مهربانی!

عبور آرام ِ آب از میان ماسه ها و فروغلطیدنش از بالای صخره و سنگ؛ که چون ریزش همان دانه های کوچک شن؛ شادمانه و رقص کنان در میانه راه؛ دست باد و نگاه داغ آفتاب؛ به جسم ِ نیمه جانشان؛ می تازد و از دایره حیات بیرونشان می راند؛ چه با حسرت می نگرد چشمان من! کمی بیشتر طاقت بیاور این تابستان عطشناک را؛ فقط اندکی مانده است که باران پاییزی به دادمان برسد؛ هم تو که محتضر مانده ای در این بستر گرم و سوزان خاک؛ و هم من که دیر زمانی است از آسمان لطف و مهربانی ندیده ام...

روزنه!

در چهارمین روز از شهریور؛ دل به طبیعت زیبای پاییزی سپردم که امسال یک ماه زودتر به سراغ کوه و درخت و علفها آمده است؛ چشمه ها عن قریب که خشک شوند و از یاد بروند مگر که باران پیدایش شود و درختان برای شاخ و برگهایشان هیچ راه نجاتی نمی یابند از تشنه کامی؛ جز آنکه دانه دانه؛ روی زمین رهایشان کنند تا که بارشان سبک شود در این مسیر سخت و دشواری که در این تابستان بی باران؛ تا به اینجا؛ پیموده اند...و من از شنیدن صدای تک تک قطره های کوچک آب؛ که گویی بر زمین نیامده؛ دست خورشید به یغما می برد ایشان را؛ غرقه در دنیای شادمانه ای می شوم که جز اینجا؛ این طبیعت زیبا؛ هیچ روزنه ِ دیگری برای ورود به آن نمی یابم...