تهی!

امروز رفتم بازار، هوا واقعا آلوده بود و هنوزم سرم داره درد میکنه! نمی دونم این بخش از جهان چه نفرینی باهاش بوده که باید تا همیشه تاریخ، نادان ترین ها بر بقیه مردم حاکم باشند! ما که دانش ساخت یک بنزین هم نداریم چرا بیهوده با کل جهان درافتادیم و برای همه شاخ و شونه میکشیم! چرا باورمان نمی شود که از درون تهی شدیم و هیچی برای ارائه نداریم...

پاشنه!

بازار طلا انگار که آتش گرفته باشه! حسابی داغ شده! هیچ سقفی هم براش نمیشه در نظر گرفت. به نظر میاد رشدش همیشگی باشه، باید از صندوق های ثابت پول رو کشید بیرون. اینکه سود دارن میدن جز توهم هیچ چیز دیگر نیست! الکی دلت خوشه در حالی که تکه تکه دارایی خودت رو بریده به خودت میدن ماهیانه و در آخر سال یهو از خواب بلند میشی و میبینی تمامش خالی از ارزش شده! نیم قرن هست که این چرخه داره تکرار میشه و همچنان هم، در بر همین پاشنه خواهد چرخید...

زیبایی!

آنتنهای بزرگ و سفید رنگ صدا و سیما از روی پل کاملا نمایان است! حیف! کاش همانجا هم به این سبزینگی اضافه میشد بجای پخش دروغ و چرند هر روزه شان! دارم اردک ها را تماشا میکنم دستان من که در حال نوشتنم یخ زده! تن آنها توی آب چه حسی را تجربه می کند نمی دانم! آهو ها در پشت فنس با شگفتی چشم به دور دست دوخته و ماتشان برده است! به گوزنها و میمونها هم باید سربزنم تا این بازدید کامل شود. پاکبانها برگهای چنار را از روی چمنها جمع کرده داخل کیسه می ریزند من تصمیم گیر بودم این کار را نمی کردم! شاید از زیبایی بدشان می آید!

مقابل!

تندیس ریزعلی، روی ریلی در ورودی پارک نصب شده است. تازگی این کار را کرده اند! با وجود سرما به سمت دریاچه می روم! حافظ و سعدی و دیگران اطراف پله ها را گرفته اند! قدیمی ها همه دستار بر سرشان هست! آسمان غرب بی نهایت زیباست کلاغهای اطراف دریاچه پرتعداد و صدایشان بلند است. البته آنچه می گویند برای من نامفهوم است! دریاچه خالی هست و در حال مرمت! ابرها در آسمان به آرامی در حرکتند! مردی کوتاه قامت که به زبان چینی حرف میزند از مقابلم میگذرد! او از کلاغها هم بدتر است!

طاقت!

رسیدم پارک ملت، هوا سرد است! اینقدر که نشستن روی نیمکت را سخت میکند! باید بلند شوم و راه بروم! البرز با برف سفید پوش شده و میانه اش را مه گرفته است. کلاغی میخواهد از حوض آبنمایی که در این سرما نمیدانم به چه علت روشن است، آب بخورد. کار سختی به نظر میاد. آن چنارهای قدیمی و بزرگ دیگر نیستند و جایشان را نهالهایی که تازه کاشته اند، با برگهای خشکیده روی شاخه ها، پر کرده اند. از کنار مجسمه های سنگی که بسته به ذهن بیننده، معنی و مفهومش عوض می شود، عبور می کنم. ولیعصر باید خوشگلتر از اینی باشد که الان هست! ساختمان های بتونی تیره رنگی که نیمه کاره رها شده اند یکی از این منظره خراب کن هاست! کارگرها دارند در باغچه های مربعی شکل میان پیاده رو گل میکارند! شک دارم طاقت بیاورند امشب و فردا را...

خاکی!

فکر کنم اینقد باید بنویسم تا چشمام در آستانه کور شدن و بسته شدن قرار بگیره تا بلکه مغز بیشعورم رضایت بده بگیرم بخوابم! هر چقدم گوسفدا رو میشمرم بلکه یه جایی ذهنم خسته شه و بذاره سیستم خاموش بشه، نمیشه! مدام میره رو نوسان دلار و طلا و بقیه چیزا! نمیدونم هدف از آفرینش ما در این بخش از کره خاک برسر! شرکت در یک مسابقه بی نتیجه بوده یا قراره زندگی هم بکنیم!

شک!

داره میخونه: "تو دستم را نوازش کرده ای و بعد از این حتما تب یک عشق بی پایان همیشه با تو‌ خواهد بود" کاری ندارم که امکانش هست یا نه! بیشتر به این اطمینان خاطرش کار دارم که میگه: حتما! آخه الان تو هیچ زمینه ای نمیشه از این کلمات استفاده کرد از بس شک و تردید پر رنگ و زیاد شده!

جایزه!

امروز ساعت شش که از باشگاه اومدم بیرون ماه پشت ابرهایی که در جاهایی متراکم و بعضی جاها، کم پشت و پراکنده بود، به طرز شگفت آوری دلربا و زیبا مینمود! چندین بار چشم دوختم بهش و خواستم عکس بگیرم ازش ولی پشیمون شدم! شاید جایزه من بوده برای انجام تمرینم!

قارچ!

اگه یه دیونه مثل خودم داشتم، همین الان پا میشدم و میرفتم کوه! با اینکه سرده ولی صعود تو این هوا اتفاقا خیلی هم ایده آله! داره میگه از روی فسیلهای برجای مونده تونستن بفهمن که در دوران باستان، قارچها شبیه درختان امروزی بوده اند! البته اینا از روی احادیث بدست نیومده! بلکه از تحلیل سلولهای چندین میلیون ساله زیر میکروسکوپ دربافت کردن...

یکجا!

بیخوابی دوباره به سرم زده! برنامه "زمین" را میبینم. سرم کمی سنگین شده اما برای اینکه چشمهایم بسته شود هنوز کار دارد! مغزم مدام از این شاخه به آن یکی میپرد و یکجا بند نمی شود!

بیشتر!

آفتاب پرست مدام در حال شکار و بلعیدن مگس ها بود غافل از اینکه تنها چند ماه زمان خواهد برد تا پیکرش تبدیل به طعمه آنهایی شود که روزگاری از آنها تغذیه میکرد! دنیای آدمها هم همین است فقط کمی زمان بیشتری میبرد...

تخت!

بعضي روزا كه باشگاه دارم، مثل امروز ميگم كاش نرم و بگيرم بخوابم تو خونه! اما با يه بار تنبلي مي دونم تكرارش آسونتر ميشه و كلا ميبوسم ميذارمش كنار! واسه همينم ميرم حتي اكه حوصله نداشته باشم! وزنه هاي لعنتي رو جابجا مي كنم حتي اگه ندونم براي چه هدفي! زندگي به شيوه مرموزي روح آدم رو ميخوره و تهي ميكنه! به خودت مياي مي بيني يه پوسته خالي ازت مونده و تمام! تمناي يه تغيير بزرگ چيزيه كه به اين آسوني ها به دست نمياد! تغييرات كوچك هم اينقدر ناچيز و بي معني اند كه بود و نبودشون هيچ فرقي برات نداره! جرات، جسارت، عرضه ِ چشم پوشي از درآمدم را اگر داشتم، مي شد يه گوشه دنجي اطراف اين شهر شلوغ پيدا كنم و براي هميشه بذارم و از اينجا برم! اما اين ذهن حسابگر نميذاره دست از محاسبه بردارم و دل به دريا بزنم! گمانم موقعي رضايت ميده كه ديگه دريا داره غرقم ميكنه! مثل سقوط ديكتاتوري كه تا آخرين لحظه، اميدواره ورق برگرده و نميخاد صداي شكستن پايه هاي تختش رو بشنوه! منم همچنان اين مسير احمقانه رو دارم پيش ميبرم و دست از گذشته نمي توانم بردارم....

بند!

ماه از میان ابر جوری بیرون خزید که مروارید از میان صدف! تقریبا گرد با کمی زوایه در سمت شمال! تا اومدم از باریدن باران خوشحالی کنم قطع شد! کاش خیسم میکرد تا خانه بجای اینکه بند بیاید و افسرده حالم کند...

قنات!

به یک باره آسمان تیره و تار شد و امید من به بارش باران بیشتر از پیش! خورشید که الان وقت خاموشی اش شده، در غرب هیچ حضوری ندارد! نه دیگر توان طلایی رنگ کردن آسمان را دارد و نه هیچ نوری از مشت اش می گریزد، تا زمان رفتنش را اعلام کند! و من با جویباری که آب قنات را به پایین دست میبرد، همرام...

میدانیم!

ابرای خوشگل و سفید در پس زمینه آبی روشن از غرب به سمت شرق در حرکتند! یا تشنه و بی آبند یا اینکه ناخن خشکند و قصد خوشحالی ما را ندارند! من در میدان فرهنگ که بیشتر به یک تقاطع شبیه است روی نیمکتی نشسته ام. کلاغها هم روی دیواره حوض بلندی که اثری از آب در او‌ نیست، نشسته اند! دیوارهای مدرسه ای قدیمی که بیش از پنجاه سال عمر دارد، شبیه مسجد با کاشی های آبی و فیروزه ای فرش شده است! شاید آن نادان فکر میکرد با این ظاهر سازی ها، جماعت ابله، دست از سرش برخواهند داشت و دیگر کاری به تاج و تختش ندارند! اما همه چی اشتباه از آب دراومد و آن شد که می دانیم...

بیخیال!

بالخره آلودگی هم رفت بدون حتی یک قطره باران، شاید تقدیرش همین بوده! در مسیر رفتنم به یوسف آباد، گربه ای به پروپام پیچیده و رهام نمیکنه! نمی دونم گشنه است یا نوازش میخاد از من! فعلا سرجام وایسادم و در حال نوشتنم تا اینکه دست به سرش کنم و به راهم ادامه بدم! اما خیلی سرسخته، اصلا قصد بیخیال شدن رو نداره...

جویا!

دیروز که تجریش بودم، پیرمردی را که عصا به دست نزدیکم شد رو دعوت کردم روی نیمکت کنارم بنشیند. کمی باهم حرف زدیم و او گفت که پدرش سی و پنج ساله که! در همین لحظه ذهنم رفت به اینکه میخواهد بگوید سی و پنج ساله که پدرش فوت کرده و آماده بودم طبق معمول بگم که خدا رحتمش کنه! البته دیگه صبرتون بده در ادامه ش نمیشد گفت چون خیلی دیر خبردار شده بودم من! اما در کمال شگفتی او این جمله را بر زبان آورد: پدرم سی و پنج ساله که ازدواح نکرده بخاطر شرایط تورمی و وضعیت بد مالی که بر مردم حاکمه! من در مغزم گویی لشگریان مغول به تاخت می رفتند و تمام دنیای مرا ویران می کردند وقتی این جمله را از او شنیدم! پدرجان عصا دستته، خودت به زحمت داری قدم از قدم برمیداری! اونوقت نگرانی که ابوی گرامی مدت مدیدی است مجرد هستن! اگر کم رویی اجازه میداد ازش علت این عمر طولانی را حتما جویا میشدم...

جوشیدن!

تخم مرغ سریع تموم میشه! نمی دونم چرا قبلا بهش علاقه نشون نمیدادم! الان اما وقتی آب پز شده اش رو میخورم کیف میکنم! اگه عسلی باشه که چه بهتر! واسه همین سعی میکنم از زمان جوشیدن آب فقط و فقط پنج دقیقه بهش وقت بدم و تمام! البته بماند که پوست کندنش واقعا بعضی وقتا مکافاته! راه حل خاصی ام به ذهنم نمیرسه...

میفهمن!

بنظرم میاد جاسوس تو گوشیم هست! آخه هر تراکنش مالی میزنم، دو ثانبه بعدش ده تا کد تخفیف از ده فروشگاه مختلف برام میاد! از کجا و چجوری میفهمن من چیکار دارم میکنم دقیقا"!

آخر!

ما مردم ایران، اگر به جای زمین در آسمان بودیم با گریه های هر روزه مون، الان هم هوای شهرمون پاک بود هم اینکه دیگه حسرت بارون رو نداشتیم و اینهمه التماس خدا نمیکردیم در آخر هم دست خالی برگردیم خونه هامون...

غرق!

آسمان تیره و تار است و خبری از درخشش خورشید نیست! اگر باران ببارد حتما از مخفی گاهم خارج شده به دیدارش خواهم شتافت! سومین ماه پاییز رو به پایان است و هر ماه یک بار هم باران نیامده! دروغ و دغلی که کوروش نگرانش بود ایران را به باد فنا دهد، خیلی وقت است که ما را غرق کرده و با خود میبرد! امیدی هم به نجات نیست...

شرم!

مدتها برام سوال بود که چرا آدمهایی که مذهبی ترن، پست تر و رذل ترن! چرا تو سنگ دلی و شقاوت هیچ حد و مرزی نمیشناسن! و به تازگی کشف کردم که علتش اینه که اونها یه پاکن همراهشون دارن که روزی پنج وعده، روی تمام این پلیدی هاشون میکشن و به خیال خودشون پاکش میکنن و واسه همینه که هر روز بی شرم تر و وقیح تر از گذشته به کاراشون ادامه میدن و پیش میرن...

سرجاش!

نصف ملت هنوز در توهمات دوران به اصطلاح جاهلیت غوطه ورن! آخه کمی مطالعه کنید! کمی فکر خدا دادیتون رو بکار بندازید که اصلا در تمام طول آفرینش از ابتدا تا به امروز، یک مورد، فقط یک مورد بوده که خارج از این چهارچوب تعریف شده که حدود صد سال هست بتونه زنده باشه و زندگی کنه که شما انتظار دارید یکی هزاروچارصد سال وایساده منتظر شما تا با اسب و خر و شتر و شمشیر به جنگ با این و اون بره و عدالت رو اجرا کنه! تمام اینها به کنار کی اصلا گفته که میشه با کشت و کشتار عدالت رو اجرا کرد و اگرم بشه چه لزومی بهش هست! مگر خدا خودش فلج شده که نمیتونه چهارتا موجودی که خود خودش درستشون کرده سرجاشون بنشونه!

گذشته!

دور از تو ساده نیست نفس کشیدن! آره! اما راه نفس رو گاهی باید بند بیاری تا یاد بگیری که از هر سوراخی نفس نکشی! زندگی اونقدم ارج و قیمت نداره که بخای با خفت به ادامه دادنش مشغول بشی! لازمه بعضی وقتا از تنهایی دلت رو به دندون بگیری و بذاری خون ازش بچکه بجای اینکه همون روال اشتباه گذشته رو تکرارش کنی...

وسطی!

بعد از چهل روز سیاهی انگشتم هنوز پابرجاست! بدنم رو خیلی دوست دارم که اینقد خوشگل کارشو بلده! آرام و بی دردسر خونمردگی های حاصل از اون ضربه وحشتناک رو خورد و از بین برد! فقط مونده زیر ناخنم که اونم احتمالا به این خاطر که روش پوشونده شده است و راه به جایی نداره فعلا خوب نشده! نگرانش نیستم. دردی هم تقریبا ندارم، حس نوک انگشت وسطی هم که برگشته سرجاش! من تا الان سرشکستگی فراوان داشتم ولی دست و پا و اینطور جاها اصلا!

جریان!

مثل یکی دو روز اخیر که احتمال باران بالا بود و هیچ نبارید! منم خیلی علاقه مندم که بلند شم برم بیرون، مثلا تهرانپارس، ولی اینکه بتونم به خودم غلبه کنم و تنم رو از این رخوت بکشم بیرون، شک دارم! جمعه کلا روز بیخودیه! شاید بخاطر دعوای قدیمی یهود و عرب! شایدم دلایل دیگه ای داشته باشه که من در جریانش نیستم! راستی شنیدم هیت آزادسازی دمشق دو روز جمعه و شنبه رو تعطیل اعلام کرده، ما اینجا از چهل سال گذشت که درگیرشیم طرح ببریم مجلس و اونم تصویب کنه بده بالایی! ولی هنوز به نتیجه نرسیدیم دراین زمینه و به اجماع نتونستیم برسیم در بین کله سفیدها!

ازون!

من سهمیه هفته ای یک روز در طبیعت رو بجا آوردم و گرنه با وجود آلودگی هوا امروز رو هم میرفتم کوه! فعلا نصفش رفته و من به حالت درازکش در خانه افتاده ام! از صدای این صالح علا، متنفرم وقتی میاد لای ترانه ها اعلام میکنه: اذان میگویند از اون میگویند! مرتیکه خر! شبیه آدمای زیر آوار مانده است صداش! هر چی حال خوبه از آدم میگیره...

سفید!

اینهمه رو ناتیفیکیشن گوشی زد پاسیبل رین! ولی تا این لحظه تو تهران هیچ بارونی نیومده! چقدر پیش بینیهامون دقیقه! رفتار یه ابر باران زای پاییزی که از غرب و از سمت دریا داره حرکت میکنه میاد رو آسمان شهرو نمی تونیم پیش بینی کنیم، اونوقت توهم اینو داریم که جهان رو مدیریت کنیم و الگو بشیم براشون! حتما دسترسی شون خوبه به اجناس با کیفیت و مثل ما قیر و آدامس و خرما، دود نمیکنند که به راحتی جو رو شکافته میرن تو فضای لا یتناهی سیر میکنن و این فکرای خوشگل خوشگل میاد تو ذهنشون! البته اگه ذهنی مونده باشه لای اون دستارهای سفید و سیاهشون...!

لمس!

از لمس بلوط ها در میان انگشتانم غرق در شادی میشوم! می دانم که دنیای کوچکی دارم و دیوانه ام! اما چه کنم که من این دیوانگی ها را دوست می دارم...

صلاح!

من از طبیعت دل نمیکنم، هر لحظه تازه و پر طراوت است، اما از این سرمای کشنده، لاجرم به آغوش گرم خانه ام پناه میبرم! ماندن در اینجا بیش از این صلاح نیست. راه برگشت را در پیش گرفته و به سمت پایین روانم...