شك!
من عاشق كل و بزهايي هستم كه هر از چند گاهي روي صخره هاي شروين مي بينمشان! ديروز در مسير برگشت از اسييلت وقتي با آن اسلكت درشت و سفيد رنگ مواجه شدم؛ اولين قرباني كه به نطرم آمد يكي از همانها بود كه هميشه ستيغ صخره هاي كم عبور جولانگاهشان است؛ اما از آنجا كه هيچگاه؛ من آدم ِ اولين برخورد نبوده و نيستم؛ به عقلم خطور نكرد كه دارم با اشتباه گرفتن استخوان لگن با شاخ گوزني كه قظعا در اين كوهستان خانه ندارد؛ مرتكب خطايي بزرگ مي شوم؛ اما با وجود خستگي ناشي از كوهنوردي سنگين؛ اينكه آن يافته ها شايد بازمانده ِ يك انساني باشد كه بي گناه به قتل رسيده باشد ذهن و مغزم را به حركت وادار كرد و با جستجو در اينترنت و پرس و جو از پزشكاني كه مي شناختم؛ شك و شبه هام براي انساني بودن منشاء آن اسكلت نه چندان كهنه ميان صخره ها بيشتر از پيش شد و بعد از تماس با مراكز مختلف قرار بر اين شد كه عكسها را به قاضي كشيك؛ در كلانتري دربند نشان دهم؛ و اكنون در اين لحظه از خودم ناراحتم كه نه سر پيازم نه ته اش؛ ولي انگار كه قرار است تمام گرفتاري هاي اين داستان به دوش من باشد...