درون!

عجيب ذايقه ام تغيير كرده است! لذتهاي ديروز تبديل به آزار شده اند گويا! نه تنها حس خوشايندي نسبت يه آنها ندارم بلكه سعي دارم دورتر و با فاصله بايستم! خدا كند اين حس و حالم هميشگي نباشد! نگاهم به طبيعت به كلي عوض شده! انگار به دنبال منفعتي ملموس مي گردم تا مجاب به رفتن و ماندن در كنارش شوم! از يادآوري آن همه شوق و اشتياقي كه قبلا داشتم غرق در شگفتي مي شوم! چطور اين اتفاقات درون انسان رخ مي دهد! آيا گناه زمان است يا كوتاهي از حود ماست...!

چراغ!

هروله كنان دويدند و گوسفندي را به اين گمان كه كه نفس شيطاني خويش را مي كشند قرباني كردند! قومي كه هزار سال اين كار را تكرار و تكرار مي كند اما يك آن به خود و نفسش فكر نمي كند خدايي كه آفريدگار زمين و آسمانهاست به اين نمايش هاي مبتذل نيازمند نيست و ما هم نياز نداريم براي اثبات پاكي و بندگي به او، دست به چنين كارهاي ابلهانه بزنيم! دكان برقرار است و ما هم غير مستقيم در عياشي و خوشگذراني هاي اعراب در اروپا و آمريكا سهيم هستيم اين تنها دليل ماندگاري اين آيين است در نظر من! هرگز آب بر آسياب اينان نخواهم ريخت حتي اگر روزي پولم از پارو بالا رفته باشد! هرگز براي نامدار شدن نزد عامه كه كاري حتي كمتر از آن گوسفند براي مفيد بودن در اين جهان مي كنند به آن بيابان سوزان نخواهم رفت! باشد كه چراغ ظلم و جهل روزي به خاموشي گرايد...آمين!

کلیشه!

از سه روز تعطیلی پیش رو یکیشم برم کوه خوبه البته که میرم اگه مهمونی چیزی نباشم و مسافرت که نیستم و اعتقادی هم ندارم تو یه مناسبتی که همه گله ای میریزن میرن شمال و بقیه جاها باهاشون همسفر بشم مگر اینکه مقصدم یه جای پرت و دور افتاده باشه که اونم بخاطر مسیری که لاجرم با ترافیک ملت تداخل خواهد داشت کنسله! امروز بریانک بودم هم خوشم اومد از جنب و جوش و رفت آمد مردم در کوچه و خیابانهای باریکش هم از اینهمه شلوغی خیلی راضی نیستم! بالخره نفهمیدم من مردم گریزم و عزلت نشینم یا اجتماع دوست و جمع پسند! دوست دارم خونه ویلایی داشته باشم یعنی جایی تو این دنیا تماما زمین و هواش مال خود خودم باشه ولی برای دستیابی به این آرزو ناچار باید به محله های پایین نقل مکان کنم که راحت و ساده نیست انجام دادنش. به خودم میگم اگر همین روزها به آخر خط برسم حسرت بزرگی در دلم باقی خواهد ماند که از یک زوایه دیگر خیلی هم ناچیز و بی ارزشه! خیلی وقته که فهمیدم معاد و این جور خزولات فقط برای پر کردن مغز ما درماندگان بوده و بس و هیچ خاصیتی نداره و اگه اینجا در پیگیری اون حسرتی که ازش حرف زدم بخام برای خاموش کردن ذهنم بگم که چطور یکی به اسم خدا خجالت نکشیده و از من بازخواست خواهد کرد در واقع نشونه اعتقادم به پرسش و پاسخ و آن دنیا لزوما نیست و فقط کلیشه ای است که همراهم مانده است...!

اراده!

چی میشد اگه شارژ گوشی با این سرعت پایین نمی رفت و تمام نمی شد! چقدر خوب بود وقتی دستم میگرفتم چشم و انگشتانم درد نمی گرفت و از اون بهتر وقتی بود که نوتیف روی صفحه نشونم میداد این هفته نسبت به مدت مشابه قبل، یک ساعت یا بیشتر استفاه ازش رو کم کردم! همه این آرزوها به نظرم با تصمیم به کنار گذاشتنش قابل دستیابی هست فقط اگر اراده لازم رو داشته باشم...!

سال!

خیلی فکرم مشغولش بوده و هست! از وقتی رییس جمهور فرانسه شد می شناسمش! گاهی خیلی دوست داشتم جای اون باشم بخاطر مقام و موقعیتش هم بی قیدی خاصی که در زندگی شخصی از خودش بروز میده! می دونستم شریک زندگی داره نه همسر ولی هرگز درک نکردم چطور از زنی که ربع قرن ازش بزرگتره خوشش اومده در حالی که دختر همون زن همکلاسیش بوده! اینو‌ می فهمم که جور بودن با هم چیز کم یاب و نادری هست و شاید همین هم جواب پرسش من باشه ولی دیروز با اون کشیده ای که از طرف همون شریک یا دوست دخترش در پای پله هواپیما دریافت کرد پی به این مساله بردم که مکرون کم بی عقلی نکرده با این انتخابش به ویژه که صورت خانمه پر از کشیدگی و دوخت و دوز بود که لابد برای پوشوندن اثرات سن و سال انجامش داده...! اگر که من جاش بودم هیچ‌ وقت عاشقش نمی شدم اگرم خبط و اشتباهی چنین سهمگین کرده بودم هرگز تا به آخر با او‌ نمی ماندم به ویژه که شخص اول یک کشور زیبا هم بوده باشم...

راستی!

حس می کنم قوی تر از قبل شده ام! سرماخوردگی دیگه نمیتونه یک هفته تمام، خلع سلاح و زمین گیرم کنه! انگشتم تو سوراخ دماغ سمت چپیم نمیره از بس تنگ شده! دارم مستند قلب ایران رو میبینم اگه راوی پیازداغشو زیاد نکنه و کمتر پاچه خواری کنه می تونم ادامه بدم دیدنشو! رفته بودم خرمشهر از فالوده فروش کنار رود پرسیدم "لب کارون" همینجاست؟ با خنده گفت آره همینه ولی نه اونی که قبلا بوده! راستی چرا من دوست دارم تو یه پست از هر دری حرفی بزنم! شاید مخاطب اینطوری میخاد شایدم مغزم مدام این سو اون سو میکنه چه می دونم والا...

خوشحال!

از دوربین سلفی به خودم نگاه میکنم، انگار کتک خورده باشم! له شده و درهم پیچیده با صورتی که نصفش چندین برابر آن یکی است! دردم اما ساکت و آرام است اصلا نمی پرسم که کجا رفته و کی بازمی گردد! شاید شانس بیاورم و حواسش بمن نباشد شاید راه برگشت را پیدا نکند و برای همیشه ترکم کرده باشد! یادم هست از کسی پرسیدند چرا ازدواج نمیکنی او در جواب گفت: از تصور اینکه کسی به خانه ات وارد می شود که هرگز بیرون نخواهد رفت دیوانه می شوم و من از رفتن این همنشین چند روزه اکنون بی اندازه خوشحالم...

عاشق!

نوشتن در این وضعیت جهنمی تا چند دقیقه پیش و کمی امن و آرام اکنونم! نمی دانم چه خواهش بی پایانی است که از درون سینه و سرانگشتانم می جوشد! شاید می خواهم با این شیوه جشن بگیرم فائق آمدن بر اتفاقی شبیه مرگم را! یا شاید علت و انگیزه دیگری دارد! مثل خیلی از حوادث هر روزه درست نمی دانم از کجا نشآت میگیرد و اینگونه وادارم می کند در حالی که درازکش و پتویی را نصفه نیمه روی تنم کشیده ام افکارم را اینجا و در این صفحه که گویی عمر جاودان دارد بیاورم! بیرون ابرها روشن و سفید شده اند از پنجره رو به شمال هال می بینمشان! کوهها اما دیده نمی شوند باید نیم خیز شوم یا قامتم را کامل راست کنم تا که پیدایشان شود و من حس اینکار را ندارم با اینکه عاشقشان هستم...!

آنی!

اگر انتخاب با من بود، زیستن با این دردها و بسیاری دیگر را که تاکنون تجربه کرده و هربار آرزوی مرگ کرده ام نمی پذیرفتم! من نه به عدالت خدا ایمان دارم نه به مهربانی اش! در بهترین حالت فقط سازنده خوبی بوده با اینهمه کاستی و اشتباهی که در آفرینش می توان یافت! همراه با این سختی ها گویی انبوهی از غم و افسردگی هم هجوم آورده و در حال شکستنم هستند! گاهی گمان می کنم مرگ آهسته آهسته و با همین بدبختی های کوچک راهش را به سمت ما باز می کند نه به یکباره و آنی...

بماند!

بدترین تجربه درد را تا بحال، امروز داشتم! چیزی فراتر از آنکه بتوان گفت و نوشت! درحالی که روی زمین دراز کشیده بودم پاهایم را به فرش می کوبیدم تا همین چند دقیقه قبل تا اینکه آن دوتا آمپول و بروفنی که از شدت ناتوانی بلعیدم کمی ساکتش کرد! علت اینکه آن عصب کش ها را می شمردم این بود که من با خودم قرار گذاشته بودم اگر ده بار آن کانال باریک را بسایند و بیرون بیایند دیگر اثری از رد و بدل کردن پیام برای بعدن نخواهد ماند و این خوشحالم می کرد! یک جور وسواس که مثلا اگر به کسی بگویی دوستت دارم و تا تعداد معینی تکرارش کنی شاید ردی از کلام تو در دلش باقی بماند...!

بیشتر!

عصب کشی کردم. سخت ترین و کشنده ترین درد دنیا درست آن لحظه در تنت ورود می کند که سر سوزن کلفت در لثه و کامت فرو می رود! گریه زیاد کرده ام برای دردهایم که بیسترشان نه جسمی که روحی اند! اما ناخواسته اشک در چشمانم حلقه زد! حداقل در چشم چپم این اتفاق افتاد و با دستمالی که در دست داشتم ردش را فورا" محو کردم! بی حس نمیشد دومی هم پشت سر او وارد شد ولی با درد کمتر! بعد از آن کمی اره و رنده و در آخر سوزنهایی که به تیغ سفره ماهی بیشتر شبیه بود تا سوزن در سایزهای بزرگ و کوچک و کج و راست و هرکدام را هر بار می شمردم ده بار یا بیشتر...وارد و خارج میشدند و من به جز اینکه نظاره کنم هیچ نمی کردم! سهم من از تمساح آفرینش کجاست...

حسرت!

این زندگی لعنتی قراره چجوری تموم بشه! حتما میخاد بهمون سخت بگذره و این پایان یه دوره ای میشه که ما اسم زیستن روش گذاشتیم! با کمترین آزادی و قدرت انتخاب چه تا الان چه بعد از این! دوست داشتم جوری دستم باز بود که اگر همین الان دلم میخاست برم یه جای دیگه و یه کشور دیگه با مردمان و فضایی به جز این که الان هست ادامه بدم بدون هیچ سختی و چالشی بتونم این کارو بکنم! ولی خودم می دونم که سخت تر از اونی هست که بنظر میاد و از خیرش به ناچار میگذرم! دارم فکر میکنم زندگی به جز این حسرت ها و غصه ها چه چیز دیگری برایمان داشته است...

اجازه!

تازه دارم می فهمم وقتی دندون درد نداشتم جزو معدود خوشبختای عالم بودم! سمت چپ صورتم باد کرده، آسمان آن بیرون پر از ابرای سیاه و قرمز بود دم غروبی ولی من از جام نمی تونم تکون بخورم! فقط از پشت شیشه پنجره کمی تماشایشان کردم! حدس میزنم لشگر سرما هم از یه سمت دیگه داره مهیای ورود به تن و بدنم میشه! درست مثل قلعه ای که نیروهای خودی بهش خیانت کردن و دشمن هر لحظه داره سلطه و سیطره شو برای فتح اون بیشتر از پیش میکنه! قدرت تشخیص و کارکرد درست مغزم را هم از دست داده ام و نمی دانم چی بخورم خوبه چی بد! با اینکه در حالت عادی به این چیزا اشراف دارم ولی کلافگی اصلا اجازه فکر کردن نمیده...

تمساح!

روی صندلی انتظار نشسته ام تا عصب های دندان فک بالا یکی مونده به آخر از چپ، کشیده بشه یا به عبارتی کشته بشه! فرقی البته نداره نتیجه یکی است و من از درد بی امانش رهایی می یابم. کاش تمساحی بودم در رودخانه ای در سرزمینی دور دست که در طول عمرم چندین هزار دندان در می آوردم بدون مراجعه به هیچ دکتری!

شسته!

اساس زندگی بر لذت بنا شده! در یک جمله ساده تمام کارهایمان را بقا در دست دارد و خوشی های کوچکمان راهی برای اطمینان دادن به اوست که ما همیشه این مسیر را دنبال می کنیم تا نسلمان را همچنان بر روی زمین ادامه دهیم! لذت خوردن و پوشیدن و نوشیدن و در نهایت درآمیختن! اما از دیشب چنان دردی بر من مستولی شده که به کلی دست از دنیا شسته ام! راست می گویند که بدبختی های کوچک فقط با یک بدبختی بزرگتر پاک می شود و از بین می رود...!

یافتم یافتم!

امروز صبح مقابل آسانسور محل کارم دستم رفت توی جیب شلوارم و دیدم چندتا از سنگ هایی که از ساحل خزر جمع کرده ام آنجاست! سرجایشان گذاشتم و بدون هیچ حس خوشایندی دوباره در افکارم غرق شدم! اکنون اما از خود می پرسم که من چگونه بی هیچ ذوقی آنها را در دست گرفتم مگر همانهایی نیستند که با کلی حال خوش از دیدن و برداشتنشان از روی شنهای ساحل، با آن فریادهای آهسته: اورکا اورکا گویان چون ارشمیدوس در آن هنگام که رابطه بین حجم و جرم را کشف کرد! به این طرف و آنطرف می رفتم و روی پاهایم بند نمی شدم! دریافتم که تمام حس و حال ما آدمها ار درونمان نشات می گیرد! زمانی که خوشحالیم حتی یک سنگ ریزه هم در نظرمان خوشگل و زیباست! اما آن زمان که خالی از این احساسیم هیچ چیز جهان برایمان هیچ فرقی ندارد..‌.!