جرات خارج شدن از این صف طویل ِ بیهودگی در من نیست! کاش بود و می توانستم کاش می خواستم و می شد. و تکرار این روزهای بی فردا در جایی نقطه پایانی داشت. صبح و آفتاب تابان؛ بی امید زیستن را به چه کار می آید. و این زندگی بی سرانجام تا به کدامین غروب؛ بر سر راه گامهای من ایستاده و عبور مرا می پاید. اگر که باشی جهان پر نور و امید می شود و در نبودنت چنان تاریک که چون سیاهچاله ای تمام هستی ام را فرو می بلعد و این راز اگر که کوچک است چگونه در ذهن و جان من جای نمی گیرد و اگر بزرگ؛ من ِ کوچک؛ چگونه می توانم که زیر بار غم این راز بزرگ طاقت آورده و اسیر مرگ تدریجی هر روز ِ این بی تو زیستن نگردم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۱ ساعت 8:36 توسط آقای ar.ja
|