سکوت!
ساعت چهار صبح با درد از خواب برخاستم و دیگر نتوانستم چشمانم را ببندم و سر بر بالش بگذارم. مهیای رفتن شدم و به سمت کوه به راه افتادم. قبل از این اتفاق البته با صدای بلند انفجار یا پدافند یا هر کوفت دیگری که اراذل اوباش هر چند وقت یکبار بازتولیدش می کنند از خواب پریده بودم! باغ گیلاس پر بود از برف. شاخه های درختان و تن سردشان هر دو زیر پن پوشی از سپیدی پنبه گون برف در خوابی عمیق فرو رفته بودند بی آنکه دردشان بگیرد یا صدای مزاحمی بدخوابشان کند! کتری سیاه را از آب چشمه پر کردم و با سختی زیاد آتشی برپا کردم و با لرز از شدت سرما کنارش ماندم تا خورشید کمی جان بگیرد و بالاتر بیاید و گرمای دلخواهش را در تنم بریزد و امروزم را در بهمن ماهی که بوی غم می دهد در کنار درختان و چشمه همیشه جاری و صدای پر از سکوت کوهستان به سر آوردم...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 19:10 توسط آقای ar.ja
|