پناه!

ديشب با صداي بلند بر بام خانه مي كوبيد دانه هاي درشت باران و اين اولين حضور او در تابستان بود كه روزهاي آخرش را در حال گذراندنيم. تهران ساعتش را با طبيعت تنظيم كرده است! به موقع باران و برف مي آيد به وقتش بهار و خزان از راه مي رسد! صبح كه شد خيابان ها آب و جارو شده ِ خدايي بودند! و من از همان ابتداي كار به خيال درختاني كه سه ماه را تشنه مانده اند، در دلم خوشحالي ميكردم! كلاغ ها اما همچنان چرك گرفته و غبارآلودند، حتما وقتي باران مي آمد در جايي پناه گرفته اند...

باد!

اگر اين ساعتها و روزهاي بيهوده انتظار را از زندگي ما آدمها حذف ميكردن چي ميشد! چقدر زمان داشتيم براي اينكه خوشبخت باشيم يا اينكه باز دنبال گمشده اي تازه مي گشتيم؟ من روزهايي هم كه سركارم باز به كوه و صخره و چشمه و درخت فكر مي كنم! من چقدر فكر و ذهنم پر است از اين چيزها! خانه ام گويا يه جاي اشتباهي بنا شده! اصلا از بودن در شهر و ديدن آدمها خوشحال نيستم! زيستن پازل احمفانه اي بيش نيست! چيزي از تو مي گيرد و بحاي اش يك چيز ديگر بتو مي دهد! كلبه اي كوچك در پناه سنگي ستبر! و چشمه اي جاري پاي درختي كهنسال كه سايه افكن ايوان خانه ام باشد...طلوع هر روزه آفتاب كه پرتوهاي گرمش را روي تن پرخواهش برگها، فرو مي ريزد و من محو تماشاي رقصشان در باد...در اين انديشه كه تو از راه مي رسي و خانه ام پر از شعر مي شود! زندگي اگر دلخواه تو نيست نامش كه زندگي نيست...

بودن!

انگار تاب و تحملم نسبت به سروصداهای مزاحم اطرافم خیلی کم شده! شنیدن زبانی غیر از یکی دو تا که معانیشو میفهمم برام سخت شده. حتی همین فارسی وقتی با لهجه دری یا همون افغان تلفظ میشه بی نهایت آزار دهنده است! دلم میسوزه واسه اونایی که تو کشورایی مثل روسیه و آلمان به ناچار دارن زندگی میکنن و احتمالا بخاطر سختی بیش از اندازه هنوز نتونستن یاد بگیرنش و اگرم گرفتن یه چیز محدود و خلاصه شده از اون کل هست. تازه میفهمم چرا هیچ علاقه ای به بودن در یه کشور دیگه به عنوان مهاجر ندارم...

مشکل!

امروز آسمان تهران از همیشه آبی تر بود و من بهانه هام برای کوه نرفتن تکراری! خوب کردم که آمدم. سگهای دربند همیشه گشنن و من موقع برگشت حتی نون خالی هم همرام نیست که بهشون بدم! امیدوارم یکی سیرشون کنه. اخیرا" اتباع افغان رو کرور کرور همه جا میبینم و میترسم با این شیوه سیزده بدری که راه افتادن تو کوه و جنگل، بزودی همه جا عین کویر لوت خالی از دارو درخت بشه...کاش یکی یه فکری کنه واسه این مشکل.

بخش!

کارتن خوابه با پوشش مندرس و با گونی چرک آلودش نشسته رو پله یه ساختمون خیلی شیک! من اصلا دلم براش نمیسوزه! بخش بزرگی از دزدیها رو همینا انجامش میدن...

اضافه!

پسر نوجونه پوتین سربازی پاش کرده و داره قدم‌ میزنه! البته که تو این سن جذابه براش ولی وقتش که برسه به در و دیوار میزنه تا که از زیرش دربره! درست مثل خود ِ من که میخاستم بخرم و نتونستم! خیلی دوره بد و بیهوده ایه بنظرم! باید اختیاریش کنن یا یه جذابیتی بهش اضافه کنن که آدم انگیزه داشته باشه واسش، مثلا مختلطش کنن...!

آب!

اگه انتخاب با خودم بود همینیکه نبش پایین ِ میدونه؛ مال خودم میکردم! یه ساختمان دو طبقه که حتی نمای ظاهریش هم از چهل پنجاه سال قبل هیچ بهسازی به خودش ندیده و همون آجرهای قدیمیه که دیده میشن! همکفش تماما مغازه ست و دوتای بالایی هم مطب و اینجور چیزا! خب من البته خوشگلش میکردم اگرم نمیخاستم تخریبش کنم. مثلا سنگ یا رومی. رسیدن بهش تو همون سالا مثل آب خوردن بوده ولی الان از سخت و مشکل هم دشوارتره لعنتی...!

خوب!

چند سال پیش همین میدون فرهنگ حوض آبی رنگی داشت با درختایی که کنارش بودن اما الان همه رو موزاییک کردن و یه باریکه ای به جاش گذاشتن که خشک و بی آبم هست و اون درختای چنار دیگه هیچ جا این اطراف دیده نمیشن! اینکه پسرخاله ِ فلان مقام در شهرداری باشی و دستت برای بهسازیهای اینجوری باز باشه هم خوبه ها...

پایین!

ماه دقیقاً نصفه ست تو آسمون! خیلی از ماها اینو شنیدیم‌ که فلانی برای مردم نادانی که درخواست انجام کارهای عجیب و غریب ازش داشتن، یه شب ماهو دو شقه کرد! چه قد طنز ماجرا بالاست و چقد عقل ما ادما پایین!

دنبال!

خیلی عجیبه که آدم گاهی جواب یه سری از سوالا رو با اینکه الان خیلی واضح و پیش پا افتاده به نظر میاد نمیدونه! مثل همینکه همش تو مدرسه هم موضوع انشاش میکردن و همه هم کلی افاده فضل مینمودن دربارش! علم بهتر است یا ثروت؟ خب خیلی معلومه که این! پرسیدن داره اصلا! من الان دویستا داشتم‌ که میرفتم یه کلنگی میگرفتم و میرفتم دنبال آرزوهام...

روند!

نمیدونم از چه سنی به بعد میشه به یکی گفت پیرمرد یا پیرزن! در هر صورت یکی کنارم نشسته که حسابی داره دود از سیگار بلند میکنه و به نظرم کمتر از هفتاد نداره! با خودم میگم چرا به فکر سلامتیش نیست! من خودم گاهی که خیلی حالم خوب بود تو کوه، یه نخ آتیش میکردم ولی حالا خیلی وقته که اونم گذاشتم کنار. نمیخام خودم جزو عواملی باشم‌ که باعث به خطر افتادن روند عادی زندگیم میشه...

حالا!

دوست داشتم یه پروژه بزرگ ساختمان دستم بود! مثلا یه نیمچه برج ده طبقه همینجاییکه الان خونه م هست! بجای علاف گشتن تو پارک و خیابونا میرفتم بهش سرمیزدم با نگهبانش حرف میزدم و براش غذا میبردم از این کارا که صاحب کارا میکنن و میدونم. میدون فرهنگ در واقع یه تقاطعه ولی بهش میگن میدون! شاید خیلی قبلتر بوده و حالا دیگه نیست! مثل خیلی چیزای دیگه که فقط اسمشون مونده! آسیاب آبی و دوشان تپه و یونجه زار و...

بلد!

به زنی که از پله های ولیعصر به سمت یوسف آباد میرفت کمک کردم و کیف سنگینش رو برداشتم! میگفت میره مسجد تا به مراسم برسه و...من‌ گفتم که نماز نمیخونم! نه اینکه دلیل خاصی داشته باشه این حرفم فقط میخاستم اون چند دیقه رو حرف بزنیم و احساس نکنه که معطلم کرده! اون گفت مانعی نداره اول باید انسان باشی بعد سجده کنی! از همون کلیشه ها که آخوندا خوب بلدن...!

کم!

آرمیتا وقت شما تمومه عزیزم! این جمله ایه که مسئول سایت اسکیت تو بلندگو میگه و علاه بر آرمیتاجان، منم میشنوم! البته که فقط زمان ِ بازیش تموم شده! و یه روزی میاد که بدون اعلان ِ قبلی زمان منم به اتمام میرسه و بی آنکه بتونم باروبندیلم رو ببندم باید چشمامو رو همه چی ببندم و برم! زندگی تو این کشور کم سختی داره مرگ هم ته خط منتظرته!

ساده!

تو راه اومدن به اینجا، یه برج خوشگل دیدم و به این فک کردم که مالکش حتما امروز داره تو ویلای دراندشت لواسانش خوش میگذرونه! انواع کبابها و نوشیدنیها با حوری پری هایی که دوروبرش دارن میرقصن! نمیدونم چرا بعضی چیزها، تصویر مجلل و لاکچریشون بیشتر از ساده ِ اونا خوشایندتره...

بار!

این درختان هفتاده ساله، خیلی بعد از من اینجا خواهند بود و یکی بهشان آب خواهد داد! غم بیهوده میخورد آدم که فلان را دارم یا نه! خیلی بی اعتبار و مسخره است هستی ما! کاج تنش چقدر سفت است به درد بغل کردن‌ نمیخورد! ولی راحت هم نمیشکند عین استخوانهای ضعیف آدمیزاد، زیر بار زندگی!

بد!

سه تا پیرمرد روی یه نیمکت نشستن و من که از مقابلشون رد میشم این تکه از حرفاشون رو میشنوم که دارن به خودشون فحش میدن بخاطر اشتباهی که نیم قرن پیش در خیابانهای تهران مرتکب شدن و به یکی هر بدو بیراهی دلشون خواسته گفتن!

بلند!

همسترو خیلی جدی گرفتم علتشم نمیدونم! یجورایی انگار معتادشم! واضحه که چیزی توش نیست ولی تا یکی دو هفته دیگه که قراره لیست بشه باهاش هستم. این وقت از روز بعد از نشستن تو این پارک و سیراب شدن از سکوتش که با صدای گاه به گاه چند بچه بازیگوش شکسته میشه وقت رفتن به یوسف آباد میرسه! باید بلند بشم و برم تا این کلاغ تخمه خور رو سر و لباسم خرابکاری نکرده!

مهارت!

حالا صدای شکست تخمه میاد! اما من هرچی نگاه میکنم کسی اطرافم نیست بجز همون گربه لمیده کنار نیمکت و خودم که تخمه ای تو جیبم نیست! ردش و درست که تعقیب میکنم میرسم به کاجی که کلاغی اون بالا، لای شاخه هاش نشسته و داره میوه مخروطی سفت و سختش رو با مهارت تمام ازهم باز میکنه و میخوره!

باقی!

حوضهای آبی رنگ پارک ساعی رو واسه تعمیر و ترمیم کندن و رسوندن به رنگ سیاه قیرگونی! هیچ جای دیگه جز اینجا ندیدم اینقد گربه هاش تو ناز و نعمت باشن! انگار پدر خوانده دارن واسه خودشون! سر یه ساعت مشخص، والدین کیسه به دست از راه می رسند و از خوراکی شکشمون رو سیر میکنن! کاش یکی بود سرپستی منم مثل اینا به عهده میگرفت و بی خیال و آسوده باقی عمرم رو میگذروندم.

حجم!

امروز میخاستم برم کوه تنبلی کردم و تا یازده خوابیدم بعدشم دیگه گفتم خیلی دیره و و فردام که جمعه است بذارم واسه فردا! امیدوارم صبح که شد دوباره خودمو گول نزنم! این گربهه که نزدیک من رو زمین نشسته، زبونشو آورده بیرون داره همه جاشو لیس میزنه حتی مقعد ِ مطهرش رو! و من نمیدونم چرا مریض نمیشن با این حجم از عدم رعایت بهداشت!

لم!

تازه اومدم نشستم تو پارک، چارتا پسر اومدن نزدیک و خاستن که ازشون عکس بگیرم، اونی که این مکالمه رو باهام کرد ریش داشت ولی صدا و لحن حرف زدنش به اونایی میخورد که بین دو جنس نر و ماده گیر افتادن و تکلیفشون معلوم نیست! وقتی گوشیو گرفتم دستم از طرز ایستادن و لوند بازی اون یکی فهمیدم که همشون یجورن و در واقع تو همون یک خصیصه اشتراک دارن! بهرحال الان رفتن و من و این نیکمتی که روش نشستم و یه گربه که کمی اونطرف تر رو زمین لم داده تنهاییم!

نف!

نمی دونم چرا هر وقت یه آسیبی بهم‌ میرسه حالا کوچک یا بزرگش فرقی نمیکنه! به این فکر میکنم که نکنه یکی یه جایی نشسته داره نفرینم میکنه!

امید!

چند وقتیه دارم به این موضوع فکر میکنم‌ که من در تمام این سالها چطور با یه آدم حسابی برخورد نکرده ام! منظورم از این کلمه کسی نیست که پولش از پارو بالا میره و توپ تکونش نمیده! دقیقا برعکسش آدمی که چشم و دل سیر باشه، اگرم پولداره یا بی پول، تازه به دوران رسیده ای که تشنه دیده شدن و رفع عقده های فروخورده است، نباشه! که از مکالمات مشمئز کننده این دسته بیزارم که در هر جمله شون از خریداشون و سفرهاشون محاله اسمی نباشه! هر جوری حساب میکنم سهم من لااقل یک نفر باید باشه از همکار و همسایه و دیگرانی که تو این شهر پر هیاهو هر روز و هر هفته دیده ام...دریغ که پاسخ این خواهش ِ من منفیه! امیدوارم در روزهای باقی مانده از عمرم با یک نفر از این قماش روبرو شم...

خاطر!

برنامم اين بود كه از فردا يه سفر چند روزه برم اروميه. جزو معدود جاهاي ايران كه تا بحال نرفتم و دوست داشتم ببينمش. تبريز رو فقط يكبار رفتم و همون يبارم كافيه بنظرم. نشستم با خودم خلوت كردم و به ترافيك و مردمان ِ رم كرده اي كه به هر بهانه اي ريختن تو جاده و مثلا دارن ميرن سفر فكر كردم و از تصميمم پشيمان شدم! اين روزها كه نزديك آخر تابستان هست، همه انگار داره عمرشون به سر مياد بدو بدو دارن ميرن كه مسافرت شش ماهه شون رو تكمبل كنن و پرونده رو قبل از فرستادن بچه شون به مدرسه ببندن! من اصلا از صف وايسادن تو پمپ بنزين و عوارضي و دستشويي خوشم نمياد و به همين خاطر هم عطاش و به لقاش بخشيدم و نشستم سرجام! بجاش بهتره برم بشينم پيش تك درختم و بدون هيچ استرس و نگراني، از وقتم و از همسايگي با اون لذت ببرم. هفتصد كيلومتر بري اونطرف تر شايد جايي مثل اينجا گيرت نياد واسه گذران يك روزت پس چرا بايد اين همه مخاطره رو به جون بخرم و اين اشتباه بزرگ رو مرتكب بشم...! هفته پيش همكارم رفته رشت 14 ساعت تو راه بوده و تازه اين فقط جاده و اتوبانش هست و از پمپ بنزينهايي كه عمدا از رده حارجش ميكنن تا ليتري ده تومن به در راه ماندگان بدبخت بفروشند بنزين رو چشم پوشي مي كنيم...

پهلو!

اگه قدرت دستم بود پتانسيل تبديل شدن به ديكتاتورترين حاكم دنيا رو داشتم من! گاهي خيلي سكولار ميشم و كاري به ديگران ندارم كه چه فكرايي دارن و چيكار ميكنن! بعضي وقتا اما بد جور مغزم قفلي ميزنه رو اين كه هيشكي بدون اجازه من حتي نفس هم نكشه! عجب آدم عجيب غريبي ام من! گاهي از ديدن يه چشمه ِ روان پاي درختي چنان سر ذوق ميام كه اشكام سرازير ميشه! گاهي هم سنگ دل ترين موجودي ميشم كه كائنات، تاكنون به خود ديده! از اين نمودارهاي صفر و صدي كم ندارم پس! بعضي وقتا به نان خشكي قانعم و يه وقتايي هم تمام جهان رو هم ببلعم، بازم ميگم كمه! خب همين الان مغزم از اين وادي خارج شد و رفت سراغ قصه اون فيلمه كه ديشب ديدمش! نمي دونم چرا حس مي كنم اون دختره كه كارآفرينم بود و يه شوهر پخمه داشت به اون كارآموزي كه هفتاد سال سن داشت، دل باخته بود! البته كه ظاهر داستان اينو نشون نميداد ولي هم نگاههاي زنه اينجور بود هم من ميخاستم كه يجوري پيش بره تا اونا به هم برسن! دنيا كلا جاييه كه بيشترين تلاشش رو ميكنه تا مهره هاي اشتباه رو پهلوي هم بچينه...!

رام!

يه صندوق داريم كه امروز مجمع ش تشكيل ميشه. بايد برم ولي دنبال بهانه ام براي نرفتن! اصلا آدم رسمي نيستم به جز مواقعي كه مجبورم! تو زندگي بعديم ميخام به عنوان يه كشاورز و دامدار در ايالت ايلينويز آمريكا، به اين دنيا بيام و اصلا كار اداري نميخام انجام بدم! اونجا يه خونه بزرگ و مبله وسط يه مزرعه خيلي خيلي بزرگ دارم بدون هيچ همسايه اي! ترجيحا با اسب به همه جاي ملكم سركشي مي كنم با اينكه چندتايي ماشين تو گاراژ خونه م پارك شده! يه بخشي رو پسته و بادام ميكارم و سيب و گردو كه دوستش دارم جاهاي ديگه هم احتمالا صيفي جات كه بتونم بفروشمش و خرج كارگرها رو بدم. از حيوونا هم حتما گوسفند و گاو و مرغ و خروس و اردك و غاز نگهداري ميكنم و چندين اسب كه فقط براي خودم باشه! ميشه بهترين و رام ترين امپراطوري دنيا رو اونجا ساخت...به اميد اون روز!

بلا!

وقتي شبش سه بخوابي، طبيعيه كه زودتر از هشت نتوني چشماتو باز كني! بيدار شدم و اومدم سركار. اون 200 تومني كه ديشب زده بود به سرم حالا كه عقلم اومده سرجاش همچنان ميخوام تا از دنيا طلبكار نباشم! مي دونم خيلي كار هم نميشه باهاش كرد ولي براي من و آرزوهام كافيه همين مبلغ. اميدوارم قبل از اينكه عين برف زمستون ِ روي كوهها ارزش ِ ريال اين كم بهاترين پول روي زمين، آب بشه و از بين بره، بياد دستم و نخام تغييرش بدم عدد مد نظرم رو. بي موقع است ولي همين الان دارم به اون تك درختي فكر ميكنم كه جمعه رو پيشش گذروندم! بدون هيچ چشمه اي هيچ نشانه ِ ظاهري از آب، پاي سرسخت ترين صخره هاي دربند، سالهاست كه با قناعت و سادگي داره زندگي ميكنه! و من خوب مي دونم كه چه شبهايي خانه امن و دلگرم كننده واسه آهوان رها در ميان آن كوهستان است كه جست و خيز كنان با بره هاي كوچكشان دنبال خوردن چندتا برگ از شاخه هاي پرشمار و استراحت در كنار او هستند!

انسان موجود بي اعتبار و بي چاره اي به نظر ميرسه حتي در قياس با يك درخت! چقدر ضروريات براي رضايت از زندگي ميخاد و در آخر هم محتاج اين و آن و از پاي فتاده در آغوش سرد ِ مرگ، جان مي دهد! اما درختان واقعا قابل پرستشند با اين ميزان از سودمندي كه دارند! از شاخ و برگشان تا زنده اند و حتي زماني كه ديگر تو اين دنيا نيستند ميشه استفاده كرد بدون هيچ چشم داشتي! ما آدمها كمترين بهره را با هزار منت هم حاضر به انجامش نيستيم! من خيلي از موجودات بجز انسان رو دوست دارم! لاكپشت ها، خرگوش ها، روباهها و خيلي از سگهارو! از اين آخري فقط اون چندتايي كه هميشه در حال حمله و پرخاش هستند رو استثنا ميكنم! كاش يه آپشني آفرينش داشت بعد از چند سال تجربه ِ بودن در كنار آدميان؛ خودت انتحاب ميكردي همون كه هستي بموني يا تبديل به حيووني چيزي بشي!

حيف اون عمر و جواني كه نظريات فلاسفه رو در مورد جبر و احتيار مي خونديم و در آخر با اينكه مي دونستيم دارن پرت و پلا ميگن؛ بايد مي پذيرفتيم و حرف اضافه نمي زديم! من اولين سوالي كه بخام مثلا در صحراي قيامت! از آفريدگار بپرسم همين موضوع هست كه هيچ اراده اي نه براي بودن در اين دنيا و نه حتي براي خيلي از تصميماتمون به ما داده نشده و چظور انتظار پاسخگويي از ما داره! البته شايدم واقعا صحرا نباشه اونجا؛ يه جاي خوش آب و هوا مثل ميان رودان باشه كه مردم عادت كردن اسم بيابان روش بذارن تا تشنه ماندن آدمها رو يجوري توجيه كنن! ضمن اينكه حقيقت از هر زوايه، يجوري ديده ميشه و اميدوار نيستم حتي خداي متعال هم بتونه يه عده رو، اونجا قانع كنه كه مرتكب خطا شدند و بايد جور ديگري رفتار مي كردند...! عجيب اينجاست كه از بيخوابي ديشب شروع ميشه حرفاي من و ميكشه به صحراي پربلا...!

گوش!

گاهی که بنظر میاد به هیچی فکر نمیکنم، مغزم پر از رویا و خیالای جورواجوره! همین الان دارم به اینکه همستر اگه بخاد لیست بشه و مثلا صد میلیون پول بده به چه دردم میخوره! من یه عدد رویایی تو ذهنم دارم که نه امکانش هست از این بازی بگیرم نه خودم حاضرم به کمتر از اون خوش کنم دلم رو! ۲۰۰ میلیارد میخام! حالا یا اون بده بهم یا هر نیروی دیگری که در کیهان الان داره اینجارو میخونه و حرفامو گوش میکنه!

عقل!

میتونم کل شبو بیدار بمونم و فردا بجای رفتن سرکار بگیرم بخابم اما حس بیهودگی بهم دست میده! ضمن اینکه این شروع یه حلقه از زنجیر ناتمام ِ کجخوابی برای شبهای بعد میشه و ازش متنفرم! یکی پیام داده که نوشته هات غمگینن! نمی دونم شایدم هستن خب چیکارش کنم همینه دیگه نمیشه بزن برقص راه بندازم تو وبم که! گاهی خودمم حس میکنم از گذشت زمان و یجورایی از خارج شدن عنان عمر از دستم دلگیرم هر چند که کاری از دستم برنمیاد و بهتر اینه که اینطور نباشم ولی مگه ما آدمها همیشه کاری رو میکنیم که عقل و منطق بهمون میگه!