در پارکی کنار خیابان ولیعصر نشسته ام دختری جوان با موهای پرپشت و زیبا برای گربه ها از این خوراکی ها که شبیه عدس اما به رنگ قهوه ای است آورده و جلوشان بر زمین میریزد تا بخورند! با بی میلی تمام مزمزه کرده دور می شوند اما به امید چیزی خوشمزه تر مدام از پروپای دخترک بالا می روند! از آنجا که ناامید برمیگردند سروقت عدسهای روی زمین رفته کمی از آنها می خورند! یک جفت کفتر ِ گیج! در حال ِ نزدیک شدن به میز شام آنهایند بی خبر از اینکه گربه های حیله گر در همین نزدیکی کمین کرده اند! کارتن خواب معتادی روی نیکمت مقابل با لیوان کاغذی چای نشسته؛ بمن هم تعارف می کند؛ تشکر میکنم و او سیگاری را پک می زند؛ کبوترها چند نوک به زمین می زنند و گربه ها به ناگاه از مخفیگاهشان بیرون می جهند! اسکلها! به آنی پر میکشند و روی ماشینی که کمی آنطرفتر پارک شده؛ می نشینند و من دود سیگاری را که روی هوا چرخ می خورد نگاه میکنم! آن دخترک با بطری شیر برگشته اینبار برایشان در کاسه های پلاستیکی نوشیدنی میریزد! و من آرزو می کنم کاش گربه ای بودم در دنیای آن زیبارو...