سهم!
هر وقت خاستم خوشحال باشم، هر زمان فکر کردم همه چیز خوب و آرام است به ناگهان تندبادی وزیدن گرفت و در چشم بر هم زدنی تمام آنچه را که خوشبختی نام داشت با خود به یغما برد! جغرافیا، سرزمین، وطن، کشور، هر نامی که روی زادگاهم بگذارم برای تک تک روزهای پر تردید و غمباری که تاکنون از سر گذرانده ام مقصر است و من خود نمی دانم و هرگز نخواهم دانست که تفاوت در زیستن در اندیشیدن میان من و آنکه در جای دیگری از این خاک، پا بر این دنیا گذاشت و چشمانش را برای دیدن باز کرد، چیست؟ که او در هیچکدام از این گردابهای سهمگین زندگی که شرورترین انسانها برای ما تدارک دیده اند، گرفتار نمی شود و سهم ما از بودن در این جهان گویی تمام عمر بودن در همین سرگردانی بی پایانی است که خود هیچ سهمی در آن نداریم...!