متروک!
اصلا عجیب نیست که هر لحظه وسعت میگیرد در دل و جانم در این ساعت ساکت شبانه یاد عزیز تو...مهربانی همیشه در دشتهای آرام؛ بی آنکه هیچ جلب توجهی کند می روید و من چشمی دارم درون ِ ذهنم که تو اکنون به تمامی فتح اش کرده ای تا که به نظاره بنشینم گلهای رنگارنگ ِ این دشت پر شکوفه را که تو با نوازشهای مهربانت در جان ِ من کاشته ای...و دیر یافتن بهتر از هرگز ندیدن تو بود؛ خوشه ای پر از دانه های گندم؛ در تن ِ داغ ِ تو پنهان بود و من با سرانگشتانم به ناز بازشان کردم و دانه ها یکان یکان جامه دریدند و از شوق ِ رویشی دوباره سر برآوردند و بوسه ای گذاشتم به یادگار بر لب و گونه و سینه ات و تو خندیدی که هراسان؛ از پی شوقی گریزان در تن ِ خویش؛ مرا به یغما نبر که ایستاده ام از برای دل بردن ِ آرام و همیشگی از تو و من آرام نشدم تا که تو را در آغوش گرفتم؛ بوسیدم؛ از رد ِ بوسه ها؛ روی گونه ات که به رنگ ِ گلهای بهار می ماند؛ جاده ای سرخ ساختم که هر دو سینه ات را در دشت سوخته از عطش ِ تنت فتح کنم و چه خوب شد که تو را هم مشتاق یافتم و تاختیم و تاختیم تا آنجا که قصه عشقمان را در هماغوشی پر لذت ِ آن خانه متروک برای همیشه جاودانه کردیم...