برف!
براي من كه در هر گذرم به طبيعت چيزي كاملا متمايز و تازه تر از بار قبل ديده ام؛ باور ِ اين حرف؛ كه خدايي جز همان طبيعت هست؛ سخت و دشوار مي نمايد! تصور كن؛ در گوشه اي زيبا و دلخواه زير چتر گشوده ِ درختي كه اكنون در سومين ماه از فصبل خزان بجاي شاخ و برگ و رخت سراسر سبزش؛ پنبه هاي سپيد را مشت مشت به روي دستانش گرفته است رو به آسمان؛ نشسته اي كنار آتشي سرخگون از سوختن ِ آن شاخه ها كه دوري از زندگي و رفتن در خاكستري ِ دنياهاي ديگر را برگزيده اند و ساعتي از سرخوشي و سرمستي در آن جايگاه ِ رويايي به سرآورده اي؛ به ناچار و با چشم فرو بستن خورشيد به روي تو؛ بايد كه ترك مقام كني و راهي شوي؛ گامي به بالاتر از آن جا كه بوده اي؛ ميگذاري و مي بيني طبيعت؛ درختان؛ خاك؛ سنگ و هرآنچه كه آنجا هست؛ هيچ ردي از حضور تو در خود ندارند و انگار نه انگار كه ساعتهاي بي شمار را در آن نقطه؛ كه اكنون درمي يابي به اندازه سرسوزن هم نيست؛ به شادماني و سرور به سرآورده اي! دنيا كوچك و در عين حال بي كرانه مي نمايد... فرقي نمي كند كه در گوشه اي از جنگل و پاي درختي خفته در آغوش سرد برف باشد يا زير كرسي و در كنار آتشي دلخواه و گرم! فقط كافي است از آن پوسته اي كه دور ِ تن و روح ِ خود ساخته اي كمي فراتر رفته از بالا بر خود و جايگاهت بنگري؛ چيزي جز اين نخواهي ديد كه گاهي اگر تمام دنيا و ما فيها هم مال تو باشد بازهم كوچك و حقير مي نمايد...پس در اين كوش كه زير درختي چه سبزپوش و غرق در زندگي؛ يا كه سپيدپوش از ريزش برف و مه؛ ساعتي را به سرآوري كه فارغ از داشته ها و نداشته ها؛ شهد شيرين ِ آغوش گشوده ِ هستي را لبالب سركشي و از اين نوشانوش؛ پيش از آنكه؛ در گودالي تاريك رهايت سازند؛ لحظه اي را به سرخوشي گذراني...