خیس!

سرکار که هستم، شمار لیوان های پی در پی چای از دستم خارج می شود! شاید فقط برای تنوع دادن به لحظاتی که در گذر است و یا شاید دلیلی بهتر از این داشته باشد این کارم، خیلی مطمن نیستم! به هر حال گاهی فقط روز و ساعتهایم می آیند و‌ می روند بی آنکه خاطره ای در خور ماندن در خاطرم حاصل شود! یه قلپ قورت میدم و چند کلمه به این نوشته اضافه می شود! فرمولی ساده تا این هر دو لذتی بیشتر از مواقع عادی نصیبم کند! در این اندیشه ام که با این اوضاع تازه ای که در آسمان و باران پیش آمده، برای تجربه خیس شدن باید به مرزهای غربی و شرقی و شمالی رفت تا که یادمان نرود باران چه بود و چه کرد...!

مهلکه!

دو هفته پیش، درست در زمانی که اسکناس و آن فلز دلخواه زرد با فاصله سه صفر در اوج بودند اقدام به خرید کردم! اکنون از سربسر پایین تر رفته و در منطقه قرمز به سرمیبرم! ملک در رکود کامل است و زمان بیرون آمدنش از زیر ابر و مه تردید اصلا مشخص نیست! اما به گمانم با هر رشدی در بازار فلزات رنگین؛ همزمان تمایل به ورود از سوی خریداران جدید و ثبت نقطه خروج از طرف قدیمی ها، بیشتر می شود و من در این میان نمی دانم کی خارج خواهم شد از این مهلکه!

امید!

مهر رو به اتمام است و هیچ بارانی از آسمان به سمت ما پایین نیامده! از خدا و از طبیعت هیچ خواهشی ندارم من! از بس که خواستم و‌ پاسخی دریافت نکردم! چشمه ها حتی برای آب دادن به نهالهای تشنه گردو هم آب ندارند و ساقه خشکیده علفها بر زمین است و برگ درختان بر شاخه مانده و از تشنگی سوخته و سیاه شده! شبیه هیچ خزان دیگری که تاکنون دیده ام نیست این ماه و فصل سالم! و من در ناامیدی کامل فرو رفته ام...

خواننده!

به نظر میاد توان و انگیزه پی گرفتن نوشته های شماره دار رو دیگه ندارم! یادش بخیر هر وقت دشت لار میرفتم در برگشت با اشتیاق تمام تا شماره ده رو با جزییات اینجا می نوشتم ولی دیگه نه اون خواننده ها رو اینجا می بینم نه در خودم انگیزه و علاقه سابق رو...!

رودافشان یک!

شرح حال امروز را که یک دهه از مهرماه بی آب و باران گذشته است اینجا می نویسم تا بماند برای آن وقت ها که پیگیر آمدن بارانم و آرشیو وبلاگم را میگردم! کمی مانده به ساعت شش بیدار شدم و از میدان آرژانتین راهی فیروزکوه شدیم، بعد از دماوند از جاده اصلی، به سمت پایین که در این فصل از سال با ماهها خساست و لجاجت آسمان و زمین با ما ساکنان این سرزمین، چیزی جز کویر و خشکی و برهوت دیده نمیشد، راه باریکی را که با تابلویی بر سرش کوبیده شده بود حصاربن، رود افشان و چند جای دیگر، در پیش گرفته کمی بعد با پیچهای تند و دره ای مریخی که درختان قدیمی و تنومندش خشک و بر زمین افتاده بودند با آه و حسرت ادامه دادیم! تمام اقلیم اطرافمان را تا چشم کار میکرد کویری بی حاصل و سترون در سیطره خود داشت! تنها چند درخت حالا که دره عمیق تر در دل زمین فرو میرفت دیده میشد که هنوز جانشان را بر سر شاخ و برگ سبزشان به تماشای چشمان رهگذران هدیه می دادند! جاده پر پیچ و خم و باریک پایین و پایین تر رفت تا با شکافی عمیق تر و بزرگتر از خود تلاقی کند از اینجا به بعد اگر مسیر دست راست را پی بگیری به حصاربن و چند جای معدود قابل زیستن در این برهوت میرسی و اگر به سمت بالا و دست چپ بپیچی که برنامه امروز ما هم هست به روستای بسیار کوچک و تنها افتاده رود افشان و غاری آرمیده در سینه صخره ای بلند مشرف به خانه های محقر روستا خواهی رسید! سرزمین ما بسیار پهناور است و شاید نتوان انتظار داشت که تمام جاده هایش بزرگ و حسابی باشند اما تا این حد باریک و بی کیفیت هم قابل چشم پوشی نیست! در محوطه خاکی نه چندان بزرگی در بالا دست جاده ماشین ها را پارک کرده از کوچه ای در میان باغهای گردو و سیب و زالزاک و زرشک به سمت روبرو رهسپار می شویم...

آرام!

با این سرعتی که طلا داره بالا میره آدم بیشتر از اینکه خوشحال بشه، وحشت میکنه! اول اینکه دزد گرامی به آنی از هستی ساقط کنه و برداره ببره! دوم اینکه کی باید بالخره از این بازار خارج بشی و پولت رو مثلا تبدیل به ملک کنی و اگه اشتباه کنی و وسط راه این کارو کرده باشی قطعا آه و حسرت بی پایانی تا آخر عمر رهایت نخواهد کرد! یا چه بسا سکته کنی و پایان به راحتی از راه برسه! گرفتار تناقضی عجیب شده ام بین ماندن و ادامه دادن به همین مسیر پرریسک و خطر و بیرون آمدن از آن و در جای امن و آرامی پهلو گرفتن!

ثبات!

ستاره! جز نوری خاموش شده در هزاره های دور چیزی نبود چگونه از من می خواهی برق چشمان تو را که روزگاری در آسمان تاریک زیستنم درخشیده برای همیشه به یاد داشته باشم! در دنیایی چنین بی اعتبار از چه رو به دنبال ثبات میگردی!

کم!

در پارک توانیر تعداد سگها از آدمیان بیشتر است! مشکی و سفید و قهوه ای از کوچک و مینیاتوری تا خیلی بزرگ و ترسناک! هر کس به فراخور سلیقه، یکی دوتا قلاده در دست دارد و به هم که می رسند از فرط شادی و هیجان از سروکول هم بالا می روند! حتم دارم طرف مقابلشان زیبا به نظر می آید! غبطه می خورم بحالشان که آزادند هر بار که در پارک و خیابان همتایشان را می بینند با او خوش و بش میکنند بدون اینکه عذاب وجدان داشته باشند با این کارشان به دیگری دارند خیانت می کنند! اشرف ماییم اما زندگی آنها گاهی از ما دلخواه تر است! از عجایب این دنیا هر چقدر بگم باز کم است...!

انباشته!

پنجمین روز مهر هم رفت و من اینجا نبودم! فقط برای شروع پاییز این چند کلمه را پشت هم می چینم تا که از قافله بروز نویسان عقب نمانده باشم وگرنه هیچ حرفی برای گفتن ندارم! آن فلز زرد همچنان رکورد می شکند و از این بابت کمی از خودم رضایت دارم که به موقع تبدیل کردم و حساب را خالی از اعداد و رقم ساختم اما از این بابت که به جای زیستن فقط در فکر جمع کردن و انباشته کردنم همچنان غرق در اندوه و افسوسم...!