امید!

مردادماه خوبی نبود برای من امسال؛ مریضی و رسیدگی به پدری پیر؛ و اتفاقات حال خراب کنی که لاجرم گاهی پیش می آید و اینبار اوایل مرداد را برای آمدن انتخاب کرده بود انگار. قرار هر ماهه ام با خودم در هفته یک روز کامل در طبیعت بودن است؛ اما در این ماه میانی تابستان؛ این موهبت هم از من گرفته شد و جز یکی دو بار؛ حس و حال انجام آن روتین چهار روزه را نداشتم. امید که روزهای بهتری از راه برسد...

دلخواه!

امروز بعد از دو هفته شاید؛ دوباره در آغوش طبیعت بودم؛ نه تمام روز را که اکنون که ساعت نه شب است؛ شش ساعتی می شود که از آدم و عالم دور بودم و چقدر دلخواه من است اینگونه گذراندن روز و شبهایم. روزهای آتشین تیر و از پی آن؛ مرداد؛ حسابی دل درخت و علف ها را به درد آورده و تشنه کامشان ساخته. نهال های کوچک گردو را آب دادم و دستی بر سر و صورت بابونه ها که هنوز از پا نیفتاده اند کشیدم. گلابدره حسابی کم آب و خشک شده است. آرزو کردم دیگر سر و کله باران پیدایش شود. نه از آنها که به آنی سیل میشود و ویران می کند؛ از آنگونه که نم نم می بارد و سیراب می کند تن تشنه خاک را؛ و چه می دانم که کسی گوش به حرف من خواهد داد و بارانی خواهد فرستاد یا نه...

عمل!

از فکر تا عمل فاصله اگر اندک هم که باشد؛ بازهم به هم دوختن این دو کار پر زحمتی است! رفتم و آن خانه دارآباد را دیدم؛ با تخیلات و تصوراتم‌ جور نبود و چاره ای ندارم جز اینکه بازهم بگردم دنبال آن گمشده ای که گمان می کنم با خود آرامشی بی انتها را در روح و روان‌ من خواهد ریخت! از دیدن رودخانه و آن‌ چنارهای قد بلند ایستاده بر کرانه هایش که دیگر شباهتی به آنچه در سالیان دور بوده است ندارد؛ جسم و جانم به خستگی گرایید و تاب و توان از دست دادم. رودی که دیگر رود نیست و شورآبه های برجها و خانه ها را با آن بوی پرتعفن در خود جای داده و به سمت پایین روان است! چنارهای غریب اما همانجا مانده اند و پای رفتنشان نیست و ناچارند که بسازند با این اوضاع نابسامان...

فکر!

تو این فکرم که چهارمیش رو بخرم؛ اینبار در منطقه یک؛ شاید انبار کردن این تعداد خانه؛ اصلا عقلانی نباشد ولی از یکی دو ماه پیش که دارایی های با نقدشوندگی بالا رو به افول و سقوط گذاشتند؛ تصمیم گرفتم پولم رو جای محکمتری بذارم و نگران آب شدن هر روزه اش نباشم. احتمال اینکه برم سمت دارآباد داره بیشتر میشه و مرا حتما که جاذبه کوه؛ به سمت خود خواهد کشید...

انگشت!

انگار که هیچ راه و روشی برای فهم و تشخیص حق از باطل و راست از دروغ و منطق از یاوه؛ وجود ندارد که اگر داشت؛ آن اکثریت قریب به اتفاق؛ از یک میلیارد آدمی که می گویند مسلمانند و مذهبشان سنت و پیروی از مشورت و دمکراسی و انتخاب است برنده این میدانند! و اگر هم چون امام حسینی که با عده ای انگشت شمار در مقابل سپاه هزاران نفری؛ آرایش جنگ به خود گرفت تا که بگوید زیربار خواست اکثریت ظالم و فاسد نمی رود و حق با اوست هر چند که در اقلیت باشد و بی یاور؛ پس باید پذیرفت این گزاره که "حق با اکثریت است"؛ یاوه ای بیش نیست و چه بسا که در خیلی از موارد آنکه حق با اوست در اقلیت مطلق است. و اگر با این منطق جلو برویم؛ در جامعه امروز ما؛ آدمهایی مثل من که هیچ تریبون و حق انتخابی ندارند و نظر و خواست اکثریت هم برایشان پر از اشتباه و فساد است؛ تلکیفشان چیست؟ آیا حق با من است که سکوت کرده و در این جامعه؛ مجال اظهار نظر نیافته ام؛ یا با آنان که اکثریت قاطع دستشان است و تمام بلندگوها هم شبانه روز در اختیارشان...

جنگ!

سالها بود که با خودم‌ و دیگران در جنگ و جدل بودم که تمام این چیزها خرافه و بافته های منفعت طلبان در طول هزاره های پیشین است که تا به امروز دوام آورده و حتی پررنگ تر هم شده است. اما امسال و این روزها دیگر طاقتم تمام شد و دیدم که با من و بی من این حادثه ها می آیند و می روند و من چونان قطره ای در مقابل دریا؛ هیچ ِ هیچم! اینگونه شد که این چند روزی که به نام عاشورا و تاسوعا معروف شده در دیار ما؛ من هم عین آن اکثریتی که به ظاهر غرق در عزا و ماتمند؛ در میان این خیل عظیم جمعیت رفتم و از دنیای دُگم ِ خودم بیرون خزیدم که به خواست و خواهش من هیچ گوش نداده و نمی دهد...

سهل!

دنیا و زندگی حتما راز سر به مهری است؛ که سر گشایش ندارد هرگز! لااقل نه در زمان و زمانه ای که ما میهمان اش هستیم. سهل و ممتنعی تمام عیار است گویا! آسان از این جهت که به تمام آدمیان در طول شبانه روز فقط بیست و چهار ساعت زمان هدیه می دهد نه بیشتر. پیچیده از این جهت که در همان مدت اندک به زعم یکی و طولانی چنان ابد برای دیگری؛ گاهی چنان عرصه بر تو تنگ می شود که آرزوی مرگ می کنی! و در زمان و مکانی دیگر دوست داری و از عمق جان می خواهی با هر لحظه کوچکی که در حال سپری شدن است؛ عمرت به سر آید و چشمانت در حالی که سرمست ترین ثانیه ها را می گذرانی برای همیشه بسته شده رخت از جهان بربندی...

خلسه!

به گمانم در چنبره پوچ زمان گیر افتاده ام و راه نجاتی برایم نیست! از آرزوهایی که با شروع تیک تاک هشدار اتمام سال دو صفر در ذهن و جانم جوانه زد دیگر چندان اثری نیست! رویایی برباد رفته...اما از میان آن همه؛ هنوز دوستی با طبیعت را حفظ کرده ام و هفته ای یک روز هم شده؛ تن به دستان مهربان او می سپارم من. از اکنون و این لحظه ام اما باید بگویم که بر واهمه جدا ماندن از جماعت؛ نتوانستم فائق آیم و در کنار مسجدی در خیابان وزرا؛ جوش و خروش سیاه پوشانی را که ادعا دارند از برگزیده ترین بندگان خدایند! و من بی هیچ قضاوتی در آرامش و خلسه ای دلخواه که از کوه نشینی امروزم حاصل آمده؛ به تماشا نشسته ام...