متروک!

اصلا عجیب نیست که هر لحظه وسعت میگیرد در دل و جانم در این ساعت ساکت شبانه یاد عزیز تو...مهربانی همیشه در دشتهای آرام؛ بی آنکه هیچ جلب توجهی کند می روید و من چشمی دارم درون ِ ذهنم که تو اکنون به تمامی فتح اش کرده ای تا که به نظاره بنشینم گلهای رنگارنگ ِ این دشت پر شکوفه را که تو با نوازشهای مهربانت در جان ِ من کاشته ای...و دیر یافتن بهتر از هرگز ندیدن تو بود؛ خوشه ای پر از دانه های گندم؛ در تن ِ داغ ِ تو پنهان بود و من با سرانگشتانم به ناز بازشان کردم و دانه ها یکان یکان جامه دریدند و از شوق ِ رویشی دوباره سر برآوردند و بوسه ای گذاشتم به یادگار بر لب و گونه و سینه ات و تو خندیدی که هراسان؛ از پی شوقی گریزان در تن ِ خویش؛ مرا به یغما نبر که ایستاده ام از برای دل بردن ِ آرام و همیشگی از تو و من آرام نشدم تا که تو را در آغوش گرفتم؛ بوسیدم؛ از رد ِ بوسه ها؛ روی گونه ات که به رنگ ِ گلهای بهار می ماند؛ جاده ای سرخ ساختم که هر دو سینه ات را در دشت سوخته از عطش ِ تنت فتح کنم و چه خوب شد که تو را هم‌ مشتاق یافتم و تاختیم و تاختیم تا آنجا که قصه عشقمان را در هماغوشی پر لذت ِ آن خانه متروک برای همیشه جاودانه کردیم...

دریا کنار!

به وقت نیمه شب که خواب تو را نمی برد به دنیای دور از زندگان؛ در این ساعت از بامداد چهارشنبه سی ام آذرماه؛ که بعد از مستی ظهرگاهی؛ هنوز لشگریان پر تعداد فرود آمده از قطره های ناب ِ شراب؛ خرامان و دست افشان در دشت و کوهستان ِ ذهنت حضور دارند؛ چاره جز این نیست که چراغی بر بالای سرم روشن کنم و انگشت ِ خویش در نوشتن این کلمات بر روی صفحه ای که دیگر کاغذی نیست؛ رنجه کنم تا که برای روز و سالی از اینگونه در فردایی که از راه شاید خواهد آمد به یادگار بماند که دیروز و امروز را در این گوشه دنج و آرام ِ جهان؛ من در دریاکنار گذراندم هرچند که کاملا فارغ از هم و غم دنیای پیرامونم نبودم...

حاشيه!

به گمانم زندگي يك جور بازي مياد؛ يه گردونه اي كه دقيقا خلاف جهت ميل تو كوك شده و هر سمتي كه بخاي بري؛ راهي رو نشونت ميده كه هم جهت با مسير تو نيست! من قصدم اين بود كه توي يه روستاي دنج و بن بست؛ بدون حضور هيچ گردشگر و رهگذري اين چند روز باقي مونده از عمر رو بگذرونم و دفتر پر مهنت زندگي رو براي هميشه ببندم بره پي كارش. اما بعد از خريد اون خونه روستايي ته ِ كوچه ِ بن بست؛ در رفت و آمدم به اون حوالي؛ چندتا از كلنگي هاي پر از عشق رو ديدم و نتونستم؛ چشم روشون ببندم و طاقت بيارم دوري ازشون رو. براي همين هم يه شريك پيدا كردم؛ يكي رو فردا برم معامله كنم و يه دستي به سروگوشش بكشم و بعد از اينكه ترگل ورگل شد يا خودم برش دارم يا اينكه بفروشمش؛ هرچي كه باشه به گمانم زائقه ِ زيستي ِ ساكنين تهران به سمت حاشيه و خلوت نشيني تغيير كرده و اگه اين برداشت من مطابق با واقعيت باشه؛ اين كار ِ من؛ حركت درستي مياد تو اين برهه از زمان كه ملك آهسته و پيوسته اما همراه با ركود در خريد و فروش به سمت بالا داره خيز برميداره...

دیدار!

کدامین پنجره خوشبخت برای دیدن تو؛ رو به خانه ات گشوده می شود! تو که از عشق و عاطفه سرشار کرده ای جان و تنت را و من جام حیات را سرخواهم کشید با اولین پرتویی که از ستاره روشن ِ چشمانت؛ بر این قمر چرخنده در گوشه تاریک کیهان خواهد تابید. جهان و زیستن سالیان سال در آن؛ حتما به اندازه همان یک لحظه نمی ارزد که با تو دیدار می کنم از پس قرنها دوری و غریت و ثانیه ها را به قدر روز و ماه و سال اگر که شمرده ام؛ باز از پا ننشسته و نخسته ام این دل مشتاق و منتظر را...

برف!

براي من كه در هر گذرم به طبيعت چيزي كاملا متمايز و تازه تر از بار قبل ديده ام؛ باور ِ اين حرف؛ كه خدايي جز همان طبيعت هست؛ سخت و دشوار مي نمايد! تصور كن؛ در گوشه اي زيبا و دلخواه زير چتر گشوده ِ درختي كه اكنون در سومين ماه از فصبل خزان بجاي شاخ و برگ و رخت سراسر سبزش؛ پنبه هاي سپيد را مشت مشت به روي دستانش گرفته است رو به آسمان؛ نشسته اي كنار آتشي سرخگون از سوختن ِ آن شاخه ها كه دوري از زندگي و رفتن در خاكستري ِ دنياهاي ديگر را برگزيده اند و ساعتي از سرخوشي و سرمستي در آن جايگاه ِ رويايي به سرآورده اي؛ به ناچار و با چشم فرو بستن خورشيد به روي تو؛ بايد كه ترك مقام كني و راهي شوي؛ گامي به بالاتر از آن جا كه بوده اي؛ ميگذاري و مي بيني طبيعت؛ درختان؛ خاك؛ سنگ و هرآنچه كه آنجا هست؛ هيچ ردي از حضور تو در خود ندارند و انگار نه انگار كه ساعتهاي بي شمار را در آن نقطه؛ كه اكنون درمي يابي به اندازه سرسوزن هم نيست؛ به شادماني و سرور به سرآورده اي! دنيا كوچك و در عين حال بي كرانه مي نمايد... فرقي نمي كند كه در گوشه اي از جنگل و پاي درختي خفته در آغوش سرد برف باشد يا زير كرسي و در كنار آتشي دلخواه و گرم! فقط كافي است از آن پوسته اي كه دور ِ تن و روح ِ خود ساخته اي كمي فراتر رفته از بالا بر خود و جايگاهت بنگري؛ چيزي جز اين نخواهي ديد كه گاهي اگر تمام دنيا و ما فيها هم مال تو باشد بازهم كوچك و حقير مي نمايد...پس در اين كوش كه زير درختي چه سبزپوش و غرق در زندگي؛ يا كه سپيدپوش از ريزش برف و مه؛ ساعتي را به سرآوري كه فارغ از داشته ها و نداشته ها؛ شهد شيرين ِ آغوش گشوده ِ هستي را لبالب سركشي و از اين نوشانوش؛ پيش از آنكه؛ در گودالي تاريك رهايت سازند؛ لحظه اي را به سرخوشي گذراني...

عروس!

پاييز و زمستان فصل سرما و مرگ نيست! قدر و قيمت باران را شناختن؛ ممكن بي حضور تگرگ نيست! از وقتي كه با طبيعت رفيق و همراه شده ام؛ دريافته ام كه اگر ما آدمها؛ سيصدوشصت و پنج روز را به چهار فصل و دوازده ماه متفاوت از هم تقسيم كرده ايم؛ طبيعت در هر روز و شايد اگر با دقت بيشتري بنگريم در هر ساعت؛ سالي اين چنين را از سر مي گذراند. خورشيد با نگاهش تن سپيد پوش عروس ِ زمين را از نظر مي گذراند و ساعتي بعد گويا از هماغوشي آن دو جويبارها؛ در سينه ِ كوه و دشت، نرم و آرام؛ روان مي گردند... خسته از اين تقلاهاي جانكاه؛ شب هنگام؛ خداي كوهستان دوباره رخت سرما را به تن مي كند و باد و طوفان را چون سگهاي نگاهبان ِ گله؛ از زنجيرها رها مي سازد تا كه تمام خوشي هاي روز را از دماغ ِ دشت بيرون بكشند و تازيانه ِ رنج و عذاب را بر سر و صورت سنگهايي كه نوازشهاي گرمابخش آفتاب را پذيرا بوده اند بنوازند و رستاخير صبگاهان با لبخند خورشيد؛ دوباره از راه خواهد آمد و من با حيرت و سرگرداني نظاره گرم كه چگونه ما در تمام ِ طول عمر؛ پاييز و زمستان را؛ فصل مرگ و نيستي نام نهاده ايم و اين زندگي جوشان را در رگ و پوست ِ زمين ِ زير پايمان ناديده گرفته ايم...

پوشالی!

اگر بیست سال پیش شروع به مطالعه در شیوه زیستن و کند و کاو در چگونه مردن کرده و به کلی بساط دین و مذهب را در نتیجه آن یافته ها؛ از ریشه؛ در دل و جانم برچیدم. امروز از حصارهای چوبین گذشته و پشت دیوارهای خانه ِ خدا رسیده ام. خانه ای پوشالی اما به ظاهر مستحکم و استوار با خشت هایی از ترس و وحشت ما مردمان که طبیعت و آفرینندگی اش را به موجودی موهوم نسبت داده و خانه ای طلایی و کاخ گونه برایش در رویاهای بی انتهایمان ساخته بودیم. خدا شاید همان خودآ باشد که گذشتگان ِ باهوش ما فریادش زدند اما عده ای سودجو رسم و بزم دیگری را برایش ساخته و پرداخته و آن آگاهی عریان شده را به گونه ای دیگر بازنمایی کردند و از این راه؛ هزاره ها بر گرده مردمان سوار شدند و تاختند و تاختند...آن نامردمان حتی درک و دریافت حلاج ها را هم‌ به بافته هایی همچون عرفان آلوده کردند و نگذاشتند که هر آفریده ای خدای درونش را فریاد زده از اسارت خداهای فرازمیی رهایی یابد...

پیچک!

تو؛ عمیق ترین ریشه ها را در میان تمام رستنی های دنیای من داری! در تمام جهان ِ پهناورم از کودکی تا به امروز ریشه دوانده ای؛ شاید که هزار سال نوری را با من؛ در شبها و روزهای بی نورم پیموده و رشد کرده از درونی ترین لایه های تنم تا به نوک موهای سرم؛ چون پیچکی رونده که خانه ای مخروبه را به تصرف خود درآورده است. در و دیوار و تو و بیرونم را با حضور سبز رنگت پر کرده ای. و آجرهای روی دیوار دیگر به کار ساختن و ماندن نمی آیند! آنها سرجایشان ایستاده اند تا که تو پا رو چشمشان‌ گذاری و بالا و بالاتر روی و دیواره های سینه ام؛ آجر به آجر خوشحال از این خرابی اند که با هر گام تو؛ در خود فرو می ریزند و ریز ریز می شوند تا در تن و ساق سرسبز تو دوباره زندگی را از سر بگیرند...

فرو ریخته!

گاهی گمان می کنم حصارها و دیوار ها تماما" فروریخته و نابود شده اند. گاهی که تو در خاطرم مهربانانه پا می گذاری؛ من نه این من ِ گرفتار قفس ِ تنم؛ که چون پرنده ای پر گشوده در گندمزاری سرسبز؛ در آغوش گشوده ات؛ چونان شناگری روی گیسوان آبی دریا؛ آزاد و رهایم من. گاهی به همین سادگی باور می کنم که تمام ِ این سالها که ما بینمان دیوار می ساختیم؛ با بوسه ای از لبان ِ تو؛ انگار که ترکی در دیواره ِ سدی عظیم؛ آن استواری و ماندگاری اش را در هم بشکند؛ فرو خواهد ریخت و من با تمام آن سلولهای کوچک و غمگینی که چونان همان سد ِ بزرگ و سهمگین؛ تن ِ سخت و سنگینم را ساخته اند؛ به یکباره در هم خواهم شکست و با تو یکی خواهم شد با تو که چون جویباری کوچک؛ عشق را و مهربانی را؛ پشت دیوارهای سینه ام انباشتی و انباشته کردی و من غصه خوردم و غصه خوردم که چرا؛ جرعه جرعه نوشیدن از عشق را از من دریغ داشتی! ولی من چه می دانستم که تو چون مادری که طفل شیرخواره را در آغوش میگیرد و بهتر از خودش؛ مقیاس و معیارش را می داند؛ زمان و اندازه را حتی برای عشق ورزی هم؛ بهتر از من میدانی و می شناسی...

همسایه!

دیوار به دیوار خانه ات بود خانه ام کاش! بی تاب و بی خواب میشدم هر شب و هر روزم را برای دیدنت ای کاش. غریبه با خود و بی همسایه؛ زیستن را زندگی کردم بی تو و اینگونه بود که دفتر ِ بی مقدار عمر پر از حسرت و سوز و آه؛ به امروز که کار از کار گذشته است رسید و من فهمیدم زندگی آن چیزی نبوده است که من بنام ِ بودن؛ در روزها و شبهای از پی هم آمده زیسته ام...و مال باخته بودن در پایان راه؛ درد جانکاهی است که درمانی جز مرگ ندارد و مرگ را اگر ستایش می کنم نه از برای این است که در جهانی دیگر و در نوبتی بهتر با تو همسفر باشم؛ نه؛ این من ِ دست آویخته به هر ریسمان ِ ناچیزی برای یافتن ِ رد پایی از تو در همین یک بخت ِ سیاه و کبود شده از نواختن ِ آهنگ هستی؛ ناامیدتر و پژمرده تر از آنم که امیدی به جهان ِ دیگرم باشد و من هرگز او را که نام خدایی برخود دارد نخواهم بخشید که کنار هم چیدن ِ گم شده ها را نیاموخته؛ سرنوشتشان را به هم دوخته بود و از اینهمه چیزی جز این حاصل نشد که چشم گشودیم و دیدیم که هر آنچه در خرمن حیات اندوخته بودیم؛ یکسره در آتش حسرت و غم؛ سیاه شده و سوخته بود...!

موهوم!

کمی قبل تر از این روزها که در ایستگاه میانی عمر ایستاده ام؛ گمان میکردم که زندگی و آنچه نام زیستن برخود دارد؛ چیزی شگفت و کاملا متمایز از اینی هست که اکنون در حال انجامش هستم! اما پیش تر که آمدم دریافتم همین دلخوش بودن به دیدن برگی خوش آب و رنگ که دست سرد پاییز از روی شاخه مادری جدایش کرده؛ یا اینکه کپه ای ابر سپید که صفحه آبی و بی انتهای آسمان را جولانگاه هنر نمایی خود ساخته است؛ تمام ِ سهم ِ من از زیستن است و اگر همین بهانه های کوچک را نادیده بگیرم چه بسا که در انتهای راه با دست و دلی خالی از روی زمینی که عمری در آن زیسته ام به جهانی تاریک و موهوم؛ رخت برخواهم بست...و شاید از همین روست که قدر آب و برگ و درخت و سنگ و صخره و خاک را خوب می دانم و من عابری تنها و بی مقصد در این جهانم که بی هیچ اراده ای آمده و در بی اراده ترین زمان هم از او بیرون خواهم شد و نیازی نیست تا که فلسفه ای بسازم از برای بودنی که از من کلمه ای در موردش نپرسیده اند و اینگونه آرام و بی صدا؛ در این گوشه ِ پر حادثه ِ کیهان؛ روزها را با شب و شبها را با روز؛ به هم دوخته؛ بی آنکه چشمی نگرانم شود؛ از دریچه ای وارد و لختی بعد از پرتگاهی تاریک به سوی نیستی خواهم شتافت و در میان این آمدن و رفتن به دنبال ِ هیچ کسی نمیگردم که دست آویز ِ بودن ِ خویش سازم به جز همین صحنه ها و صفحه های زیبایی که سنگ و درخت و آب و خاک؛ هر لحظه از بودنم را در آفرینشند....

بخت!

از دیدن آن حجم سپید روی شاخه هایی که لباس سبزشان را از تن به در کرده؛ عریان در زیر هجوم ِ مِه؛ آرام و بی صدا به خوابی عمیق فرو رفته بودند؛ غرق در حیرت شدم که من؛ این مردی که گاه گمان می کند که سنگ دل است و گاه از نازک ترین شیشه هم شکستنی تر! فرزند کدام یک از این فصول و ماه ِ زیبای روی زمین است؟ زمستان ِ پر سکوت و سرد یا بهار پر از رویش و سبز یا اینکه در تابستانی داغ و پر از ریزش مداوم و پر حرارت پرتوهای سوزان ِ خورشید؛ زمین را برای زیستن در آغوش کشیده ام و شاید پاییزی پر از برگهای خزان زده و زرد از آن ِ آن روح سرشار از شاعرانگی فروخفته در درونم باشد. کسی چه می داند که خفته در زهدانی تاریک در سه فصل از سال؛ انتخابی جز سر برآوردن از آنی ندارد که نامش چهارمین از پس هر سه ِ آنهاست و چه فرقی می کند روزی که به دنیا می آیی در کدامین یک از منزلی که زمین سرگرم چرخش است؛ اتفاق افتاده است که تو پیش از آن روز؛ نُه ماه ِ تمام را در تمام کیهان چرخیده ای و بخت را نمی دانم از کدامین ستاره سوسو زن گریخته از دست ِ نگاهبان ِ کائنات ربوده...

دیوار!

من که گویی رگ و ریشه ام درون خاک و برگ و در پای درختان؛ شکل گرفته و در همانجا هم هنوز بعد از چهل سال مانده است؛ هر از گاهی که با کوه و صخره و سنگ همنشین می شوم؛ تمام دیوارهای جهانم فرو می ریزد و وسعتی به اندازه تمام دنیا به خود می گیرد؛ عشق را؛ مستی را؛ سرخوشی و پوچی را؛ همزمان و در یک آن؛ با تمام ِ جانم درک و دریافت می کنم و نیازی نمی بینم که فریاد بزنم و دیگران را به این جهان ِ کوچک اما بی مرزم دعوت کنم. اشک می ریزم؛ چشم در نگاه شعله های سرکش آتش می دوزم و سیگاری را شعله در جانش افکنده؛ دودش به درون سلولهای به شعف آمده از این دیدار می فرستم! خاموش؛ خاموش؛ تمام این شگفتی که می بینید؛ اکنون از آن ِ ماست فقط کافی است آرام در جای خود بنشینید و تماشا کنید. مبادا که از شوق و شادی بی حصر از هم بگسلید و دیوارهای تنم را بر سرم آوار کنید...

گداخته!

بعد از یک ماه که گویی در کما مانده بودم؛ امروز صبح با سختی تمام از خواب برخاسته راهی کوهستان شدم. حتی تصور هم نمیکردم؛ آنسوی این دیوار مه گرفته ای که میان پنجره خانه ِ من؛ با دامن ِ سرد کوه کشیده اند؛ برفی چنین سهمگین؛ راه بر من ببندد و شگفت زده ام کند. تن خشک درختانی که خروش سیل سالیان پیش؛ از زندگی کاملا خالی شان کرده بود؛ با شعله ای کوچک؛ افروخت و گداخت تا که زیر بارش نرم و ریز دانه های سپید و گردی که از آسمان فرود می آمدند؛ کنارشان بنشینم و در صورت سرخشان لبخند به گونه ام بنشانم که تا زنده ام هیچ غیرممکنی را باور نکنم و همیشه امیدوار باشم که از یک روز گم شده در میان ِ مه و دود می توان ساعت های خوشبختی را بیرون کشید که تا همیشه در یاد و خاطرت مي ماند...

حریص!

حتما پیش آمده برای همه ما آدمها؛ تا به دنبال خرید و به دست آوردن چیزی هستیم. ایده آل مان را حتی اگر شده زیر شنهای ریز بیابان هم پنهان کنند از چشم ما دور نگه می دارند! من بارها تجربه کرده ام تا به امروز. آخرینش هم همین خانه ِ روستایی است که در خیالم هر روز و هر ساعت در زیباسازی اش می کوشم و خواب از چشمانم دریغ داشته ام. می دانم حالا که گذشته و تمام شده بهتر است که آگهی های خانه ویلایی و کلنگی اطراف تهران را ببوسم و بگذارمشان یک گوشه ای. اما مگر می شود و وسوسه های این روح بیشرم و طماع می گذارد که ببوسم! می دانم به آسانی خریدن پیراهن و شلوار نیست که از دکان کناری هم تحفه ای بردارم اما سعی می کنم همین امروز و فردا اگر تونستم به این دومی که بیشتر از اولی دلربایی می کند سری بزنم و اگر وسعم رسید این را هم چون آن مرد حریص و پول پرست قصه ها؛ از آن خود کنم...البته شاید...

شراب!

واژه حتما کم میاد برای بیان حال ِ اون ذره کم وزن و دیوانه ای که درون تن من جا خوش کرده است؛ انگاری سوار بر رعد و برقی از یک سوی جهان به سوی دیگرش می تازد! از روزهای کودکی ام از سایه سار درختان سپیدار و بید به بوسیدن ساقه ِ عریان تاک؛ از لذت ترکاندن دانه های گرد و مراوریدی انگور زیر دندان تا نوشیدن شراب و مزه تلخی در دهان؛ حیف اما که من از این چشمه نوش نمی کنم و چیزی نیست جز یک سراب امشب و این زمان...

پیامبر!

اگر اینترنت و این آگاهی بی حد و حصری که از سر انگشتان آدمیان امروزی بیرون می ریزد نبود؛ اگر این شهر؛ دهاتی کوچک بود با غاری مشرف در نزدیکی آن؛ حتما من امشب و در این ساعت از بامداد یازدهم آذرماه از این هزاره که در آغاز راه است ادعای پیامبری می کردم از این سبب که در دنیای خاکی ام بند نمی شوم و افکار سبکسرانه ام وزنی برای ماندن روی زمین برای تن ِ گرفتار در دست ذهن بیمارم نگذاشته است...

بی تاب!

بد جوری بیخواب شدم امشب؛ خونه رو تحویل نگرفته؛ هزار بار حیاطش رو پر کردم از ساقه تاکهای قد کشیده تا به روی دیوار همسایه و کندم و دوباره از اول! حتما معتادم من! حتی سیگار هم نتونست منو وابسته همیشه ِ خودش کنه اما کندن زمین و تخمی درون آن چاله که با آخرین مشت خاکش را با دست خودم بیرون کشیده ام؛ بدجور بال و پر زمانم را به زنجیر کشیده و از رها شدن بازش داشته. آجرهایی که پشت به نگاه من کرده اند را می خواهم که با گلدانهای شمعدانی رنگ قرمز بپاشم و نمی دانم آن ساقه کوچک تاکی که من در آن خاک فرو خواهم کرد تا رفتن ِ من آیا سرنوشتش بالا رفتن از سینه دیوار خواهد بود یا در همان جا روی زمین با او وداع خواهم کرد. من یک عمر ِ که بیست سال طولش بوده از این آرزویم دور بوده ام و اکنون بی تاب ِ رسیدنم...

بن بست!

اينكه بخواهيم در آرامش زندگي كنيم انتخاب خوبيه كه از ابتداي راه؛ هر كدام از ما آدمها دنبال آن بوده و هستيم؛ بماند كه تا چه اندازه به اين هدف رسيده و نزديك شده ايم. كه به گمان من؛ كاملا به مقصد رسيدن در اين مسير مساوي با مرگ است و آرامش كامل گويا قبل از رسيدن به ايستگاه پاياني ممكن نيست! من اما علاوه بر اين تلاش همگاني كه همه مردمان دارند؛ يك كار ديگر هم كرده ام؛ و آن هم اين است كه به دنبال آرامش زمان مرگ و بعد از آن هم هستم و شايد خانه خريدن در يك روستاي كوچك و تنها افتاده در حاشيه غربي تهران بتواند اين خواست و آرزوي واپسين مرا برآورده سازد...آري و همين ديروز بعد از يك هفته جستجوي جدي و هر روزه؛ گم شده اي را يافته و از آن خود كردم. سيصد متر از گوشه اي دنج در انتهاي بن بستي روستايي كه گوشه اي از حياطش درخت خرمالويي دارد كه همه توپك هاي نارنجي رنگش را تقديم صاحب خانه كرده و جز معدودي كه بر سر شاخه هاي بالايي جا مانده است چيزي ندارد و كمي آن طرف تر شاتوت و يا توتي سفيد كه چون ميوه اي روي دستانش نبود براي من هم چندان قابل شناسايي نيست و لاجرم بايد تا تابستان سال بعد صبر كنم براي بازشناختنش از ميان اين دو! و سه اتاق كنار هم چيده شده كه حكايت از سبك زندگي قديم دارد در گوشه اي ديگر كه رو به جنوب و سمت ِ آفتاب؛ پنجره اي گشوده دارد...حالا خيالم راحت است كه رفتنم از اين دنياي بي سروته، براي هيچ كدام از اطرافيانم دردسر ترافيك و شلوغي معمول شهرم را نخواهد داشت و با آمدن براي ديدار آخرينشان با من؛ حتما از ديدن كوچه باغ هاي اطراف خانه ام شادمان خواهند شد و من نيز روزها و شب هاي آن جهاني ام را به ديدار و همنشيني با چنارهاي سربلند خواهم سپرد...