ادامه!

شاید علت اینکه ما آدمها به دوستان مجازی دلبسته ایم این است که توانمان برای تحمل درد کمتر شده و یا اینکه کلا از درد و رنج گریزانیم و‌ ترجیح می دهیم همه آنچه را که می خواهیم بدون زحمت بدست آوریم! مواجهه با یک آدم واقعی حتما تبعات دارد ولی وقتی پشت این صفحه پنهان می شویم و بدون هیچ هزینه ای نیازهایمان را به دوست داشتن و‌دوست داشته شدن برآورده می کنیم خب طبیعیه که از مجاز خوشمون بیاد! بازهم خود درونی ام به خود واقعی و بیرونی ام یه پیشنهاد داره میده که: آی لعنتی تا کی میخای عمری که گاهی وقتها فکر میکنم گرانبهاست رو صرف برآوردن نیازهایی کنی که بهشون واقعا نیازی نیست! نمی دونم این عاقلانه است یا احمقانه که از کارو و روال عادی زندگی خارج بشم و برم یه گوشه ساکت و آروم ادامه حیات بدم!

جواب!

بهار كه از راه مي رسد دلم هوايي مي شود! آن باغ در آن دشت باز و زيبا را مي بينم و آرزو مي كنم كاش بجاي بودن در اين شهر و در ميان اين برجها و آدها در ميان درختان و علفهاي آنجا زندگي كنم من! تا به كي از اين خواهش ها خواهم داشت و تا به كي نشدن جواب تمام خواستن هايم خواهد بود! خسته ام كرد اين تمناي بي حاصل خسته...!

پول!

تو دلت شمال میخواهد و دریا من دلم آغوش تو را تنها! دنیا با این تناقضهای ناتمام چه خواهد کرد! و من با آرزوهایی که هرگز راحتم نخواهند گذاشت! اینجا کار هیچکس خوب پیش نمی رود انگار! به بهای اندک از زندگی آنگونه که خواهانیم دست شسته ایم! یکی با سکس یکی با پست یکی با پول...!

حصار!

تلاش پیگیر تو برای جدایی و فراموشی واقعا ستودنی است! هر بار به یک بهانه! کاش کمی هم به ماندن فکر می کردی! هوای یک سفر در کوه و بیابان به سرم زده! نه اینکه برم رستوران و برگردم محل خواب و استراحتم و دوباره این چرخه را تکرار کنم! دوست دارم در فضای آزاد باشم همراه علفهای تر و تازه بهاری بی هیچ حصاری و صدای همنوعنانی که به جز آزار برایم هیچ ندارند...

تضمین!

اینکه کسی دوستت داشته باشد خوب است ولی هراس از دست دادنش مدام آزارت می دهد! شاید برای همین است که می گویند آدم نباید عاشق شود بهتر که همیشه فارغ باشد! از راه دور ندیده و نشناخته مگر می شود عاشق شد! البته که می شود! فقط باید سیمتان به هم بخورد باهم جور باشد به گمانم تنها شرط همین است والا که تن و بدن زیبا هم تضمین درستی برای دوستی و عشق نمی تواند باشد...

رود!

هوا گرم است و شرجی! انگار در جزایر جنوبی ام! داخل شعبه بانک نشسته ام در انتظار! حس می کنم زمان با سرعت در گذر است و من از او عقب مانده ام! همیشه اول صبح این احساس را دارم و زمانهایی که بین ساعت کاری بیرون هستم! نگرانم نهارم از دهن بیفتد یا شاید دلمشغولی دیگری در سر دارم! با اینکه از سرما خوشم نمی آید اما از چسبیدن لباسم به تنم هم متنفرم! من نه در شهر که در میان مزرعه ای در کنار رودخانه ای همیشه جاری باید باشم با لباس راحتی در حالی که درختان به گل نشسته را تماشا می کنم و برایشان از رود آب می آورم...

عبور!

با تو كه حرف مي زنم كامم حسابي شيرين مي شود! من و تو انگار سيبي بوده ايم از وسط نصف شده! از صدايت خوشم مي آيد از تكيه كلامهايت هم! دنيا از اين مسيرهاي موازي كه هرگز به هم نخواهند رسيد فراوان در خود دارد! تو در آنسوي رود ايستاده اي و من توان عبور از آن را ندارم! مرز ميان ما آنچنان مستحكم است كه هرگز نمي توانم از او گذر كنم و به تو برسانم دستانم را!

قلب!

آن بیرون باران می بارد و‌ من پشت پنجره ای که کمی آن طرف تر راهش به آسمان با دیوار برجی بلند سد می شود ایستاده ام! قطره های ریز روی شیشه مانده اند و بر تعدادشان افزوده می شود هر لحظه! به آنی سر می خورند و پایین می ریزند و جایشان را به تازه از راه رسیده ها می سپارند! کلاغی زیر سایبانی پناه می گیرد و من هیچ پناهی ندارم از ریزش مداوم خاطرات تو بر قلبم! هر چند که تو سنگ دلم می خوانی و باورت نمی شود که بتوان اینگونه که من دارم کسی را دوست داشت...! چه می شود کرد دنیا پر است از تناقض های بی حسابی که هر روز در برابر نگاهمان قد علم می کنند! این هم یکی از آنهاست...

آهنگ!

گنجشک ها آواز می خوانند! باران قطره قطره با ناز از آسمان فرود می آید و من نشسته ام به تماشا! طبیعت دوباره از ابتدا شروع کرده است راهش را! با لباسی تازه! کلاغها پر هایشان هنوز خیس نشده و در حال پروازند! کاش کمی تندتر میشد آهنگ این باران! بهار به جز سبزی و رویش چیز دیگری نیست! آسمان چطور دلش می آید از ما دریغ کند این را...

نامیرا!

تو‌ خوب می دانی بهار بی تو هیچ لطفی ندارد! من از ابر خوشم می آید اگر خورشید را در کنارش داشته باشد! از زندگی و از هر روز زیستن هم اگر تو را با خود داشته باشد خوشحالم و گرنه دلم پر است از بغضهای گرفته و نشکفته ای که آسمان اکنون باخود دارد! عشق شاید با رسیدن شیرین ترین قصه عالم گردد! اما من و تو با نرسیدن هم از عشقمان افسانه ای خواهیم ساخت که نامیرا و همیشگی خواهد شد...!

هزار!

آسمان ابری و از باران خبری نیست! صدای تو اما همسایه دیوار به دیوار همیشه است! آنطور که تو می خندی! آنگونه که کلمه ای را نصفه نیمه زیر لب زمزمه میکنی و من دوست دارم از لبان تو هزار بار به تکرار بشنوم! همان یک کلمه را حتی اگر چیزی به جز فحش نباشد! چگونه مرا قلبم را اینچنین مطیع و فرمانبردار کردی! بی تو که هستم گویی جهان به کلی خالی از آدم است و من تنهای تنها مانده ام! از راه دور از کهکشانهای نادیدنی گویی به آنی می آیی و تمامم را با خود به دنیایی دیگر می بری! موسیقی دلنشین صدای تو رنگ آبی آسمانی است که به زیر این ابرهای خاکستری، پنهان مانده است و تو رفته ای! و تو باز خواهی گشت آفتاب پرشکوهی که در هر طلوع شکوفه باران می کنی زندگی را...

آسمان!

دوستی میگفت تو استانبول نه روز تمام تعطیلی اعلام کردند بخاطر مناسبتی که بعد از یک ماه دهان فرو بستن از راه رسیده است آنجا! و من امروز در این طبیعت زیبا بهار و عیدم را باهم گرامی میدارم تعطیل باشم یا نه چندان فرقی ندارد برایم! چه خوب آغاز شد امسال با خورشیدی که تمام قد می تابد و آسمانی که آبی است به لطف حضور او و من از زیستن به جز این دو چیزی نمی خواهم...

تناقض!

آمادگی نظامی آمریکا برای به کرسی نشاندن خواسته اش، طلا و سکه را حسابی بالا کشیده است! این وسط نمی دانم اگر یکی طلا قرض کند و قرار باشد چندماه دیگر همان را تسویه کند چه دعایی میکند و چه می خواهد از کائنات یا خدا یا هرآنچه به او توجه دارد! و آن دیگری که برای در امان ماندن از تورم پول و دارایی اش را تبدیل به طلا کرده چه خواهشی دارد! دنیا اگر اینهمه تناقض نداشت حتما جای خوبی بود...

حاضر!

پبر زنی چادری دست بر سنگ سیاهی که روی قبر کار گذاشته شده می کشد و بر صورتش می مالد! حکومت تا می بینند مردم از مسجد و مذهبی که تبلیغش می کند رویگردانند! فوری زیارتگاهی را درون هر پارک و جای تفریحی که محل تجمع آنهاست برپا می کند تا یادشان نرود که آنکه زور دارد و قدرت دست اوست کیست! کسی چه میداند زیر این خاک و این سنگ که خفته است! و ما در تمام طول عمر نذر و حاجتمان تمامی ندارد! از خود خدا گرفته تا آدمهای عادی هر کجا که دستمان برسد التماس کنان حاضریم...!

جاری!

هر روز خودم را میسوزانم! چشم در چشم آفتابم! کفش و جورابم را کنده روی چمنی که زیر نور خورشید از تازگی برق می زند خوابیده ام! چند کودک در این نزدیکی توپی پلاستیکی را به اینطرف و آنطرف شوت میکنند از همان ها که قدیم تر ها دولایه میکردند تا نترکد! آسمان به تمامی آبی است فقط چند تا ابر کم جان و بی رنگ در دوردست ها دیده می شوند کبوتران گیج از داخل سطلی که مغازه دار ارزن و گندمش را برای فروش گذاشته دزدی میکنند و میخورند! من سیگاری به لب گرفته ام و دود می کنم! سالی یکبار نوبت اینکارم است و از همین رو ناشی ام و پت پت میکنم! از دیدن معدود خانه های ویلایی که از آپارتمان سازی جان به در برده اند! غرق در نوستالژی زندگی شادمانه ای می شوم که به گمانم درونشان جاری است! در میان دو راهی بودن در تهران و زیستن آرام در این حومه تقریبا آرام گیر کرده ام! گره در کار تک تک ما آدمها با کدام دست گشودنی است و چرا گشوده نمی شود نمی دانم...

پاینده!

قله سپید پوش دماوند را تماشا می کنم از اینجا که هستم! او در دور دستها چنان استوار و بلند قامت ایستاده است که از میان جمعیت به راحتی پیداست! خاطره بودن در کنارش به آنی در ذهنم حلول می کند و دامن سرسبزش یاد روزهای گذشته را رنگین می سازد! جهان چگونه بود اگر کوهها نبودند! زندگی تاریک بود اگر مهربانی نبود و من اکنون و در این لحظه از روز که آفتاب در کار چشم فروبستن از دنیای دیدنی ماست، با ابرهای تن سپید و انبوهی که بی هیچ حرکتی آن بالا سرجایشان مانده اند مات و مبهوت! تماشا می کنم بلند بالاترین آفریده خدا در سرزمینم را و چه پر غرور می شوم از اینکه چشم در چشم تو روزگاری را فرصت زیستن در این بهشتی ترین نقطه از زمین یافته ام...پاینده باشی ایرانم...

مهر!

تن خشکیده درختان که از سرمای جانسوز زمستان های پیشین، دست از جان شسته اند اکنون بر زمین افتاده و از این جهان رفته اند! و از آن شکوهی که در پای این صخره سیاه و بزرگ با سرسبزی شاخه هایشان می ساختند دیگر خبری نیست! من هم روزی اینگونه بر خاک خواهم افتاد می دانم! تا آن روز اما با کوه و چشمه و رود قصه ها و ترانه ها خواهم ساخت! کنار این چشمه جاودانه که درست از قلب سنگ می جوشد و بیرون می ریزد اتراق میکنم. همیشه در مسیرم به سمت شیرپلا او مرا میهمان خانه اش کرده است اینبار هم کنارش می نشینم و آرزو می کنم از زلالی بی پایانش کمی در جانم بریزد...هیچ دعایی بهتر از این نیست نه در تحویل سالم نه در آغاز روزم! دست مهربان کدامین آفریدگار را در پشت خود دارد او! که اینچنین نامیرا و جاری است همیشه...! کمی بالاتر از چند پله آهنی بالا می روم و پناهگاه شیرپلا روبرویم رخ می نماید! خاطره ات ایام دانشجویی و پناه آوردنم به آغوش پر مهر طبیعت را به یادم می آورد...من گویی همیشه عاشق بوده ام و گذر روزگار این مهر را افزون تر کرده است میان ما...

دلخواه!

آرام و با سختي تمام اما تن و جان پر شده از شوقي وصف ناپذير و ناتمام، پله هاي آهني روي پرتگاههاي سنگي دلهره آور را نه در ميان صخره هايي خشك و سرسخت كه در جوار رودي خروشان به سمت بالا گام بر ميدارم! از اين منظره ها به آساني نمي توانم گذشت! در هر قدم مي ايستم و از روبرو و پشت سر از هر زاويه اي كه چشم و جانم فرمان مي دهد تصوير مي گيرم! خروش اين آبشار ها را به چه تشبيه كنم من! مرواريد هم اينگونه زيبا نيست مي دانم! در اين سرماي جانكاه حتي، ابري از قطرات ريز در ميان و در پاي آن شكل گرفته است و با سيلي سرد باد بر سر و صورتت مي كوبد! قنديلهاي يخي در كنار او روي سنگها قد كشيده و بالا آمده اند! ابتداي صبح است و آفتاب هنوز لبخندي هم به اينها نزده است تا تنشان را آب كند! شبها اينجا چگونه روزگار مي گذرانند نمي دانم! جان پناه شروين با سقف نقره فامش كه بر يال غربي زير نور خورشيد صبحگاهي مي درخشد تنها و بي عبور در اين فصل كه هنوز از سرماي زمستان به تمامي نجات نيافته است، نشسته است و من شبهاي تابستان را كه ميهمان او بوده ام در آن جايگاه دلخواهي كه او جا خوش كرده است، در ذهنم مرور مي كنم...و نمي توانم از آن آهو ها كه نصف شبان در پي غذا در آن اطراف مي پليكدند چشم پوشي كنم! من سرسپرده كوهستان و هر آنچيزي ام كه در او هست! و اين عشق مي دانم تا زنده ام پا برجاست...

لاجوردي!

بهار اگر دربند زمستان بود در نظر من دیروز از زنجیر ِ سخت و سرد او رها گشته بود! چنان شادمان و دست افشان كه از تماشاي او تن به رقص مي آمد و روح از خوشي لبريز مي شد! بلبان و گنجشك ها به نوبت در حال آوزا خواني بودند و آبشاران در همراهي با آنها دانه دانه مرواريد ها را، بر بلنداي صخره ها در تكانهاي پي در پي شان، چون سماع گنندگان ِ سرمست، مي چرخاندند و پايين مي ريختند! از سنگ و درخت و علف و سبزه و آب، همه و همه، به يكباره از خوابي طولاني و سرد بيدار شده بودند و اكنون در بزمي شادمانه من تماشاگرشان شده بودم! آسمان چتر آبي با لكه هاي سفيد پنبه اي را بر فراز اين بهشت زميني گسترده بود و من هيچ نمي خواستم جز بودن در آنجا و نفس كشيدن در آن هوا! به يكباره مه چون لشگري عظيم و پر تعداد از پشت يالهاي بلندي كه خورشيد هنوز بر فرق سرشان نايستاده بود حمله ور مي شدند و با خود به جاي بمب و گلوله، گلهاي سپيد كوچكي را پرواز كنان بر سر و رويت مي ريختند! هرگز جنگ از اين بهتر نديده ام من! پرنده ها شيپور شادي سر ميدادند و درختان چنان بيخود از خود بودند كه كم مانده بود از ريشه به در آمده به پرواز در آيند در ميانه اين آسماني كه از آبي لاجوردي پوشيده بود...! بالا و بالاتر رفتم! حتم دارم كه از اين دنيا خارج شده و در آن بهشت موعود به سر مي برم! آخر اينهمه زيبايي را به يكباره ديدن و در هر گام پرده اي تازه از آن مهمان نگاه و قلب و جانت كردن در اين جهان مگر ممكن است...!

سخت!

ديروز چهارمين روز از سال تازه را از دربند زيبا تا شيرپلا بالا رفتم و از قبر اروس و اوسون به سمت پايين برگشتم. مسير پر بود از آبشارهاي بلند و پرآب كه با خروش تمام دانه هاي سرد آب را با خود حمل مي كردند! در اين ميان اما سرماي استخوان سوز كوهستان البرز توانسته بود در بعضي جاها با يخ دست و پايشان را به هم بدوزد و از حركت بازشان دارد! درختان در آن سرماي كشنده چگونه زنده مي مانند من در شگفتم! از زير آن صخره بزرگ و سياه چشمه اي هميشه جوشان در تمام روزهاي سال بيرون مي ريزد و جاري است و اين حيات از كجا نشات مي گيرد و چرا تمامي هرگز ندارد! معمايي است بي پاسخ! جانپناه هميشه برقرار شيرپلا كه به گمان من و به درستي جايگاه شيران و پلنگان بايد باشد در بالاي پرتگاهي عظيم از سالياني بسيار دور جاخوش كرده است! اينجا به حز سرما و سرما ديگر چيزي نيست! تن سخت سنگها را باد و برف و بوران مي شكند و خرد مي كند و ماسه هايي كه به زير پايت مي لغزد نمي داني كه روزگاري سنگ و صخره اي بوده اند بزرگ و پر ابهت! از اين ارتفاع بلند تماشاي تهران، شهري كه تا هميشه درآغوش كوهستان آميده است از زيباترين مناظري است كه هر چشمي مي تواند ببيند! و من اين خوشبختي را بارها و بارها تحربه كرده ام! گردنه سمت راست به دشت زيباي پيازچال كه هنوز انباشته از برف زمستاني است و ساكت و آرام در خواب به بسر مي برد منتهي مي شود و در سمت چپ اما راهي است به سمت اوسون و ايستگاه پنج توچال! از اين يال كه سرازير مي شوي من براي مادرم پلاكي را زير تخته سنگي دفن كرده ام! آخر بيشتر از مدفنش اينجا محل عبور و رفت و آمد من شده است! مرد تنهايي و كوهم من! نه شهر و آرامستان شلوغش! كمي جلوتر در ميان دره اي كه آب سپيد بالادست با غرش تمام خود را به صخره هاي اوسون مي رساند اما مدفن چند مرد است كه در حدود دويست سال پيش از اين از ترس طاعون شايع در تهران به اينجا پناه آورده بوده اند! از آب چشمه اروس نمي توان گذشت جرعه ها از او مي نوشم و خودم را به جنگل كم پشت شده اوسون در اين آب و هواي سرد و سخت مي رسانم...با خودم مي گويم كاش سرنوشتم بودن و هميشه بودن در كنار اين آبشار و درختان و رود بود در اين تنهايي دلخواهي كه اينجا با خود دارد...

شیرپلا.۳

از گردنه اوسون به سمت پایین سرازیر می شوم! در پناه صخره ای و کنار درختانی که نتوانسته اند از سرمای طاقت فرسای این کوهستان جان به در ببرند، و تن خشکشان شکسته و بر زمین افتاده است می نشینم و کسری خواب دیشبم را جبران میکنم! آفتاب گاهی از زیر ابرها بیرون می خزد و بخشی از تن گرمش را با جسم خسته ام در می آمیزد! لذت در تمام تنم و درون رگهایم می ریزد! از ابرهای سیاه خواهش میکنم کمی آنطرف بایستند تا مانع حضور خدای من نشوند! همه می دانند که من آفتاب پرستم اینها چرا از این واقعیت غافلند من نمی دانم!

شیرپلا.۲

آبشارهای صخره ای بلند بالا که چون مرواریدی پشت سرهم از تن دره آویخته اند تا آب را از آسمان به زمین برسانند، درست پایین تر از پناهگاه شیرپلا به آخر می رسند! از اینجا به سمت اوسون و قله توچال و ایستگاه پنج تله کابین مسیر در یال سمت چپ ادامه می یابد و من اما به قصد چشمه و قبر اروس راهم را ادامه می دهم. کنار یادبودی که برای مادرم زیر صخره ای پنهان کرده ام می نشینم و هم برای او و هم خودم دعا می خوانم! از سنگ بزرگی که در کف دره آرمیده و با خط لاتین چندتایی اسم روش نوشته شده و به قبر اروس و همراهانش مربوط است بازدید می کنم و از آنجا گذشته در کنار چشمه نان و پنیر و حلوا میل میکنم! از آب زلال اینجا برای پس قلعه و دربند می برند با لوله کشی که انجام داده اند...

شیرپلا.۱

از میدان مجسمه راه را که آغاز میکنی با غرش رودخانه ای همراه می شوی که از آب شدن تن سرد و یخ زده برفهای البرز کوه از بالای صخره ها و دره ها یه پایین می ریزد و زندگی می سازد! تهران آرمیده در پای قله توچال با هیچ شهر دیگری در جهان قابل مقایسه نیست! اینچنین با طبیعت یکی شده باشد که تو از خانه پای بیرون بگذاری و به آنی در آغوش کوهستان باشی! از قهوه خانه های کنار رود که این وقت از صبح خاموش و ساکت بر سر جایشان مانده اند گذشته، دوراهی اوسون را به سمت شیرپلا ادامه دادیم! برف از آسمان دانه دانه و رقصان فرود می آمد! و خورشید تازه توانسته بود از یال بند یخچال سر بیرو‌ن بیاورد و نگاهمان کند! بعد از پناهگاه داوودی مسیر صخره ای با پله های فلزی و طناب های آویخته شده از دو طرف آنها مرا یاد هیمالیا و پرستندگان جان سختش می اندازد! در کنار چشمه ای برای چای خوردن اتراق میکنیم و تو گویی هیچ خوبی دیگری بالاتر از این در جهان نیست! بودن در این بهشت دلخواه که تنها صدایی که در گوش توست آواز مداوم آب و آبشار است...!

هدف!

برای امسال اهدافی که به دنبال رسیدن به آنها هستم آنچنان بزرگ و ناشدنی است که حتی در برنامه ام هم نیاورده ام! فقط گوشه ذهنم دارم که اگر بهش رسیدم حسابی شادی و خوشحالی کنم بابتش!

هوا!

برای من امروز یک شروع عالی بود در سال تازه از راه رسیده! کاش تمام سالم پر باشد از این روزها! به تجربه دریافته ام که دعا خواندن و التماس کردن کمترین تاثیری در سرنوشت آدمی ندارد! تمام آنچه روزها و ماههای ما را تشکیل می دهد حاصل تصمیمات ما است نه چیز دیگر. امیدوارم در جاهایی که نیازمند تصمیم گیری هست، درست فکر کنم و اشتباهی و از سر هوا نباشد کارهایم...

سفر!

تجریش دوباره شد عین قبل از عید! پر از آدم و ماشین و موتور! من گمان میکردم تا چهارده فروردین از خلوتی شهر بتوانم لذت ببرم ولی نمی دانم گرانی باعث شده این رویای من رنگ واقعیت پیدا نکند یا عوامل دیگری دخیل است در ماجرا! انگار هیچ کس سفر نرفته باشد یا هر که رفته بود برگشته باشد...!

رقص!

امروز از باران هیچ خبری نبود! ابرها گویی در جایی دیگر مشغول گریه کردن بودند و آسمان تهران بدون هیچ لکه سفید و سیاه رنگی فقط آبی بود و آبی! بی انتها و بی کران! من در کوه بودم در آغوش باغ گیلاس مهربان. چشمه ها و درختانش را بوسیدم و بوییدم از آفریدگارشان سپاس ها کردم و با شاخه های خشکیده آتشی افروخته و چایی ساخته و خوردم. در خلوت و تنهایی ام ترانه ها خواندم و سلولهای تنم را به رقص وا داشتم و من بیش از این هیچ نمی خواهم...

راهی!

اینجا که من خوابیده ام زیر تابش آفتاب نیمه جان عصر گاهی! دو سپیدار بلند بالا و قدیمی خانه دارند! تو گویی دو عاشقند خفته در آغوش هم! شاخه هایشان بر آبی آسمان می ساید و ریشه هایشان، در خاک و در گرمای دلخواهش، در هم تنیده اند چنان که با هیچ دستی باز نخواهند شد! دل جدا شدن از این دو و تمام زیبایی های پیدا و پنهان باغ بهشتی گیلاس را ندارم! تا آفتاب هست من هم هستم! بعد از آن دیگر زندگی رو به اتمام است و راهی شهر و خانه می شوم! کلاغهای پر سفید نمی دانم بر سرچه، با هم گلاویز شده اند و سروصدا می کنند! آنها که خاموش می شوند قل قل چشمه را می شنوم که به سمت پایین روان است. هیچ ابری در آسمان نیست! همه چیز انگار همین الان آفریده شده است! تر و تازه و دوست داشتنی! صدای گنجشکها هم درآمد! شاید به این دلیل که از آنها هیچ حرفی نزدم...!

ضروری!

سومین روز را در کوه و طبیعتم. آسمان آبی ترین رنگ را بر تن کرده و کوهستان سپیدترینش را! خوش بحال این هماغوشان همیشگی! من تا دورترین کهکشانها را هم به چشم می بینم! سنگ و ماسه ها را در دور دست می توانم بشمارم! در مسیرم رو به بالا بخشی از خیابان گلابدره را شکافته اند! آسفالتش ترک خورده بود و من حدس میزدم چشمه ای آن پایین جاری باشد و بود... نیاری به اینهمه اقدام احتیاطی نبود ولی فراوانی پول شهرداری و منافع مشترکش با پیمانکار انجام این قبیل کارها را ضروری می سازد...

توان!

شبونه یه خونه ویلایی که نزدیک کوچه ما هست و بدون هیچ ساکنی در و پیکرش همیشه قفل بود رو شکوندن و رفتن توش! الان دیدم در پارکینگش بازه گمان کردم مالکش عیدی اومده سر بزنه که دیدم از زبونه در حالی که قفل روشه شکسته و فهمیدم از تلاش شبانه دزدان بوده! من این خونه رو دوست داشتم و دارم! نمی دونم با این خواستن و نتوانستن چه میتوان کرد...