خراش!

با ته لهجه عربی؛ اشعار حماسی را می خواند و در این وقت از شب که برای خانه رفتن انگیزه ای ندارم؛ روح و روانم را خراش می دهد! در حصار این جغرافیا ماندن و به این روز افتادن برای من یکی قابل پیش بینی نبود! همیشه گمان مثبت داشتم و امید به تغییر و درست همان چیزی که اتفاق نیفتاد در تمام این سالها همین دو تا بود و بس...

آرامش!

اگر من خدا بودم و اختیار آفرینش آنگونه که ما باور داریم دست اوست؛ نزد من بود؛ خیلی از حیوانات و خیلی از آدمها رو به هیچ عنوان خلقشان نمیکردم از آن جمله است پشه ها و مگس ها؛ سوسک و موش و تمساح و اسب آبی و گرگ و این قبیل حیوانات درنده؛ به نظرم‌ نبودشان نه تنها تنوع زیستی را کم‌ نمی کند روی این کره خاکی؛ بلکه آرامش و آسایشی به دنبال دارد که همواره قابل ستایش است...

اینجا!

از بلندگوی مسجدی در همسایگی؛ صدایی با سوز و گداز در رثای عمویی که هزار و اندی سال قبل با جزییات درست و دقیقی که اینان ادعا دارند از آن آگاهند جان داده و کشته شده است؛ نوحه سرایی میکند...من به این فکر میکنم که اگر این کارها سود و منافعی برای عده ای چابک سوار در تمام طول تاریخ نداشته و پولشان را برای روشن نگه داشتن ِ این اجاق خرافه خرج نمی کردند اکنون من چه چیزی داشتم که اینجا بنویسم...

چشم!

دوست دادم گاهی بچه باشم و مثل بچه ها رفتار کنم و این دلیل علاوه بر خستگی نشستن روی نیکمت چوبی بد قواره باعث شد تا که بیایم و روی چمن به پشت بخوابم! درست عمود بر چشمانم ستاره کم نوری از پشت ابرهای نازک که اکنون دیگر محو شده اند؛ سو سو زنان دیده میشود. او شاید خورشیدی باشد پر نور و سوز و گداز در کهکشان خود اما به چشم من چراغ ِ ضعیفی است که در دور دست ها روشن است! من همیشه از وقتی یادم می آید او را اینگونه دیده ام چه بسا تمام آدمیان روی زمین اورا در همین حال دیده باشند از هزاران سال پیش! هزاره ها البته می دانم برای آن بالا نشین ها هیچ است اما این هم از درک و توان فهم من خارج است که تمام جزییات ِ زندگی مردم این سرزمین ریشه در هزاره اخیر دارد و چگونه است که خدای متعال همین یک چشم بر هم زدن که تمام این پرده آخر رخ داده به فکر هدایت ما آدمیان افتاده است...

علمی!

اینجا بهشت ِ گربه هاست؛ گاهی با دل و جگر مرغ و بعضی وقتها هم با گوشت چرخکرده و کالباس ازشون پذیرایی میشه! حامیان دلسوز زیادی دارند این ساکنان پرتعداد پارک. من نه ازشون متنفرم نه اینکه شیفته و دلباخته ِ این‌ موجوداتم! سگ را بیشتر دوست دارم یا خرگوش را...علتش را درست نمی دانم! خیلی چیزهای این دنیا را نمی شود با دلیل و منطق رد کرد یا پذیرفت و این هم یکی از آنهاست. روی نیکمت چوبی زمختی نشسته ام که گویی نه برای راحتی که بیشتر برای شکنجه کردن آدمها ساخته و پرداخته شده است! تیکه های باریک با فاصله هایی در میان آنها کنار هم چیده شده اند و سازنده قطعا با زوایه ِ تندی که به نشیمنگاه و پشتی آن داده است هیچ بویی از راحتی نبرده بوده است... فقط برای اینکه صفحه گوشی زیر نور چراغ باشد و کمتر چشمانم آزرده شوند اینجا را تحمل می کنم و نگاهم به گربه ای روی سکوی مقابل است که کف پنجه ها زیر شکم و پشت و حتی کثیف ترین جاهای بدنش را لیس می زند و به خیال خودش نظافت میکند و من علاوه بر احساسی درونی که به او داشتم حالا دلیل علمی و منطقی هم برای نخواستنش پیدا می کنم...

زنده!

گاهی گمان میکنم تمام عمرم در یک جای اشتباهی سپری شده و گذشته است! تصور کن تپه ماهور های سرسبزی را که با شیبی ملایم به اقیانوس منتهی می شوند در حالی که جویباری را که از بلندیهای دور دست می آید را در آغوش گرفته در بیکرانه دریا آرام بر زمین می گذارند! تصور کن آبشاری را که از بلندای صخره ای پر شکوه بر روی شنهای زیر کف ِ سفید موجها خوابیده؛ می ریزد و تو در آن حوالی درست در جایی که شکست ِ بلند ِ کوهستان با موجهای آبی خروشان یکی می شود؛ آرمیده ای...چنین رویا گونه زیستن را آیا در واقعیت هم‌ می شود پیدا کرد یا فقط باید از صفحه ِ تلویزیون دید و از چیزی که به اسم شهر و اقلیم و سرزمین در آن زیسته ای بیش از پیش؛ دل برید و تمام روزهای نیامده را چون مرده ای که تنها نشان ِ زندگی اش؛ روی دوپا راه رفتن است گذراند...

اميد!

يكي بهم ميگفت بايد اينقد رشد كني و بالا بري تو زندگي تا يه جايي برسي كه تمام كهكشان و كيهان رو تو خودت پيدا كني! ولي من از وقتي يادم مياد براي كوچكترين خوشحالي هم دنبال دوم شخص غايب گشته ام تا كه "تو"صداش كنم! چطور مي تونم تو يه گله جا اندازه خودم كل هستي رو جا بدم و از گشتن معاف كنم خودم رو! به هر حال معادله سخت و لاينحلي به نظر مياد و به گمونم من تا آخرين لحظه ِ عمرم در تكاپو خواهم بود هر چند كه اميدي به پيدا شدنش نيست هرگز...

نقطه!

هر كدام از ما آدمها شيوه زيست منحصر به فرد و مخصوص به خودمون رو داريم كه با بقيه كاملا فرق داره، مثل اثر انگشتمون! پس توصيه به ديگران و راهكار دادن به آنها براي پيشرفت و ترقي الزاما" نتيجه بخش نخواهد بود! يكي را مي بيني در چهل سالگي در اين دنيا كه همه چيزش با معيار ِ ماديات سنجيده مي شود؛ از كسي كه چهارصد سال هم اگر عمر كند؛ و ده بار از نو شروع كند؛ پيشي گرفته است و همچنان به تاخت مي رود ولي آن ديگري نشسته و نظاره گر است! خلاصه كه قانون واحد و كاملي براي شيوه زيستن وجود ندارد و هر كس به فراخور حال ِ دروني خودش راهي رو كه با روحياتش سازگارتره انتخاب ميكنه و پيش ميره...پس نميشه اوني كه عقب مونده رو سرزنش كرد و آن ديگري كه گوي سبقت از ديگران ربوده رو حلوا حلواش كرد...بايد درك كرد كه هيچ كدوم از اونها كاملا و صد در صد خودشون نخواستن كه اونحايي كه هستن باشن و اين جبر زمونه است كه هدايتشون كرده به اون نقطه اي كه الان توشن...

آب!

از خوردن نهار امروزم اكراه دارم و همزمان به اين موضوع فكر مي كنم كه هزاران مرغ و گاو و گوسفندي كه بايد به اجبار كشته شوند تا من با خوردن آنها با اينكه برخي روزها آرزوي مرگ مي كنم تا واپسين ساعات ِ عمر را زنده بمانم! شايد آه و ناله آن بيچارگان دامن ما انسانها را گرفته كه دائم حالمان دگرونه و پريشان است! از اين هراس دارم كه خداي مهربان ِ ما آدميان هم با ما؛ درست همان كار را كند كه ما با حيوانات ِ عزيزمان مي كنيم! آب و دانشان داده بزرگشان مي كنيم و در آخر كشته و مي خوريمشان...!

راهی!

دیشب برای مدت کوتاهی در تهران باران بارید و من امروز قرارم را با آن‌ چندتا درختی که منتظر مهربانی ام بودند تا شیرآب را برایشان باز کنم؛ به زمان دیگری موکول کردم! پیش خودم گفتم حتما به اندازه ای که رفع عطش کند از باران نصیب برده اند و به خودم سختی ندادم و تا شهریار نرفتم که اینکار را برایشان انجام دهم؛ شاید این آخر هفته که می آید راهی شوم پیش از آنکه آخرین نفسهایشان در گرمای سوزان ِ مردادماه از آنها گرفته شود...

عقل!

نمي دونم من خسيس و خرج نكنم كه اين نايافتني خودبخود روي هم تلنبار ميشه مياد بالا يا خاصيت پول همينه كه از يه جايي به بعد و از يه عددي بالاتر؛ ديگه نميشه جلوي بزرگتر شدنش رو گرفت و مدام باد ميفته توش و متورم ميشه! و اينكه ما عادت كرديم تو اين نقطه از جغرافيا هر از چند گاهي تو سوراخهايي كه به عقلمون ميرسه مثل ملك و ماشين فرو كنيم اون حجم ِ حجيم رو؛ قابل سرزنش هست يا نه...!

زنده!

يكي از خونه ها رو يك و سيصد رهنش دادم؛ با اون يكي كه دقيقا هم ترازشه؛ براي چهارمين سال پياپي؛ تمديد كردم؛ حدود بيست درصد كمتر از قيمت روز يا همون عددي كه با اولي توافق كردم. از درك و دريافتهايي كه دارم و هر شخصي جز من هم از اونها بي بهره نيست، اينطور به نظر مياد كه دوميه نه تنها قدر نمي دونه اين لطف منو، بلكه به چشم ِ يك آدم ظالم و پول پرست بهم نگاه مي كنه! البته كه حق داره! ما آدمها عادت داريم هميشه نيمه خالي ليوان رو ببينيم و از ديگران طلب كار باشيم! از همين الان مي تونم يك سال بعد رو تصور كنم كه با تموم شدن وقتش و ديدن قيمتهاي نجومي خونه؛ به اشتباه امروزش پي ببره و حتي خودمم نمي دونم عكس العمل من با توجه به يك سال، بي مهري ايشون چي مي تونه باشه اون لحظه...البته همه اينها به اين شرط هست كه من و اون هر دو هنوز زنده باشيم در اون تاريخ...!

بيهوده!

با گذشت سالها و روزها؛ نامه اعمالم؛ از هميشه؛ سنگين و سنگين تر شده است اكنون! از خانه و زمين و ماشين تا ديگر داشتني هاي معمول ِ اين دنيايي، نمي دونم وقت رفتن كه برسه چه حسي پيدا مي كنم از گذاشتن و رها كردن تمام اينها در يك آن...! اگه از كسي بپرسي بهت ميگه درست زندگي كن؛ لذت ببر از داشته هات و از اينگونه مزخرفات...! ولي به عمل كه ميرسه و خودشم تو موقعيتي كه تو هستي قرار مي گيره عين خر تو گل گير ميكنه و هيچ كاري ازش بر نمياد...شايد اينم خاصيت اين دنياي پيچيده و بيهوده است...چه مي توان كرد.

خو!

طبق عادت آينه رو با دستم تاكردم و چسبوندم به بدنه ش؛ الان كه دارم دفترچه راهنما رو مي خونم بايد از ريموت براي اينكار استفاده مي كردم و منوال انجام دادنش خرابش مي كنه انگار! كمي زمان ميبره تا كارهاي گذشته رو ترك كنم و به اين زيرپايي ِ مدرن؛ خو بگيرم...

كار!

يادمه اين خونه رو خريدني دو شبانه روز كامل رو در كوه و به تنهايي گذروندم هم از شدت هيجاني كه داشتم هم و بازهم از شدت شور و هيجاني كه از خريدم نصيبم شده بود! با اين تراكنش اخير اين حس سراغم نيامده است هنوز! ولي دوست دارم امشبم را در كوه باشم البته اگر همراه خوبي پيدا كنم براي اين كار...

قول!

من از مشكي و نوك مدادي بيشتر خوشم مياد تا بقيه رنگها البته اين فقط در مورد ماشين صدق مي كنه نه در لباس و كفش و چيزاي ديگه! اينبار اما علاوه بر اين دو تيتانيوم هم مد نظرم بود ولي از نزديك كه رفتم و ديدم از خيرش گذشتم! انگار فقط اسمش خوب به نظر مياد و اون اصالت و جذبه اي كه بايد رو نداره. به هر حال همون انتخاب اول رضايت دادم و تمام. اين حس كه قبل از تو كسي ازش استفاده نكرده و موقع خريدش هم هزارتا دروغ و دغل تحويلت نداده؛ كمي مايه خوشحاليه...و اميدوارم به قول معروف چرخش بچرخه و اتفاقات خوب بيفته برام با بودنش...

مهیا!

تا دیروز که کارم دویدن و جستجو کردن برای یافتن گم شده ام بود شب ها در رویا و روزها در پی دستیابی به آنها زمانم سپری میشد. اما اکنون که به خواسته ام رسیده ام؛ تمام آن شور و هیجان فروکش کرده و به یکباره به آخر رسیده است. تشنه کامی سُراهی را تا به آخر سرکشیده و خورده است! دیگر نه از آن حرارت و عطش نشانه ای باقی است نه اشتیاقی برای نوشیدن ِ جرعه ای دیگر... انسان گویا همیشه باید در مرز میان پیدا و ناپیدا باقی بماند تا از گذر روزگار رضایت داشته باشد! با هر رسیدنی گویی تمام نقاط اتکا به یکباره فروریخته و از میان رفته است! جز هیچی و پوچی چیزی در اطراف تو نیست و دوباره باید برای دست یاقتن به هدفی تازه؛ مهیا شوی...

آسیب!

چند روزی بود همه وقت آزادم رو گذاشته بودم برای ماشین دیدن. بالخره امروز بعد از کش و قوس های فراوان رفتم و خریدمش؛ کارکرده دیدم و صفرش رو گرفتم. آخه اصلا نمیشه به آدمها اعتماد کرد؛ همون بهتر که بسته بمونه تمام در و پنجره هایی که از اونجا می تونن بهت آسیب بزنن...

افسرده!

تا حالا شنیده و دریافته بودم که انگور درخت ِ کم آب و به عبارتی بی ناز و اداست! و به کمترین ها قانعه...اما از ده روز قبل که آمدم اینجا و سیرابش کردم؛ غرق در شگفتی ام‌ که تو این مدت کوتاه چطوری تونسته آلو و هلو انجیری و انار رو زیر سیطره خودش بگیره و خم کنه و کم مونده که به کل از هستی ساقطشون کنه! دارم به این نتیجه می رسم‌ که همه چیز ِ این جهان با تیمار و توجه هست که بال و پر میگیره و رشد میکنه و اگه هر کدام از ما آدمها افسرده و دل مرده ایم؛ حتما یکی نخواسته که مارو ببینه و مهربونی کنه بهمون! با اینکه دلم به حال اون سه تایی که اسم بردم می سوزه ولی چه کنم که من ترکیدن حبه ترُد و آبدار تاک رو زیر دندونم شدیدا دوست دارم و همین هم تشویقم میکنه که توجهی به قلدری و سلطه گری او در این باغچه ِ کوچک کنار حوض نکنم‌ و بگذارم هر جوری که دلش میخاد به زندگیش ادامه بده...

ذهن!

اینکه تو پیاده رو خیابان ولیعصر راه بری و به چرت بودن زندگی فکر کنی تقریبا" عجیبه؛ نه! سوای تمام داشته ها و دل بستگی هامون؛ تک تک آدمها رو که می بینم در حال رفت و آمدن؛ با همین سرعت و با همین بی اهمیتی از این دنیا میگذرند میرن؛ کجا و چراش بمونه برای اونایی که دوست دارن هر چیزی رو توجیه کنن و داستان و فلسفه براش بسازن! ولی برای من که عادت دارم لخت ببینم هر اتفاقی تو دنیای اطرافم رو. چیزی جز پوچی و بیهودگی به ذهنم نمیاد از این آمدن و رفتن ها...

خانه!

او که مشغول شیر خوردن بود؛ تن و بدنش را دو برابر اندازه معمول بازکرده روی زمینی که زیر نور آفتاب داغ شده؛ خوابیده است! هیچ فرقی با مرده ها ندارد! فقط از بالا و پایین شدن ِ شکم برآمده اش می شود دریافت که هنوز زنده است! درختان چنار در سکوت ِ کامل؛ فرو رفته اند که حتی یک برگ هم از آنها در جنبش نیست! آن پسرک زباله گرد ترجیح می دهد در همین محدوده پیاده رو را بالا و پایین برود و دنبال گنج ِ حاضر آماده بگردد تا اینکه بار سنگین و متعفن ِ پسماند مردمان را بر دوش بگیرد...! و من از سایه ِ ساختمانهای آن طرف خیابان که هر لحظه بزرگ و بزرگتر می شوند در می یابم‌ که خورشید بیش از این قصد ندارد بر بام خانه ما بتابد...

بسته!

یکی از آن چندتا؛ در حال خوردن شیر و دیگری جای آن مرد کارتن خواب روی نیکمت مقابل من خوابیده و پاهای سیاه و سفیدش را لیس می زند از پنجه شروع کرده تا انتها بالا می آید دوباره از بالا به سمت پایین ادامه می دهد! از این کار که فارغ می شود چشمان شیشه ای زرد رنگش را به دوردستها دوخته؛ در همان حال خیره می ماند! انگار که در خیال ِ یاری غرق شده باشد! شاید تمام نیازهایش را به جز آن یکی برآورده شده می بیند! پسر کم سن و سال؛ گونی مندرس بزرگی بر دوش از پیاده رو می گذرد؛ دختری صدایش می کند و کیف پولش را دنبال اسکناسی که بتواند از آن چشم پوشی کند می گردد؛ پسرک در میان ِ رفتن و ماندن مردد مانده است! در انتهای کار مقداری از موجودی کیف او را در دستش گرفته به راهش ادامه می دهد! گربه اکنون پاهای جلویی اش را مثل مجسمه ابوالهول زیر سینه اش تا کرده و چشمانش را بسته است...

دنیا!

در پارکی کنار خیابان ولیعصر نشسته ام دختری جوان با موهای پرپشت و زیبا برای گربه ها از این خوراکی ها که شبیه عدس اما به رنگ قهوه ای است آورده و جلوشان بر زمین میریزد تا بخورند! با بی میلی تمام مزمزه کرده دور می شوند اما به امید چیزی خوشمزه تر مدام از پروپای دخترک بالا می روند! از آنجا که ناامید برمیگردند سروقت عدسهای روی زمین رفته کمی از آنها می خورند! یک جفت کفتر ِ گیج! در حال ِ نزدیک شدن به میز شام آنهایند بی خبر از اینکه گربه های حیله گر در همین نزدیکی کمین کرده اند! کارتن خواب معتادی روی نیکمت مقابل با لیوان کاغذی چای نشسته؛ بمن هم تعارف می کند؛ تشکر میکنم و او سیگاری را پک می زند؛ کبوترها چند نوک به زمین می زنند و گربه ها به ناگاه از مخفیگاهشان بیرون می جهند! اسکلها! به آنی پر میکشند و روی ماشینی که کمی آنطرفتر پارک شده؛ می نشینند و من دود سیگاری را که روی هوا چرخ می خورد نگاه میکنم! آن دخترک با بطری شیر برگشته اینبار برایشان در کاسه های پلاستیکی نوشیدنی میریزد! و من آرزو می کنم کاش گربه ای بودم در دنیای آن زیبارو...

كار!

سنگك و پنير خوردم براي صبحانه؛ كمي بيشتر از جيره ِ هر روزه ام! شايد براي اينكه خاطره خوراكي ناخوشايند ديشبم را از ذهن ِ و خاطر ِ زبانم كه جز او هيچ طعم و مزه ديگري را به ياد ندارد؛ پاكش كنم! به گمانم گوسفند افسرده بود كه مرا اين چنين بدحال و پريشان كرده است تكه هاي پخته شده ِ تنش! گاهي به اين فكر مي كنم كه با خوردن هر لقمه از گوشتش؛ خود ِ من هم كمي بيشتر از پيش؛ به او شبيه تر مي شوم و در انتهاي راه از غم ِ ماندن در ميان ِ آدم و حيوان؛ دچار جنون و ديوانگي شده كار خودم را خواهم ساخت...!

تلخ!

من از علاقمندان آبگوشتم! تقريبا هيچ غذاي ديگري نيست كه با اين يكي برابري كنه؛ اما آنچه كه ديشب ميل كردم هيچ شباهتي به آشناي هميشگي ام نداشت! در نهايت ِ بي مزگي بود! انگار كه پتوي خيس را به دندان گرفته و مي خورم! حتما" كيفيت گوشت خوب نبود كه اين از آب دراومد! چنان حس بدي پيدا كرده ام كه فكر مي كنم بايد قرنها بگذرد تا مزه و طعم ِ ناخواستني اش از ذهن و دهان و زبانم كنده و پاك شود و دوباره بتوانم با اشتياق ِ سابق؛ به سمتش بروم. درست مثل زماني كه در آغوش آدم ِ اشتباهي مي خوابي و بعد از آن گمان مي كني هرگز ديگر نخواهي توانست حسي كه به يك زن داشتي را دوباره بازيابي كني! و با گذشت ِ ماهها و سالها هنوز طعم ِ تلخ ِ آن همآغوشي در ياد ِ تو مانده است و رهايت نمي كند...!

سیاهه!

سیگار کشیدیم و معتادش نشدیم! اما از ده سال هم بیشتر شد که اینجا برای اولین بار چند سطری نگاشتیم و دیگه نتونستیم برای همیشه به حال خودش رها کنیم! حتما باید تجدید نظری کنند آنها که لیست سیاهه ای از مواد روانگردان و اعتیاد آور تهیه می کنند...

چیه!

من هرگز متوجه نشدم که چرا آدم باید در تمام ِ عمرش یکی رو دوست داشته باشه و بجز اون هیچ کسی رو نبینه! گاهی به مرغان ماهی خوار یا کلاغها و هر حیوان ِ دیگری که تمام ِ زندگیشون رو با یک زن یا شوهر سر میکنند حسودیم میشه! کاش قفل قلب ما آدمها هم مثل ِ اونا رمزگذاری میشد و توان ِ فکر کردن به هیشکی جز یکی رو نداشتیم! ولی حالا که اینطوری آفریده نشدیم اگه وسط راه زد به سرمون‌ که با یکی هم تیپ خودمون سر به کوه و بیابون بذاریم‌ و این دنیای مسخره رو با تمام هست و نیستش؛ به چیزمون بگیریم تکلیفمون چیه...!

درک!

دیروز مشغول کاری بودم که در حین انجام اون انگشت اشاره م تاول زد و قسمتی از پوستش کنده شد! حتی همون موقع هم با وجود اینکه جلو چشمم این اتفاق در حال رخ دادن بود و کاملا بهش آگاه بودم تقریبا هیچ دردی حس نمی کردم! این فقط می تونه دوتا دلیل داشته باشه یکی اینکه اون کار کاملا از روی علاقه و عشق انجام میشده و دیگری اینکه مجبور به انجامش بودم و هیچ مانعی نمی تونست منو از ادامه کار منصرف کنه. الان که دارم بهش فکر میکنم قطعا دومی علت ماجرا بوده ولی نتیجه عجیبی میشه ازش گرفت و اونم اینه که اگه خودت بخای و باید یه کاری و بکنی هیچ کس و هیچ چیزی نمیتونه جلوتو بگیره. و این البته درک و دریافتی نیست که قبل از انجام کاری بتونی بهش برسی...

خوشگل!

من وقتی توی کوه و طبیعتم؛ وقتی کنار چشمه و زیر سایه درختی نشسته یا خوابیده ام! از اینکه تو یه زمانی از زندگیم تصمیم گرفتم چند درخت رو در حصاری از دیوار به اسارت بگیرم و حتی حال آب دادن بهشون هفته ای یکبار هم نداشته باشم؛ شگفت زده میشم! تقریبا از دیدن هیچ‌ چیز دست ساز و دستکاری شده خوشحال نمیشم. حتی اگه اون دیدنی لب و پستان ِ ناز بانویی زیبا باشه! که با دقت ِ تمام در کارگاه پیکرتراشان ِ چیره دست؛ ساخته و پرداخته شده باشه! آخرین باری که دختری لب شتری دیدم به جای گرایش به او؛ حس دافعه ِ عجیبی احاطه ام کرده بود و اون روز رو با وجود بودن در آغوش کوهستان؛ با خاطره ای ناخوشایند به پایان رساندم. حرف ِ اصلی این بود که تا وقتی من پای رفتن تا طبیعت و دیدن چشمه و رود و درخت را دارم؛ هرگز نباید زمان و انرژی ام را وقف ِ باغ و باغچه و این قبیل چیزهای فانتزی و خوشگل کنم...

محال!

گاهي به هر دری میزنم نمی تونم اون چیزی که تو ذهنمه روی کاغذ یا روی همین صفحه ای که معلوم نیست جنسش از چیه بیارم! خیلی به این موضوع فکر میکنم که خستگی و دلزدگی چیه و چرا ما آدمها برای دیدن بعضیا شوق و اشتیاق داریم ولی برای برخی دیگه نه! چرا من دوست دارم با فلان دختری که ازم ده سال کوچکتره؛ صب تا شب و شب تا صبح بشینم و حرف بزنم ولی مثلا اگه مادرم زنده بود باهاش حرفی نداشتم که بزنم! چرا گاهی وقتا آرزو میکنم کاش باقی مونده عمرم فقط یک روز بود و همون یک روز رو با اونی که عمیقا و از ته دلم میخامش بودم و اونم‌ منو میخاست؛ حالا نه به اندازه ای که من‌ دوستش دارم؛ فقط یکمی که بودن با اون مثل همین الان که داره ذوق مرگم میکنه؛ جذاب و نفس گیر بود...کم کم داره شکم به یقین تبدیل میشه که هیچ چیز تو این دنیا قطعی نیست! نه زمان؛ نه مکان و نه عشق و نفرت و تمام این احساسی که نسبت به دیگران در وجود ما هست ساخته و پرداخته ذهن ماست و با همه این شک و تردیدها بازهم از محال بودن بعضی آرزوها هیچی کم نمیشه و قسمت عجیب ِ ماجرا درست همین جاست...!