سهم!

هر وقت خاستم خوشحال باشم، هر زمان فکر کردم همه چیز خوب و آرام است به ناگهان تندبادی وزیدن گرفت و در چشم بر هم زدنی تمام آنچه را که خوشبختی نام داشت با خود به یغما برد! جغرافیا، سرزمین، وطن، کشور، هر نامی که روی زادگاهم بگذارم برای تک تک روزهای پر تردید و غمباری که تاکنون از سر گذرانده ام مقصر است و من خود نمی دانم و هرگز نخواهم دانست که تفاوت در زیستن در اندیشیدن میان من و آنکه در جای دیگری از این خاک، پا بر این دنیا گذاشت و چشمانش را برای دیدن باز کرد، چیست؟ که او در هیچکدام از این گردابهای سهمگین زندگی که شرورترین انسانها برای ما تدارک دیده اند، گرفتار نمی شود و سهم ما از بودن در این جهان گویی تمام عمر بودن در همین سرگردانی بی پایانی است که خود هیچ سهمی در آن نداریم...!

سکوت!

ساعت چهار صبح با درد از خواب برخاستم و دیگر نتوانستم چشمانم را ببندم و سر بر بالش بگذارم. مهیای رفتن شدم و به سمت کوه به راه افتادم. قبل از این اتفاق البته با صدای بلند انفجار یا پدافند یا هر کوفت دیگری که اراذل اوباش هر چند وقت یکبار بازتولیدش می کنند از خواب پریده بودم! باغ گیلاس پر بود از برف. شاخه های درختان و تن سردشان هر دو زیر پن پوشی از سپیدی پنبه گون برف در خوابی عمیق فرو رفته بودند بی آنکه دردشان بگیرد یا صدای مزاحمی بدخوابشان کند! کتری سیاه را از آب چشمه پر کردم و با سختی زیاد آتشی برپا کردم و با لرز از شدت سرما کنارش ماندم تا خورشید کمی جان بگیرد و بالاتر بیاید و گرمای دلخواهش را در تنم بریزد و امروزم را در بهمن ماهی که بوی غم می دهد در کنار درختان و چشمه همیشه جاری و صدای پر از سکوت کوهستان به سر آوردم...

ساده!

در نظر من، حاکم مثل پدر در یک خانواده است. اگر مراقبت نکند اگر هر انتقاد و اعتراضی را با خشم و تنفر و سرکوب پاسخ دهد دیگر سرپرستی از او سلب می شود و حق اعمال قدرت بر آن خانواده را ندارد! همین یک قانون ساده تکلیف ما را در برابر حاکمان روشن میکند!

هاوس!

چقدر تک تک انتخاب هایمان در سرنوشتمان اثر گذار است و ما نمی دانیم! عادت کرده ایم تمام آنچه بر سرمان می آید را گردن فلک و روزگار بیندازیم و بگذریم. چی شد که اینو گفتم! داشتم منطقه جردن رو تو دیوار می دیدم یه پنت بالای سیصد متر فوق العاده لوکس نظرمو جلب کرد که هفتاد تومن قیمت داشت با خودم فکر کردم من این مبلغ رو تو این ده سال اخیر نداشتم هرگز مگر اینکه از فرصت بکری که ظهور اولین کریپتو در اختیارم گذاشته بود استفاده میکردم که البته آنهم از دست رفته و دور شده است! کمی بیشتر اندیشیدم دیدم نه اینگونه نیست من همین چهار سال پیش که سه تومن دادم آپارتمانی در ونک خریدم را اگر سکه و طلا خریده بودم با چهل برابر رشد درست دو برابر آن پنت هاوس رویایی نقد داشتم و دیگر خیالی واهی و خارج از دسترس نمی نمود برایم! حالا می دانم که همین تصمیمات ریز و خرد ما که به نظر نمیاد تاثیر بزرگی در زیست و زندگیمان داشته باشند آنچنان بزرگ و تعیین کننده اند که می توانند چون بهمنی عظیم زیرورو کنند تمام هستی مان را و تمام...

فریب!

امروز برای اولین بار بعد از قطعی های اخیر، امکان دسترسی به اینجا رو پیدا کردم و چیزی برای نوشتن ندارم، امیدم نه به خودمان است که به جز مردن هیچ عایدمان نمی شود! نه به آنکه نامش خدا بود و پیش از این نمی دانستم که هرگز نبوده و نیست و تمام آنچه می گفتند می تواند و انجام می دهد جز یک فریب و دروغ بزرگ هیچ نبوده...