با اينكه مي دونم همزمان نميشه در همه بازارها سود كرد؛ بازم غصه مي خورم! با اينكه مي دونم در اين دو سال اخير كم گين نگرفتم از دنيا و از اطرافم؛ بازم بخاطر از دست دادنهام غصه مي خورم! با اينكه مي دونم چند سال ديگه؛ فقط چند سال ديگه لازمه كه من از همه فكر و خيالا و سرزنش و تشويق ها رها بشم و بميرم؛ ولي بازم نشستم و غصه مي خورم! اينكه آدم چيزي رو بدونه با اينكه چقدر بلده به دونسته هاش عمل كنه خيلي باهم فرق داره! از بازار سهام سه و نيم ميليارد در سال نودونه كشيدم بيرون ولي بخاطر دويست سيصد تومني كه تو اين دو سال اخير دود شد و رفت هوا ناراحتم! مثلا اگه اون عدد بجاي سه و نيم ميشد چهار چه گ...ه..ي ميخاستي بخوري حالا! هرچي از اين حرفا به خودم مي زنم بازم عين يه كلاغ ِ سمج برميگردم سر اون تكه غم ِ براقي كه چه در هواي تيره و ابري؛ چه روشن و آفتابي دست از درخشيدن و آزردن من برنميداره...!