باران!

نه جسمش امکان ِ هیچ گونه جراحی و عمل را می دهد و نه قلب ِ نیم خفته اش؛ به تمام ِ اعضای آن تن ِ تکیده؛ توان ِ تپیدن و خون رسانی دارد! نمی دانم او کدامین روز؛ چون شاخه ِخشکیده درختی که دیرزمانی است دیگر ثمر نمی دهد؛ از هجوم باد و باران؛ بر زمین خواهد افتاد...

کبود!

شاید تصویری که از خود دارد؛ شاهزاده ای؛ خانزاده ای چیزی است که اینگونه تمام فضای روی تخت را که پیکر ِ نحیف و نیمه جانش در آن است؛ پر کرده از بالش و متکا! شاید هم اینگونه نیست و او دوباره به روزهای کودکی اش برگشته که اینچنین بهانه گیر شده و دائم از هر چیزی شکایت میکند...هر چه که هست؛ پای سیاه و کبود شده اش؛ دلم را ریش میکند و اشک در چشمانم حلقه میزند و من آرزو میکنم دردی که حس میکند کمی کمتر از آنی باشد که باید...

شعله!

زندگی هم خودش؛ هم پایانش چیزی جز سختی و رنج نیست گویا! بعد از سکته و ایستادن ناگهانی از تپش؛ دیگر قلب ِ ناتوان؛ یارای حمایت از تمام نقاط تن را ندارد؛ چونان قلعه ای که در آستانه فتح توسط ِ مهاجمان است؛ دروازه ها بی دفاع رها شده اند و در دور دست ها شعله های آتش روشن است و عن قریب که به شاه نشین سرایت کند! انگشتان پا تا مچ را در عدم ِ حضور سربازان سرخ پوش ِ خون که دیگر مثل قبل پر تعداد و تازه نفس نیستند؛ لشگر سیاهی و کبودی فرا گرفته است و هر روز بالا و بالاتر می آید و تا رسیدن به دیوارهای اندرونی راه زیادی در پیش ندارد...

رنج!

بزرگراه پر ترافیک را که در حالت عادی دو ساعت زمان میبرد؛ چهار ساعته طی کرده به خانه پدر رسیدم؛ تکیده و رنجور روی تخت خوابیده است پیرمرد و از دست من هیچ کاری ساخته نیست برایش...جز اینکه این روزهای آخر را فقط نگاهش کنم و حرفهای مانده در دل را همچنان ناگفته و مکتوم سرجایشان بگذارم که بمانند...

لذت!

علاقه ِ وافري به دانه هاي كوچك كنجد دارم؛ حتما جايي در روزهاي گذشته ام براي خود باز كرده اند! از روي سنگك به روي سفره كه مي ريزند انگشتم را چون زبان ِ خيس و چسبناك ايگوانا؛ بر تن خشكشان كشيده؛ در ميان دندانهايم به سزاي اعمال لذتبخش شان مي رسانم...

موندم!

دوست دارم اينقد اراده و قدرت داشته باشم تا زماني كه در بستر بيماري افتادم؛ با خوردن قرصي يا معجون و شوكراني به زندگي ام پايان داده خود و ديگران را از زحمت و اسارت برهانم... من موندم اين سيستم بدن و اين سلول ناچيز چيه كه حتي در عن و گوه هم ميگرده و دستاويزي براي ماندن و نرفتن پيدا مي كنه واسه آدم...

نقاب!

تمام ما آدمها نيازمان را پشت نقابي از خوشگلي و زيبايي مخفي مي كنيم! خوش بحال آنها كه حتي تن و بدنشان؛ لخت و عور است و چيزي را از كسي پنهان نمي كنند! از خوردن و آشاميدن تا خوابيدن و سكس كردنشان؛ آشكار و نمايان است! و آنكه از خود و از فرهنگش دور شده ماييم نه آن مردمي كه در هزارتوي جنگلهاي آفريقا و آمريكا به بهترين شكل ممكن روزگار مي گذرانند...!

ابرو!

جوان تر كه بودم و براي هر ساعت از روز و شبم كلي كار داشتم؛ با اين سيستم آفرينش كه آن وقت ها مستقيما" به خدا ارتباطش ميدادم؛ مشكل داشتم كه اي كاش نيازهاي جسماني انسان اينگونه نبود كه هست! مثلا مثل خرسها يا كروكديل ها ما آدمها هم مي توانستيم؛ با يك وعده؛ يك ماه را سر كنيم و اجباري به سه بار خوردن در روز نداشتيم. اما امروز كه براي انجام كاري كه بعد از خوردن همه ما مي كنيم در خلوتي بودم به اين موضوع مي انديشيدم كه انسان با اينكه سه بار در روز مي خورد و مي ريند؛ اينقدر قومپوز و ادعا دارد! واي به حال اينكه شش ماه يكبار اين كار را مي كرد ديگر نميشد به او گفت بالاي چشمت ابروعه...!

پناه!

در اين پنجشنبه پيش از تعطيلي ِ سه روزه؛ من پر از هراس و تشويشم؛ مي دانم كه هيچ يك از اين سه روز دلخواه و آفتابي را در پناه كوهستان نخواهم بود! هر زمان كه مي خواهم جايي بروم يا كاري كنم استرس انجام آن كار؛ دست و دلم را مي لرزاند! حاضر شدن بر بالين كسي كه مي دانم نفس هاي آخرش را مي كشد و راه برگشتي به دنياي ما ندارد؛ خوشحالم نمي كند و تمام انرژيم را از من مي گيرد؛ نه من از سنگم و دلسخت؛ نه اينكه دلرحمي و مهرباني تغييري ايجاد خواهد كرد...معادله اي مجهول با نتيجه اي از پيش معلوم ...! روزهاي قشنگ ِ آخر فروردين و آغاز ارديبهشت را اينگونه خواهم سوزاند و من مي دانم زندگي چيزي جز تنوري نيست كه در آن سوختم و گذاختم...!

غول!

با اينكه دستم به دهنم مي رسد؛ با اينكه سالهاست كه ديگر اجاره نشين نيستم؛ با اينكه چند خانه در اين شهر دارم؛ اما هرگز نمي توانم خودم را در رديف ِ آنهايي كه بهشون ميگن: "توپ تكونشون نميده" قرار بدم. بنظرم با گذشت زمان تعريف اينطور آدمها در كشور ما عوض ميشه! اگر تا چند سال پيش يك ميليارد داشتي و پولدار حسابت مي كردن؛ امروز زير صد ميليارد داشته باشي شامل حال تو اين تعريف نمي شود! حتما اين هم بخاطر اين است كه سرعت حركت غول ِ تورم از سرعت ِ نور پيشي گرفته است در اين سمت از جهان...!

مار!

من اين روزها؛ هيچ پول تازه اي را وارد بورس نمي كنم؛ اما جسته گريخته مي شنوم كه برخي همكاران ماشين و خانه شان را مي فروشند و دوباره مثل سه سال پيش در كوره داغ سهام فرو مي كنند! سال 1398 ساعتها زمان صرف ِ اين موضوع مي كردم و كاملا اشراف داشتم به اكثر نمادها ولي اكنون بعد از گذشت اينهمه وقت ديگر حال و حوصله آن كار را ندارم و باقي مانده پولم را هم هر زمان كه بازار رو به سبزی مي رود؛ خارج كرده در گوشه ِ امني سپرده مي كنم. به درست و غلط بودن اين كارم واقف نيستم ولي به آن ضرب المثل ِ قديمي؛ سخت باور دارم كه مارگزيده از ريسمان سياه و سفيد مي ترسد...

دنيا!

گاهي مثل امروز؛ اختيار دست و مغزم از كف مي رود و كاري جز نوشتن را نمي شناسم! از آسمان و زمين از هر كجا؛ هر چيزي كه پيدا شود را مي آورم و اينحا روي اين صفحه اي كه ديگر كاغذي نيست مي نشانم...! به سنگهاي روي ميزم كه جز چندتايي باقي نمانده و همه را همكاران گرامي برده اند نگاه مي كنم؛ دلم هنوز هم پيش آن صخره اي است كه در بستر آن رودخانه كه به گمانم اين روزها كم آب شده و رو به خشكي مي رود؛ مانده است...يك دقيقه پيش به فكر جم و جور كردن و رفتن از اين جهان بودم؛ اكنون اما دنبال سنگي هستم كه از خواب ابدي و آن جهاني اش جدا كرده در دنياي خود جاي دهم...!

برابر!

اصلا اهل فوتبال ديدن و كل كل و كري خواندن در آن حوالي نيستم؛ ديشب تازه داشت بازي بايرن و سيتي شروع ميشد كه مي گفت رو برد هر دو شرط بسته و بيا تو هم شرط بندي كن؛ هر كدامشان كه ببرند من برنده خواهم شد؛ گفتم اگر مساوي كنند چه؟ با اطميناني بيش از صددرصد حرف مرا رد كرد و بر موضع خود ايستاد؛ اما در آخر كار يك-يك برابر از زمين سبز ِنبرد؛ حارج شدند آن دو و من ماندم و پيش بيني درستي كه نه به خودم سودي رساند نه به او...

امروز!

سالهاي دور دوستي داشتم؛ مجازي؛ كه نام دريا و سيمين را براي خود برگزيده بود و با كامنتهاي سراسر پرمهرش؛ مرا به نوشتن و بازهم نوشتن از طبيعت و گل و سبزه و آبشار تشويق مي كرد و من در هر سفرم به كوهستان؛ شرحش را با آب و تاب اينجا مي گذاشتم و او هم مي خواند و كيف مي كرد و صد البته با حرفاش قند تو دل من آب مي شد! امروز اما نه او هست نه ديگر من از گل و صخره و سنگ با آن همه اشتياق چيز مي نويسم...

مهيا!

دوست دارم براي مرگ مهيا تر از اينكه اكنون هستم باشم! از جزيره اي در جنوب تا قلب شهرم در تهران؛ گسترانده ام سفره زندگي ام را؛ حرص و طمع نقش مهمي در اين چنگ اندازي و دست درازي من دارد حتما"؛ اما چه كنم كه برخلاف ميلم به فروختن و جم و جور كردنش؛ وضع خراب اقتصاد اين اجازه را هم من نداده است تا به امروز...

زحمت!

از آبدارخانه سروصداي شستن ظرف و ليوان به گوش مي رسه؛ بعد از يك ماه سكوت و آرامش؛ كار بي وقفه و تمام وقت او از شنبه آغاز مي شود؛ اگر بگويم كه دلم به حالش مي سوزد؛ حرف بي خودي است؛ چون كار خاصي برايش نكرده و نخواهم كرد فقط اين را مي دانم كه از تمام ِ كارمندان ديگر؛ او بيشتر زحمت مي كشد و بس...

حالت!

آبدارچي شركتي در همسايگي خانه ام؛ به قول ِ خودش براي خريد جاروبرقي؛ اول بهمن از من؛ پنج؛ قرض كرد و قرار شد طي ماههاي آتي با دريافت حقوقش؛ با من تسويه كنه؛ به اين خاطر اين چند خط را اينجا نوشتم كه الان پيام واريز يكي از همون اقساط برام اومد و من البته از اين كاري كه كردم پشيمانم؛ علت خاصي هم ندارد شايد هم قابل بيان به روشني و اينجا نيست! به هر حال در آن وقت خاص در موقعيت و حالتي بودم كه درخواستش را پذيرفتم وگرنه هيچ علت ديگري براي كارم سراغ ندارم...

مختصر!

اين وبلاگ در سال 1387 در تهران؛ پشت ميزي ساده و بي پيرايه از مادري كه من باشم؛ زاده شد! مدتي را به فراخور آن روزها و شر و شوري كه من داشتم؛ از آلودگيهاي سياست و وقاحت ِ برخي نوشتم تا اينكه مورد حمله دوستان ِ سايبري واقع شده؛ مجبور به خذفش شدم و اين يكي كه اكنون ديده مي شود و از تاريخ 1389 آرشيو شده است بر جاي ماند! يك سال بعد از تولد ِ او؛ به جزيره قشم رفتم و تا پنج سال آنجا ماندم. زمين و مغازه و خانه اي خريدم؛ يكي را ساختم آن ديگري را نگه داشتم؛ و آخري را به ثمن بخس و به خاطر نقل مكان دوباره به تهران فروختم! و اينجا هم باز خريدم سهم و سكه و آپارتمان و ... اما در يك چيز بخوبي پيش نرفته ام آن هم ماشينم است كه چندين سال بي تغيير مانده و عوض نكرده ام. اين نوشتار شرح مختصري بود بر آنچه در اين سيزده سال برما رفته است...

ماندم!

قبلا بعد از اتمام كارم ميرفتم يوسف آباد و به بهانه خريد هر روز كلي پياده وري مي كردم اكنون اما با خريدهاي اينترنتي همان يك موهبت را هم از خود گرفته ام! ماندم چه كنم...

خوشحال!

دوستي به من مي گويد از آرشيو وبلاگ و نوشته هايت ميشه فهميد كه به خيلي چيزها رسيده اي در طول اين سالها اما خوشحال نيستي! چرا؟ در پاسخ بايد بگويم كه خوشحالي آن چيزي نيست كه بتوان به تنهايي و در خفا بهش رسيد. خوشحالي حس بودن در جايي است كه بي عيب و نقص است يا اينكه همه آنجا خوشحالند يا هيچ عذر و بهانه اي براي غمگين بودن براي تو نيست و من مي دانم كه حال و روز شهر و خانه و كشورم اينگونه نيست...

مشكل!

تقريبا دو ماهي به اتمام زمانش مانده است؛ شوهرش دوسال پيش و در اوج جواني به علت كرونا از اين جهان رفت؛ او ماند و دوتا بچه؛ و مني كه نمي داند چه كند با واقعيتي كه در بيرون و در اين كشور ِ فلك زده رخ مي دهد و دلي كه دوست دارد برايشان بسوزد و كاري كند...گاهي مي گويم بهش يادآوري كنم با پولي كه بمن داده اند مي تواند در حاشيه تهران خانه اي بخرد و از شر ِ اجاره و تمديد هر ساله اش رها شود ولي پشيمان مي شوم و چيزي به لب نمي آورم...مي گويد كار مي كند و من هم خيلي فضولي نمي كنم كه مبادا فكر كند قصدم چيز ديگريست...به هر حال او هم جوان است و هم بيوه...هركه باشد همين فكر را خواهد كرد. فقط در اوايل تابستان مي بينم و شايد هم يك باري در طول سال حالي ازش بپرسم. جلوتر رفتن بيشتر از اين را دوست دارم اما فقط به اين علت كه گمان بد نكند مقابل دلم مي ايستم...در اين دنيا به اندازه روزها و شبهاي گذشته و نيامده اش مشكل وجود دارد...

افسار!

تقريبا اواسط اسفند نقدينگي را صفر كرده در حسابي كه چك كشيده بودم براي خريد آن خانه ويلايي كذايي؛ ريختم تا پاس شود! بر خلاف آن گمان و انديشه اي كه از ابنداي كارم داشتم هيچ استفاده اي از آنجا نكردم؛ در تعطيلات عيد تنها يكبار براي آب دادن به چند خرمالو و انجيرش سري زدم و تمام؛ اكنون اجاره اش داده و در قرارداد نوشته ام كه قصد و حق فروش دارم...اكنون كه به آن حساب خالي شده يك ماه و نيم پيش نگاه مي كنم و مي بينم مثل ليواني كه تا نصفه پر از آب شده باشد؛ پر شده و بالا آمده! خوشحال مي شوم. هر چند كه از وجود تورم ِ افسار گسيخته ناراحتم ولي با اين سرعت پر شدن جيبم را هم انتظار نمي كشيدم...

مادر!

مادرم به گمانم زود از اين دنيا رفت و پدر اما هيچ علاقه و نشانه اي از رفتن ندارد مگر به جبر ِ زمان! امروز قصد دارم شايد براي آخرين ديدار با او؛ به خانه اش بروم؛ علي رغم ميلم البته! من سالهاست و از اولين روز دانشگاهم به اين شهر ِ شلوغ و گاهي آلوده؛ خو گرفته ام و هيچ از شهري كه پدر در آن خانه دارد دلخوش نيستم...پيرمرد در بستر ِ سخت ِ بيماري افتاده و من مي روم كه برای آخرین بار شاید ببینمش...

ولو!

بر سر كارم حاضرم در آخرين روز ِ از اين ماهي كه هيچ نكته مثبتي توش نيست و غيرعقلاني ترين روش براي رژيم گرفتن و يا بياد ديگران بودن هست؛ چايي پر رنگ ميل كرده و منتظرم خوراك لوبيايم كمي گرما به خود بگيرد تا با تكه هاي سنگكي كه از فريزر بيرون آمده اند صبحانه ِ پنجشنبه مرا بسازند! از اينكه امروز هواي تهران؛ چنين آفتابي و دلخواه است و من به اين خاطر كه پا ندارم و نمي توانم در كوه و دشت ولو باشم از خودم و زمانه ام دلگيرم...

آه!

اگر كه خاك بر سر روزهاي درگذشته ات بريزي! اگر كه روزهاي در راه مانده و نيامده ات را به آهي سياه و تباهشان كني؛ با اينهمه ديگر هرگز جوان نخواهي شد...!

چهل!

بنگاهیه زنگ زد؛ واسه اون خونه ویلاییه که یک و نیم خریدم دو ماه قبل عید؛ مشتری داره یک و هشصد؛ ولی من گفتم کم هست و من به کمتر از پنجاه درصد سود یا افزایش یا هر کوفتی که اسمش هست و چهل ساله به جون این مملکت و زندگی تک تک ما افتاده راضی نیستم؛ چون با اون پول هیچ کاری نمی تونم بکنم...

سنگ!

گاهي وقتا از آدمهايي مي شنوم كه با تحصيلاتي همطراز من؛ يه شركت از خودشون دارن اونم نه جاي معمولي كه بالاشهر و يه جايي مثل الهيه؛ حالم از اين سالها كه تمام سعي ام بر اين بوده كه دل به كار بيش از حد ندم و از وقت و زمانم در مسير ِ تفريح و بودن در كوه و طبيعت لذت ببرم؛ به هم مي خوره! موفقيت اگه به ميزان پول و ثروتي كه داري نيست؛ اگه به كاشي و سراميك و آسانسور شيك و مجلل محل كارت نيست؛ به اون لحظه هاي گذشته و فراموش شده اي كه در كنار چشمه و درخت و كوه و سنگ داشتي هست حتما...!

ميليمتر!

دوست داشتم كارم كارگري بود؛ اگه كسي زنگ ميزد ميگفتم دارم كار مي كنم و واقعا هم داشتم مي كردم؛ نه مثل الان كه نشستم پشت يه ميز و دارم ك...س..شعر مي نويسم الكي دلم خوشه كه مشغولم! دوست داشتم خسته مي شدم از كار روزانه؛ تمام تن و بدنم دخيل بود در اين حس كرختي و خستگي؛ نه اينكه مثل الان چشمم بگا بره از فرط دوخته شدن به مانيتور ولي بقيه جاهام يك ميليمتر هم از سرجاشون تكون نخورده باشن! تف تو اين زندگي كه با اين انتخاب هاي اجباري تموم شد و رفت پي كارش...

آزردن!

با اينكه مي دونم همزمان نميشه در همه بازارها سود كرد؛ بازم غصه مي خورم! با اينكه مي دونم در اين دو سال اخير كم گين نگرفتم از دنيا و از اطرافم؛ بازم بخاطر از دست دادنهام غصه مي خورم! با اينكه مي دونم چند سال ديگه؛ فقط چند سال ديگه لازمه كه من از همه فكر و خيالا و سرزنش و تشويق ها رها بشم و بميرم؛ ولي بازم نشستم و غصه مي خورم! اينكه آدم چيزي رو بدونه با اينكه چقدر بلده به دونسته هاش عمل كنه خيلي باهم فرق داره! از بازار سهام سه و نيم ميليارد در سال نودونه كشيدم بيرون ولي بخاطر دويست سيصد تومني كه تو اين دو سال اخير دود شد و رفت هوا ناراحتم! مثلا اگه اون عدد بجاي سه و نيم ميشد چهار چه گ...ه..ي ميخاستي بخوري حالا! هرچي از اين حرفا به خودم مي زنم بازم عين يه كلاغ ِ سمج برميگردم سر اون تكه غم ِ براقي كه چه در هواي تيره و ابري؛ چه روشن و آفتابي دست از درخشيدن و آزردن من برنميداره...!

بشم!

حرف خاصي نيست فقط ميخاستم براي امروز هم رد پايي اينجا بذارم و بعدن كه خواستم از اين حوالي رد بشم؛ بدونم كجا و چطوري بودم...همين.