مهربانی!
عبور آرام ِ آب از میان ماسه ها و فروغلطیدنش از بالای صخره و سنگ؛ که چون ریزش همان دانه های کوچک شن؛ شادمانه و رقص کنان در میانه راه؛ دست باد و نگاه داغ آفتاب؛ به جسم ِ نیمه جانشان؛ می تازد و از دایره حیات بیرونشان می راند؛ چه با حسرت می نگرد چشمان من! کمی بیشتر طاقت بیاور این تابستان عطشناک را؛ فقط اندکی مانده است که باران پاییزی به دادمان برسد؛ هم تو که محتضر مانده ای در این بستر گرم و سوزان خاک؛ و هم من که دیر زمانی است از آسمان لطف و مهربانی ندیده ام...