کلیشه!
از سه روز تعطیلی پیش رو یکیشم برم کوه خوبه البته که میرم اگه مهمونی چیزی نباشم و مسافرت که نیستم و اعتقادی هم ندارم تو یه مناسبتی که همه گله ای میریزن میرن شمال و بقیه جاها باهاشون همسفر بشم مگر اینکه مقصدم یه جای پرت و دور افتاده باشه که اونم بخاطر مسیری که لاجرم با ترافیک ملت تداخل خواهد داشت کنسله! امروز بریانک بودم هم خوشم اومد از جنب و جوش و رفت آمد مردم در کوچه و خیابانهای باریکش هم از اینهمه شلوغی خیلی راضی نیستم! بالخره نفهمیدم من مردم گریزم و عزلت نشینم یا اجتماع دوست و جمع پسند! دوست دارم خونه ویلایی داشته باشم یعنی جایی تو این دنیا تماما زمین و هواش مال خود خودم باشه ولی برای دستیابی به این آرزو ناچار باید به محله های پایین نقل مکان کنم که راحت و ساده نیست انجام دادنش. به خودم میگم اگر همین روزها به آخر خط برسم حسرت بزرگی در دلم باقی خواهد ماند که از یک زوایه دیگر خیلی هم ناچیز و بی ارزشه! خیلی وقته که فهمیدم معاد و این جور خزولات فقط برای پر کردن مغز ما درماندگان بوده و بس و هیچ خاصیتی نداره و اگه اینجا در پیگیری اون حسرتی که ازش حرف زدم بخام برای خاموش کردن ذهنم بگم که چطور یکی به اسم خدا خجالت نکشیده و از من بازخواست خواهد کرد در واقع نشونه اعتقادم به پرسش و پاسخ و آن دنیا لزوما نیست و فقط کلیشه ای است که همراهم مانده است...!