اگه قدرت دستم بود پتانسيل تبديل شدن به ديكتاتورترين حاكم دنيا رو داشتم من! گاهي خيلي سكولار ميشم و كاري به ديگران ندارم كه چه فكرايي دارن و چيكار ميكنن! بعضي وقتا اما بد جور مغزم قفلي ميزنه رو اين كه هيشكي بدون اجازه من حتي نفس هم نكشه! عجب آدم عجيب غريبي ام من! گاهي از ديدن يه چشمه ِ روان پاي درختي چنان سر ذوق ميام كه اشكام سرازير ميشه! گاهي هم سنگ دل ترين موجودي ميشم كه كائنات، تاكنون به خود ديده! از اين نمودارهاي صفر و صدي كم ندارم پس! بعضي وقتا به نان خشكي قانعم و يه وقتايي هم تمام جهان رو هم ببلعم، بازم ميگم كمه! خب همين الان مغزم از اين وادي خارج شد و رفت سراغ قصه اون فيلمه كه ديشب ديدمش! نمي دونم چرا حس مي كنم اون دختره كه كارآفرينم بود و يه شوهر پخمه داشت به اون كارآموزي كه هفتاد سال سن داشت، دل باخته بود! البته كه ظاهر داستان اينو نشون نميداد ولي هم نگاههاي زنه اينجور بود هم من ميخاستم كه يجوري پيش بره تا اونا به هم برسن! دنيا كلا جاييه كه بيشترين تلاشش رو ميكنه تا مهره هاي اشتباه رو پهلوي هم بچينه...!