ادامه!

کوهنوردی تنها چیزیه که به من احساس زنده بودن میده. پشیمون نیستم که نصفی از همه عمرم رو تو کوهها می گذرونم؛ پشیمون نیستم که به مهمونی و پارتی و دورهمی نمیرم و عوضش تنهایی کنار یه چشمه صبح تا شبم رو می گذرونم. کوه برای من یه هدف نیست یه مسیر؛ مثل خود زندگی...باید همین راه و ادامه بدم...

قرار!

آدمک های دست از زندگی شسته؛ به هر چیزی چنگ می زنند تا کمی امیدوارشان کند به ماندن و نرفتن. و در این جغرافیای گربه مانند که ما به خراشیدن تن و روحمان با چنگالهای ستم چنان خو گرفته ایم که نه دیگر راه فرار داریم و نه توان ِ قرار؛ روزها را پی در پی؛ روی هم میگذاریم به نام عمر...

غروب!

جرات خارج شدن از این صف طویل ِ بیهودگی در من نیست! کاش بود و می توانستم کاش می خواستم و می شد. و تکرار این روزهای بی فردا در جایی نقطه پایانی داشت. صبح و آفتاب تابان؛ بی امید زیستن را به چه کار می آید. و این زندگی بی سرانجام تا به کدامین غروب؛ بر سر راه گامهای من ایستاده و عبور مرا می پاید. اگر که باشی جهان پر نور و امید می شود و در نبودنت چنان تاریک که چون سیاهچاله ای تمام هستی ام را فرو می بلعد و این راز اگر که کوچک است چگونه در ذهن و جان من جای نمی گیرد و اگر بزرگ؛ من ِ کوچک؛ چگونه می توانم‌ که زیر بار غم این راز بزرگ طاقت آورده و اسیر مرگ تدریجی هر روز ِ این بی تو زیستن نگردم...

اندک!

خدا؛ واژه ای ساده بوده شاید؛ به همین سادگی که: "به خود آ" وگرنه کدام خدا در همه این سالهای بی مهر و عاطفه توان چشم فرو بستن و خوابیدن را داشت که خدای مهربان ما داشته باشد! در تمام این فراتر از چهار دهه دروغ و دغل. و من چه دیرهنگام دریافتم که آن بالا در میان ستارگان و کهکشان ها هیچ موجود زنده ای نیست که گوش به فریادهای فرو خفته ِ دل ِ رنجور ما سپرده باشد و چقدر دیر دریافتم‌ که حتی همان بالا و پایین هم چیزی جز ساخته ذهن بیمار من نیست که در تلاطم امواج هراسناک روزها و شبهایی که نام زندگی بر آن نهاده ام؛ تا که دست آویزم شود برای آویختن از ریسمان باریک امیدهایم برای نجات از این دهشتناک ترین گوشه تاریک زمین...

فردا!

در این دیار که مهد بیهودگی است؛ مردمانش هر روز را با خود و با خدا و زمین و زمانه اش؛ در جنگند! افسرده از نرسیدن ها از پی دویدن ها؛ و هیچ نیافتیم در این سرزمین ِ جن زده؛ جز آه و حسرتی که سوخت تمام دیروز و امروزمان را! نقد عمر به دزدان که قافله سالارمان بودند باختیم و با هر آنچه بود و جز هیچ نبود به ناچار ساختیم. و دیروز قصه ای پر غصه بود برای ما که تمام روزهایمان جز دیروز نیست. در این شوره زاری که جز جهل و خرافه و دروغ در او نروییده است چگونه باورمان شد که فردایی هم هست...

رنج!

پرسیده بودی که چرا کوه را دوست می دارم؟ شاید به این علت که رنجی آمیخته با خوشی است؛ شاید که راهی است پر از هراس و امید؛ امید به رسیدنی که در اوجها خانه دارد و هراس از فرو غلطیدن در اعماق دره ها! آخر زندگی چیزی جز این دو نیست! تولدی از پی لحظه ای هوسناک؛ چشمان ِ تو را به دنیا می گشاید و در تمام عمر برای رسیدن به آرزوهای حسرت سوخته ات؛ چشم بر قله ها و اوج ها می دوزی و در انتهای راه به هیچ؛ جز رنج نرسیده ای...

رویا!

اگر که دوباره زیستن را به من هدیه می دادند؛ اینبار نه در شهر و پشت دیوارهای بر آمده از آجر و سیمان که در باز ترین دشت روی زمین بی دیوار و بی همسایه؛ بی هیچ واسطه و فاصله ای؛ زیستن با تو را برمی گزیدم. چشمه ای و صخره ای؛ سایه و درختی و چندان از علفها و خارها همسایه داشتم که بی هیچ آزاری از دیدنشان لبریز شادمانی می شد جهانم...و من خوب می دانم همه؛ هر آنچه هست؛ بیهوده و اضافی است در دنیای ما. برای من از تمام دنیا همان ها کافی بود که هر لحظه را به تمامی چون جامی سرمستانه به شادمانی سر بکشم...

هراس!

من گمان‌ می کنم؛ اگر که کاملا لال و زبان بسته نیستم؛ حتما که محدود گشته ام از گفتار و در نوشتار که نمی توانم شکوه صخره های به ظاهر خاموش را اینجا برای خود و دیگران بازگو کنم. در عبورم از اردوگاه کلکچال به سمت پایین؛ بلندای پر هیبت سنگهای ایستاده پشت در پشت هم که زیر نگاه ِ مایل ِ خورشید عصرگاهی؛ سایه های سیاهشان تمام دره را به زیر سلطه خود کشیده است؛ به دلم هراس می ریزد! گویی که لشگری از سواران غول پیکر به تاخت به سوی من می آیند و من چون پرنده ای کوچک عن قریب که زیر سم ِ اسبهایشان قالب تهی کنم. از کنار به گونه ای و از روبرو جور دیگری خودنمایی می کنند! شاید که می خواهند بگویند فقط چنار و سپیدار نیست که جهان ِ زیبای این کوهستان را تا به این اندازه سحر انگیز و جادویی ساخته است...

آغوش!

آری زیستن؛ نفس کشیدن با نفسهای آرام ِ تو زیباست؛ بودن در کنار تو را دوست دارم و مرگ را هم؛ به اندازه زندگی می خواهم اگر که بسترم آغوش گرم تو باشد. از رنگها چندان در مشت خود پنهان داری که در خاطر ناچیز من هرگز جای نمی گیرد وسعت بی نهایتشان! زرد و سبز و خاکستری؛ قرمز و نارنجی و آبی؛ دنیای من بی تو چه بی ارج و رنگ است؛ از برگهای کوچک بوته ِ پر شاخه ِ زرشک؛ که هر کدامشان به رنگی در آمده اند در اولین روز های میهمانی پاییز تا برگهای سپیدار که نرم و آرام و رقص کنان از شاخه جدا می شوند و بر زمین فرو می افتند! انگار که هرگز زنده نبوده اند در آن بهاری که زیر نگاه گرم ِ خورشید می درخشیدند و سبزینه حیات را با هر نگاه جاری می ساختند در تن خاک. و زندگی چقدر کوتاه و ناپایدار است! با یک نگاه با اولین لبخند آغازش می کنی و در فاصله میان ِ گریه و لبخند؛ چیزی است که زیستن را برای تو مقدر کرده اند؛ مثل همان برگ سبزی که با بهار آمده و دست خزان به یغما می برد هستی اش را و او که می رود آنی نیست که از پس زمستان و با دمیدن دوباره شیپور زندگی؛ از شاخسار درختان؛ سر بر می آورد و آنکه رفت برای همیشه از دنیای زندگان رفته است؛ چون ما که روزی از همین روزها نوبت رفتنمان از راه؛ خواهد رسید...

شانس!

معنای جادو را پیش از این هرگز نمی دانستم! از یک برگ تازه افتاده از شاخه چه می توان گفت که دست سرد پاییز از تن تب دار مادر جدایش کرده است؛ و این همه رنگ چگونه در این گستره کوچک؛ یکجا جمع شده اند! زرد آنچنان که گمان میکنی تکه ای از خورشید است که بر زمین فرود آمده باشد! خاکستری سوخته از سرمای سوزان شبانگاه کوهستان؛ چونان جسدی که هیچ نشانی از زندگی در او نیست و در کنار او بی هیچ فاصله ای؛ سرخی خونین رنگ؛ به تو لبخند می زند؛ گویی که آفتاب ایستاده در افق؛ پشت ِ دیوارهای شب در حال پنهان شدن است. و این تنها برگی کوچک از این همه زیبایی است که من امروز در پنجمین روز از مهرماه در کلکچال ِ زیبا شانس ِ دیدارش را دارم...

در کنار تو!

هیچ موجود دیگری در جهان نیست که چون کوه و چشمه و صخره و سنگ هر لحظه و از هر زوایه یک منظر ِ تازه به چشمان تو هدیه کند! هر روز هم‌ که با او قرار دیدار می گذارم؛ بازهم کهنه نمی شود نگاهمان وقتی که در هم‌ گره می خورد پر از اشتیاق و خواهش و من در این اندیشه نیستم که چگونه عمر و روز و لحظه هایم سپری می شوند وقتی که هم‌ نشین توام. گویی که سوار بر قایقی رو به خورشیدم با بادبانهای برافراشته و انعکاس ِ نرم ِ نور روی موجهایی که از پی هم چونان چین دامن ِ عروسی از کنارم می گذرند و من شادمانه دست تکان می دهم برای این کاروان سپید بخت و فارغ از تمام ِ همّ و غم این دنیایی از پی آواز ِ مرغان ِ دریایی روان‌ می شوم در این پهنه ِ بی انتها که آبی آسمان را در خود میهمان کرده است و دیگر هیچ نخواهم خواست جز بودن در کنار تو...

خفتن!

فردا باز هم روز دیدار تو با من است! تکرار چگونه دل آزار می شود؛ دیدار از پی دیدار در تمام این سالها؛ چگونه نتوانسته است که رنگ کهنگی روی نگاه ِ مشتاق من بریزد که هر بار؛ چون بار اول از دیدن و بوییدن تو لبریز از عشق شده ام و من تشنه ِ هماغوشی توام هنوز که با جرعه جرعه هر روزه عمرم؛ سیراب نمی شوم؛ خفتن و زیستن و بیداری و مرگ را همه باید در دامان تو باشم من...

بی پناه!

افکار شیطانی و بدبینانه هر لحظه بیشتر از پیش؛ به مغزم خطور می کنند و امانم را بریده اند. از اینکه آن کلبه سراپا سیاه؛ چیزی جز قتلگاه ِ آهوان بی پناه ِ ساکن در آن ارتفاعات نباشد؛ جانم را چونان گدازه ای سوخته؛ آب می کند. نمی دانم به که بگویم و از این متصدیان ِ مدعی ِ حفاظت از محیط زیست؛ که جز تنبلی و چرب زبانی چیزی در آنها ندیده ام؛ چگونه امید نجات داشته باشم...

لبریز!

من اگر جای اون آدمی که دیوارهای سیاه کلبه اش را در سایه سترگ صخره ها؛ بنا کرده و بالا آورده؛ بودم؛ هرگز هیج جای آن کوه بلند بالا را برای گذاشتن سنگی روی دیگری مناسب نمی دیدم! من در هر جای آن صخره ها؛ کلبه و مامنی دارم بی دیوار؛ بی سقف؛ گشوده پنجره ای دارد به سوی تمام ِ کائناتی که گویی تا آن بالا و نفس نفس زنان؛ نرفته و نرسیده باشی بر تو نمایان نخواهد شد و من هر بار که گذرم بر آن صخره ها و سنگ های بی عبور که شلاقهای پی در پی باد و برف و باران و از پی آنها؛ آفتاب سوزان تابستان؛ گداخته و تیزشان کرده است؛ می افتد؛ از حس ِ پرواز پر می شوم؛ از شوق رهایی لبریز می شوم...

طاقت!

هنوز بعد از چهار بار که جام ده ساله ِ عمر را سر کشیدم و خالی بر زمینش کوبیدم! در این راه ِ پر فریبی که زندگی نامش نهاده اند؛ رد عبوری از آن قدوم مهربان تو ندیدم و چقدر سخت جان بوده ام که بی هیچ امیدی؛ بی هیچ رسیدنی؛ تمام این سالهای بی روزن را طاقت آورده و چونان کاسه ِ عمر لبریز از صبرم؛ از هم نگسسته و تکه تکه بر زمین سخت و سرد نیفتاده ام من...

لحظه!

به تازگی کلبه ای را درست زیر کلاه ِ قله ِ سخت صعود ِ اسپیلت یافته ام که با آن دیوارهای سیاه رنگش؛ به خوبی در میان صخره های سوخته در سرمای جهنمی ارتفاع ۲۷۰۰ متری؛ پنهان شده است! تا زمانی که درست در یک قدمی او و در مقابلش نایستاده باشی؛ امکان دیدنش را نداری! می دانم برای کسی که این چند سطر را در مورد آن مکعب سیاه می خواند قابل باور نیست اگر بگویم‌ که آنجا دنیایی پر از رمز و راز است؛ نه یک دست ساخته ای کوچک در بالای ستیغ ِ صخره ها که معبر هیچ عبوری نیست مگر کل و بزهای کوهی که مستانه در آن پیرامون به دنبال لحظه ای گذران از عشق میگردند...

خزان!

همیشه مثل امشب؛ قبل از قرارهای مهم بیخواب بوده ام! برای من کوه رفتن و وعده گذاشتن با او هیچ وقت عادی نشده بعد از اینهمه تکرار! حقا که عشق اوست و عاشق واقعی منم! ساعت دو بامداد روز پنجم‌ مهرماه است و من برای دومین بار در آغازین ماه از پاییز؛ میهمان ِ دامان ِ پر مهر کوهستان خواهم بود تا ساعاتی دیگر. می دانم که سرحال و شادمان با او ملاقات کردن مستلزم خواب ِ شبانگاهی است که ساعاتی از زمانش گذشته است ولی چه کنم که هول و شوق ِ دیدارش؛ آرامشی را که لشگر خواب به چشمانم پا گذارد را به کلی از تن و جانم ربوده است و من شادم که هنوز پای در راه دیدارش نگذاشته از شادمانی و مشتاقی سرشار است سرزمین خزان دیده ِ عمرم...

اشتباه!

دو پزشك عمومي در محل كارم هميشه حاضر هستند؛ يكي آقا و آن ديگري خانم؛ تصويرهاي گرفته شده را به اولي كه نشان دادم گفت احتمالا اسكلت قاطر بايد باشد كه سقوط كرده و مرده است! دومي ولي به كلي نظر او را رد كرد و به احتمال قريب به يقين به انساني بودن آن صحه گذاشت. و من نمي دانم آيا جا دارد كه از سطح دانش آنها كه سالهاي زيادي از عمرشان را صرف آموزش آن كرده اند؛ گله كنم يا نه! اگر علم پزشكي را فرا گرفته ايد؛ چگونه اسكلت يك انسان را كه چارچوب او و علم شماست؛ با استخوانهاي حيواني ديگر اشتباه مي گيريد!

شك!

من عاشق كل و بزهايي هستم كه هر از چند گاهي روي صخره هاي شروين مي بينمشان! ديروز در مسير برگشت از اسييلت وقتي با آن اسلكت درشت و سفيد رنگ مواجه شدم؛ اولين قرباني كه به نطرم آمد يكي از همانها بود كه هميشه ستيغ صخره هاي كم عبور جولانگاهشان است؛ اما از آنجا كه هيچگاه؛ من آدم ِ اولين برخورد نبوده و نيستم؛ به عقلم خطور نكرد كه دارم با اشتباه گرفتن استخوان لگن با شاخ گوزني كه قظعا در اين كوهستان خانه ندارد؛ مرتكب خطايي بزرگ مي شوم؛ اما با وجود خستگي ناشي از كوهنوردي سنگين؛ اينكه آن يافته ها شايد بازمانده ِ يك انساني باشد كه بي گناه به قتل رسيده باشد ذهن و مغزم را به حركت وادار كرد و با جستجو در اينترنت و پرس و جو از پزشكاني كه مي شناختم؛ شك و شبه هام براي انساني بودن منشاء آن اسكلت نه چندان كهنه ميان صخره ها بيشتر از پيش شد و بعد از تماس با مراكز مختلف قرار بر اين شد كه عكسها را به قاضي كشيك؛ در كلانتري دربند نشان دهم؛ و اكنون در اين لحظه از خودم ناراحتم كه نه سر پيازم نه ته اش؛ ولي انگار كه قرار است تمام گرفتاري هاي اين داستان به دوش من باشد...

سوزن!

دیروز رفتم کوه و در مسیر برگشت در ارتفاع ۲۷۰۰ متری؛ اسکلتی رو پیدا کردم که در ابتدای کار فکر کردم باید مربوط به کل یا بز کوهی باشد که شکار انسان دوپا شده و اینگونه بعد از سلاخی؛ در میان صخره ها رهایش کرده اند! اما اکنون که در جستجوی اسکلت انسانی و شباهت استخوان لگن که من به اشتباه به شاخ گوزن تشبیه اش کرده بودم؛ رسیده ام؛ دارم به این نقطه می رسم‌ که شاید انسانی را آنجا کشته باشند و یا از صخره به پایین سقوط کرده باشد! و باید به جایی اطلاع بدم این موضوع رو؛ ولی در جغرافیایی که هر روزه صدها تن رو به نابودی می کشانند؛ آیا سر سوزن اهمیتی دارد برای کسی که چه بلایی در آن ارتقاع بر سر یکی آمده است؟