خراش!
با ته لهجه عربی؛ اشعار حماسی را می خواند و در این وقت از شب که برای خانه رفتن انگیزه ای ندارم؛ روح و روانم را خراش می دهد! در حصار این جغرافیا ماندن و به این روز افتادن برای من یکی قابل پیش بینی نبود! همیشه گمان مثبت داشتم و امید به تغییر و درست همان چیزی که اتفاق نیفتاد در تمام این سالها همین دو تا بود و بس...