مهر!
تن خشکیده درختان که از سرمای جانسوز زمستان های پیشین، دست از جان شسته اند اکنون بر زمین افتاده و از این جهان رفته اند! و از آن شکوهی که در پای این صخره سیاه و بزرگ با سرسبزی شاخه هایشان می ساختند دیگر خبری نیست! من هم روزی اینگونه بر خاک خواهم افتاد می دانم! تا آن روز اما با کوه و چشمه و رود قصه ها و ترانه ها خواهم ساخت! کنار این چشمه جاودانه که درست از قلب سنگ می جوشد و بیرون می ریزد اتراق میکنم. همیشه در مسیرم به سمت شیرپلا او مرا میهمان خانه اش کرده است اینبار هم کنارش می نشینم و آرزو می کنم از زلالی بی پایانش کمی در جانم بریزد...هیچ دعایی بهتر از این نیست نه در تحویل سالم نه در آغاز روزم! دست مهربان کدامین آفریدگار را در پشت خود دارد او! که اینچنین نامیرا و جاری است همیشه...! کمی بالاتر از چند پله آهنی بالا می روم و پناهگاه شیرپلا روبرویم رخ می نماید! خاطره ات ایام دانشجویی و پناه آوردنم به آغوش پر مهر طبیعت را به یادم می آورد...من گویی همیشه عاشق بوده ام و گذر روزگار این مهر را افزون تر کرده است میان ما...