضر نیست تجربه یکی که قبل از ما یه مسیری رو رفته و به یه جایی رسیده، تمام و کمال بپذیره و همونو چراغ راهش کنه! نمی دونم چرا تو لوح تک تکمون نوشته شده که باید خودمون با پاهای خودمون راه بریم و زمین بخوریم تا بفهمیم دنیا دست کیه! اگه اینطوری نبود و تو این هزاران سال آدمها پا جا پای قبلی میذاشتن حتما الان جای خدا نشسته بودن...!

روایت!

پارسال یه سریال از شبکه چهار پخش شد به اسم آخرین پادشاهی، من مشتریش بودم تا به پایان! بیشترین غصه م یه جاهایی بود که خیلی شخمی طور قهرمان فیلم از بلاها و توطئه های مختلف نجات پیدا میکرد و یه جورایی ابرانسان ساخته بودن ازش به زعم خودشون و به کلام ما میشه همون فیلم هندی! به هرحال امسال و همین شبها که من دارم این متنو می نویسم یکی دیگه داره تو همون ساعت و از همون شبکه نمایش داده میشه به نام پادشاهی زمستان! دقیقا مضمونش همونه با اندکی تصرف و تخلص فعلا اوایلش هست و من همه قسمتاشو ندیدم ولی اسمها و شخصیت های اصلی خیلی شبیه هم هستن! فقط نکته عجیبش اینجاست که تو اون اولیه دانمارکی ها و وایکینگ ها حمله میکردن به انگلستان و مدام در فکر تسلط بر اونجا بودن تو این اما ساکسونها تهدید و دشمن حساب میشن! شاید ایندفعه از زاویه دید وحشی ها یا همون شمالی ها ساختنش! چقدر عجیب میشه اگه تو یه دعوا و درگیری از طرفین جدا جدا روایت رو بشنویم!

رضایت!

از ساعتهای فرد مثل یک‌ و سه و پنج و هفت و نه بیشتر از زوجها خوشم میاد! شاید به این علت خنده دار که اونهایی که زوجن دیگه جایی واسه من ندارن و من یه امید واهی برای جفت شدن با فردها رو دارم! شایدم علتش اینه که سر این ساعتها منتظرم یه فیلم خوب پخش بشه و بشینم یا بخوابم و ببینمش! به هرحال گاهی هم اتفاق میفته که فیلمش وطنیه و فوری میزنم یه جای دیگه تا حتی یه سکانسم ازش به چشمم نخوره...اینقد از جایی که توش زندگی میکنیم رضایت خاطر داریم...!

همتا!

خدایا میشه یه راهی نشونم بدی که من شبا از باشگاه که برگشتم خونه عین گرگ گرسنه که به جون گله میفته! همه چیو تیکه پاره نکنم و فرو ندم که ابن شکم لعنتی بزرگ تر نشه! ورزش نکنیم و همون خوردن عادی رو پیش بگیریم آیا بهتر نیست! وقتی هم چارتا وزنه میزنیم خب مثل اژدها همه چیو میخایم ببلعیم که! این چه تناقض شخمییه که تو زندگیهامون جاساز کردی ای آفریدگار دانای بی همتا...!

مبارک!

تو این فکرم که یه بسته پیشنهادی به مبل راحتی سازهای کشور بدم که وقتی از این سه نفره ها میسازن که من به جای نشستن عادت دارم دراز بکشم روشون! دقیقا وسطش رو از فوم سردتر از بقیه نواحی، درست کنن! آخه بعد یه مدت باسن مبارکم جا میندازه روش و گودش میکنه خب...!

مغز!

می دونم احمقانه است ولی من هنوزم دارم همستر بازی میکنم! شاید به سرتون بزنه که فوری منو قضاوت کنید ولی یکم فکر کنید که این روزا چه بر سر قضات داره میاد! فوری معتاد میشم حالا میخاد کوه باشه یا یه بازی مثل همون که اسم بردم ازش! و یا چیزای دیگه که نمیشه گفت و نوشت! خلاصه که دنیای عجیبیه! چیکار کنم که مغز اسکلم یک دهه تاخیر داره در شناسایی موقعیت های پولساز در حوزه کریپتو کارنسی...

سیطره!

به کجا برم شکایت کنم تا این مجری بیشعور وسط پخش ترانه نیاد افاضه ادب کنه! بخدا اگه کم عقل ترین آدم این سرزمینم مسئول این مثلا صدا سیما میشد وضعش از اینی که الان هست و میبینم بهتر بود! مدیریت سرویس بهداشتی هم از سرش زیاده ولی نمی دونم رو چه حسابی باید یه سازمان عریض و طویل رو باید ایشون تحت سیطره داشته باشه!

نیست!

من نظرم اینه اگه کشوری به اسم آمریکا روی نقشه نبود، روزهامون خیلی تاریک تر از اینی بود که الان هست! شوروی مثل یه بچه یتیم لقمه توی دهنمون رو هم ازمون میقاپید و میخورد و وادارمون میکرد بابت حراست و محافظتی که ازمون میکنه کلی باج و خراج هم بهش بدیم! نه از جغرافیاش نه از فرهنگش هیچ وقت نشده خوشم بیاد! حتی کتابهای معروفشم قابل خوندن نبوده برام! نمی دونم چرا تا این اندازه حال به هم زنه این کثیف ترین امپراطوری باقی مونده روی زمین! کاش یه طوری بشه زمین و زمان دست به دست هم بدن نیست و نابودش کنن...!

دل!

آبدارچيه داره يه كليپ نشونم ميده و نزديكم وايساده! منم رو حساب رودروايسي ميبينمش اما بوي دهنش بدجوري داره اذيتم ميكنه! خدايا چيكار كنم! ميشه بگم برو اونورتر وايسا يا خيلي رك و مستقيم بگم دهنت چقد بوي بد ميده! اينطور مواقع چكار بايد بكنيم كه نه دل كسي بشكنه نه خود بيچارمون عذاب بكشيم!

مخمصه!

اینجا که من هستم خبری از برف و بارون نیست الان ولی تو کانال های خبری دارم میبینم که اتوبان های به سمت شمال شرق تهران پر از برف شده! من آخرین باری که اینطوری غافلگیر شدم و به غلط کردن افتادم دیماه دو سال پیش بود در اتوبان همت تقاطع شهران! داشتم میرفتم کرج اصلا نمیشد کنترل کرد و زنجیر چرخم که همرام نبود فقط تونستم دور بزنم و برگردم خونه و اینجوری خودمو از اون مخمصه نجات دادم...

دست!

نصف شب تو محل ما برف داشت مي باريد يه ريز و پرقدرت! من با اين فكر سر رو بالش گذاشتم كه صبح يادم باشه بوت بپوشم كه سر نخورم رو برف انبوه! صب اما هيچ خبري تو كوچه خيابون نبود! ابر و آسمان هم به دروغگوهاي سرزمينمان اضافه شدن جديدا"! شايدم اشتباه مي كنم و چيزي جز يك صحنه از فيلم نبوده آنچه ديده بودم من! دو ماه بيشتر نمونده تازه اگه تعطيلي دم عيدم حساب نكنيم! يكي به خدا بگه كه داره از تقويم عقب ميافته و بايد دست بجنبونه! برف و بارون الان نباره به چه كارمون مياد و كي ميخاد بياد پس!

مسخره!

دیشب خیلی دیر خوابیدم تا خود دونیم سه داشتم فیلم مي ديدم؛ جوكيد با بازي كلينت ايستوود، قبلش هم دنياي كامل با بازي كوين كاستنر و البته كارگرداني وود! اولي آبكي تر و هندي طور بود ولي دومي تا مدتها ذهنم رو مشغول خودش مي كنه با اينكه اولين بارم نبود مي ديدمش! من تو همين مايه ها دوست دارم يكمي خشونت توش باشه با يكي دوتا كاراكتر اصلي، نه اينكه گله اي بريزن سر همديگه و تو نفهمي كه كي به كيه! يا اينكه اگر فيلم ترسناك بخام ببينم بايد تو ژانر the others باشه وگرنه از تماشاي فيلمهايي مثل جنگير و درخشش و اره و از اين قبيل چيزها، نه تنها هيچ هيجان و ترسي در دلم توليد نميشه بلكه مسخره و خنده دار هم هست برام! خب اينارو گفتم اينم اضافه كنم كه تا صب داشتم دون كورلئونه رو با خودم همش تكرار مي كردم و ميگفتم ببين چقد خوش آهنگه اين اسم ايتاليايي! نمي دونم ربطش چيه كه تو بيداري وسترن ببيني از ايستوود ولي خوابت كه برد پدرخوانده بياد سراغت!

اول!

اگه می دونستم تمام کائنات منتظره تا من طلا بخرم و بعدش صلح و امنیت و آرامش در تمام جهان برقرار بشه! خیلی زودتر از اینا اینکارو میکردم! یکی دو ماه پیش که من تصمیم به انجام این کار گرفتم! امن ترین خطوط هوایی هم هر روز یک سقوط پر تلفات رو تجربه میکرد و همه کشورها حتی آنها که سالها با صلح و دوستی در کنار هم زندگی کرده بودند در آستانه یک جنگ واقعی قرار داشتند! تا اینکه کار از کار گذشت و الان قدیمی ترین دشمنان هم با هم آشتی کردند و آرامش در تمام سوراخ سنبه های دنیا برقراره! کاش همون اول میگفتین مشکل منم و اینهمه آدم رو به کشتن نمیدادین...!

چی!

من بی تو پیر میشم و از دنیا میرم! شاید سهمم همین بوده خب! نگاه کردن به چشمان زیبای تو و پر کردن تمام لحظه هایم با آه و حسرت و اندوه و درد! می دونم تو عشقی بمن نداشتی! ولی اینم می دونم که دنیا با این سنگدلی که داره، تن و جان تو را از دوست داشتنهای بی حد و مرز من دریغ کرد! به چیزی هم رسید با این کارش! اصلا کسی هست که به هرچی خواسته رسیده باشه! ایلان ماسک با اون ثروتی که داره، حسرت به دل هست مثل ما یا نه! اگه جواب مثبته که واقعا دنیا رو یه شیطان خلق کرده و اختیارشم دستشه! اگرم هیچ چیزی نیست که تو دلش مونده باشه و همه چی اوکی هست! خب بقیه آدمها واسه چی آفریده شدن! واسه رسیدن اون به هدفش! پس تکلیف خودشون چی میشه!

سی!

امروز هم کف دستم مثل هر روز میخاره ولی فقط یک روز در ماهه که این ضرب المثل مسخره در مورد من درست درمیاد و واقعا پول میریزن بحسابم! پس به خیلی از حرفهای گذشتگان هم نباید بها بدیم که بیشترش خرافه و بیهوده است تا یه چیزی که راهگشا و عقلانی باشه! اینو گفتم که بگم واحد پولی ما اینقدر بی عرضه و بی بخار شده که کلمه ارزش رو نمیشه براش بکار برد! اگه میخای بدون نگرانی و استرس خرج کنی باید هر روز ماه حقوق بگیری تا اینکه فقط یک روز در سی روز باشه! بی ارزش ترین پول دنیا رو ما داریم اما پر سروصدا ترین و مدعی ترینشم ماییم...!

ترویج!

ما یه جایی از کره زمین گیر افتادیم که تمام رسانه هاش از تی وی تا مجله و روزنامه ش، و یا حتی آدمهایی که یه چیزی دستشونه و صداشون برد داره! بی وقفه دارن دو رویی و دروغ و هر بدی که میشه یه انسان در طول عمرش به اونها آراسته بشه رو ترویج و تبلیغ میکنن! به کی باید بگیم که اینجا خونه ما هم هست و حق داریم اونطور که خودمون تشخیص میدیم درسته زندگی کنیم!

کارخونه!

تو فصل سرد لخت بودن تو خونه چقد حال میده! مجبوری بدووی زیر پتو از زور سرما! همزمان هم یه فیلم هندی داری از شبکه نمایش میبینی! من به این فرضیه رسیدم که ریشه هندی ها با عمامه به سرهای ما یکیه! حتی یک فیلمم ندیدم از زیر دست اینا بیرون بیاد که یه کلمه معنی داشته باشه! درست مثل منبر و دفتر و دستک اون گروهی که گفتم! مدام نشخوار اراجیف میکنن! کارخونه خرسازی هستن جفتشون...

سقف!

بارها با خودم فکر کردم که چرا تنهایی پا نمیشم با ماشین راه بیفتم از ساحل هرمزگان آسته آسته برم تا چابهار و از زیبایی های بکر و وحشی اونجاها لذت ببرم! اما همزمان با این افکار ترس از گرونگیری و باجخواهی هموطنان عزیزم لرزه بر اندامم میندازه و نه تنها از این رویا که از خیال رفتن و گشت و گذار در گابن و موزامبیک و کنیا هم که عاشقشم، اگر با یک تور درست و حسابی نباشه باید بگذرم! پس بعد از این لطفا نیا بمن بگو رویاهای بزرگ داشته باش و به غیرممکن ها فکر کن، خدای این کیهان و کائنات هیچ سقفی برای آرزوهات نذاشته!

گمشده!

این جمله درست ترین حرفیه که تا الان شنیده ام: هر کس تو این دنیا دنبال یه نفره! هرکی گفته راست گفته! انگار تنها که هستیم همه کارا لنگ میزنه! یا شایدم اون یه نفر کسیه که از ما خیلی قوی تر و زیباتر و عاقلتره و ما میخایم که اون کنارمون باشه تا مشکلاتمون رو حل و فصل کنه با عقل و درایتی که داره! اینم کاملا درست نیست چون من بشخصه دنبال یه مرد جامع الشرایط نیستم! چون از جنس مرد بدم میاد! بیشتر دنبال یه آدم همفکر و هم مسیرم که قبولم داشته باشه تا زور بازوش و عقلش زیادتر از خودم باشه! خب با قبول این فرضیه که تمام آدمها دنبال یه کسی دارن میگردن، پس اون نفر آخر که همه جستجوها به اون ختم میشه تکلیفش چیه! شاید اونم به اولین نفر این زنجیره وصل میشه تا عیب و نقصی تو کار نباشه! اگر بخاد اینطوری هم پیش بره که فقط رسیدن حلقه ها به هم حلال کل مشکلات خواهد بود صرف نظر از اینکه کی کجاست و دنبال کیه! این نوشته فلسفی نیست و منم علاقه ای به پیچوندن کلمات ندارم و باید بگم ساده تر از این نمیشه بیان کرد این معمای گمشده انسانی رو...

دلتنگ!

ای کاش من همین الان بدون توجه به اینکه چه روزی هست و ابتدا یا انتهای هفته ایم، بلند میشدم کیف یا یه چمدان کوچک برمیداشتم به مقصد تابستانی ترین جای این کره با لوکس ترین پرواز راه میفتادم نه برای چند روز و چند هفته! تا هر زمان که عشقم میکشید و حوصله م سرنمیرفت و دلتنگ کوههای تهران نمیشدم همونجا اتراق میکردم و حالشو میبردم! آخه تو این دنیای بی سروتهی که بود و نبودمونم دست خودمون نیست اینقد باید درگیر حساب کتاب باشیم که نتونیم از این کارا بکنیم...!

درک!

چون آسمان صاف و هوا تمییزه از پنجره رو به شمال که نگاه میکنم تنها تن لخت و سیاه البرز کوه در مقابل چشمانم نمایان می شود! تقریبا برفی هم نیست! بالاتر از چشمه نرگس و ایستگاه پنج تله کابین، رنگ تیره به سپیدی می گراید و آن هم داخل دره ها که باد و کولاک کمک کرده و کمی از پوشش سپید را روی صخره ها و تنگه ها ریخته اند! بهمن ماه از راه رسید و هیچ بهمنی در کوه ندیدیم! من که درک نمیکنم این چجور زمستانیه دیگه!

آرزو!

نه برف و باران که به یاری باد اینبار آسمان اینجا، پر از رنگهای دلخواه آبی و سپید است و من از ظهر تا الان در شهر گشتم و سهمیه کوهم را نادیده گرفتم! هنوزم باورم اینه که نیاز شدیدی به معجزه گری دارم که کن فیکون کند حال و روزم را! با کفش و ساعت و این قبیل چیزها اون اتفاقی که میخام نمیفته! از وقتی وب دارم می نویسم خیلی طرز حرف زدنم عوض شده! اصلا خودمو مقید به رعایت قواعد دستوری نمی دونم! نمی افته رو می نویسم نمیفته! با خودم میگم عیب نداره راحت بگیر به خودت! به ویژه که الان نسل راحت الحلقوم داره میاد و تو بخای نخای نوشتار و گفتار کاملا با قبل فرق کرده و این تفاوت بیشتر از اینهم خواهد شد! خب بالخره این پست در مورد دست یافتن به آمال و آرزوهاست یا دستور نگارش فارسی ما که نفهمیدیم...!

اضافه!

علاقه ام به نان را از دست داده ام و همین هم باعث کاهش وزن دو سه کیلویی تو یک ماه اخیر شده! نمی دونم ادامه دار هست و میام تا مرز هفتاد یا از همینجا برمیگرده! امروز انگار روز جهانی خواب باشه! من به اندازه سر سوزن هم شانس جدا شدن از رختخوابم را ندارم. چایی و بادام زمینی و تخم مرغ خوردم و قصد دارم یک لیوان شیر هم به آنها اضافه کنم!

بیکار!

گریپ فروت یه طعم بی نظیری داره که تو هیچ میوه دیگه ای ندیدم من! نمی دونم به چه علتی اخیرا هر بار که میرفتم میوه فروشی از خریدش منصرف میشدم و انگار کسی بهم میگفت که خوشمزه و آبدار نیست نخرش! علاوه بر این بهانه این را هم داشتم که ذائقه ام تغییر کرده و دیگر تمایلی به خوردنش ندارم! امروز اما دوتا برداشتم و یکیشو همین الان خوردم. نمیشه گفت چی توش داره و چجوریه! به جز مزه گس که هنوزم تو دهنمه و نمیخام پاکش کنم، وقتی میذاری تو دهنت و بین دندونات فشارش میدی، گویی از یه دایو مرتفع شیرجه زدی تو استخر آب یخ! تمام تنت در یک لحظه پر از لذت میشه و همه سلولهات رو مشغول به خودش میکنه حتی یکیشونم بیکار واینساده...! چی میتونه اینقدر حواس آدمو به خوش جلب کنه به جز گریپ فروت! حتی هماغوشی هم تا این اندازه لذت بخش نیست برای من...

ديدن!

شديدا" نياز دارم كه يكي با قدرت كمي نزديك به بي نهايت چندتا آرزومو بي درنگ و پشت سر هم برام مهيا كنه! اوليش يه ويلاي مساوي بزرگتر از هزار متر دقيقا چسبيده به كوه و صخره و سنگ تو لواسون يا ورجين هست دومي آخرين طبقه از هتلي در كنار ساحل جزيره قشم كه بالاي سيتي سنتر دو، يا كنار پارك زيتون ساختنش! سومي هم حتما يه كشت و صنعت چند هكتاري در جنوب تهران هست يه جايي اطراف شهرري، كه بتونم چندتا از حيوونايي كه دوست دارم رو جم كنم اونجا و لذت ببرم از ديدنشون...

شروع!

يه نگاه به هند و تايلند كه بكني قشنگ مي فهمي كه آدم هميشه از تصوراتش خدا ساخته واسه خودش! از شانس ما بخاطر كويري و خشن بودن عربستان، خدامونم بي رحم و خون ريز از آب دراومد كه عاشق شكنجه و ديونه بازي و آزار و اذيت آفريده هاشه ولي مال اونا پر از رنگ و لعاب و هر فانتزيه كه از ذهن خوش خيال ترين انسان روي زمين ميگذره! تو تصور كن دستاتو بالا بياري از كنار تن ات و برسونيش بالاي سرت و از رو همين يه مجسمه ميسازي و يه اسمم ميذاري روش و شروع ميكني به پرستش! همينقدر خوشگل و رويايي...!

ادامه!

گمونم ما منتظر يه جادويي چيزي هستيم تا زندگيمون رو مطابق روياي دلخواهمون شكل بده و از نو بسازه! چرا هيچ وقت اتفاق نميفته پس! مطمنم كه ما از اول بسم الله راهمون رو اشتباه رفتيم! درس خونديم پله پله از اين نردبان كج و كوله بالا اومديم تا رسيديم اينجا كه پشت بام يه خونه بي منظره و اسير در ميان كوچه هاي تنگ و باريكه! من خودم اينقد دست وبالم باز نيست كه يه تغيير عمده ايجاد كنم تو مسيرم و اين ديوارهاي خاكستري كه آسمون آبي رو از چشمام دريغ كردن رو خرابش كنم و از مقابلم بردارم! حتما سرنوشتم اين خواهد بود كه بي هيچ اميدي همين راه رو ادامه بدم تا برسم به آخر راه...! درك اين واقعيت تلخ و تحملش از اون هم سخت تره...