لاجوردی!

می نویسم؛ اما هر چه تلاش و تقلا می کنم؛ جز بخش کوچکی از آنچه می بینم را نمی توانم روی این صفحه و در قالب کلمات جای  دهم! از ستایشی که نثار هر برگ درخت می کنم تا شور و شعفی که ساقه های علفها و گلهای روییده بر طرف رود؛ بر جانم می ریزد چگونه می توانم که گفت! عاشق که راز عشق را نمی تواند برای مردمان بازگو کند! در همه روزهای عمر؛ تمامش را آنچنان با طعم تکرار زیسته ام که از بودن و ماندن در این جهان بسی درمانده و خسته ام؛ اما با هر عبور در این بوم سحرانگیز؛ گویی که تازه از مادر زاده ام؛ بی هیچ خاطره ای از بودن و زیستن های پیشین؛ که جز رنج مدام نیافزوده است برایم! تکیه می دهم‌ به تخته سنگی و شاخسار سبز درختان چتر نگاه من است در مقابل ابرهای سپید و آبی لاجوردی آسمان؛ سبک بال سفر می کنم تا دور دست ترین کرانه های کهکشان؛ در دستان پرشتاب نور؛ رها می کنم جانم را و لبریز می کنم جام هستی ام را؛ از عشق از شادی! پر میکشم در آسمان آرزوها و سبکبال می شوم چونان پر پرنده ای روی موج ِ باد و نسیم که در گرماگرم تابستان؛ تحفه های زیبایی از خنکای بهار را پیش کشم می کند و من بیش از این هیچ نمی خواهم که با بودن در این دنیای بی همتا؛ از خود بیرونم و از چند و چون جهان به کلی فارغ...

صلح!

روح و جسمم؛ جان و تنم؛ آن نقطه و نطفه آفرینشم؛ حتما که درآمیخته با کوه و سنگ و آب و طبیعت بوده است و من نمی دانستم! با گذشتن از کوچه و خیابان ِ شهر؛ به دامن پر مهر کوهستان که گام‌ می گذارم؛ حس و حال غریبی پیدا می کنم؛ در کنار چک چک ِ چشمه ای کوچک که روزهای گرم و سوزان تابستان آخرین نفسهایش را به گروگان گرفته است؛ می نشینم و من چقدر پر از صلح و آرامش می شوم در جایی که اینچنین با درخت و آب و علف همسایه است. من از تو چیزهایی می خواستم که باور داشتم برایم شادی و خرسندی می آورند اما نمی دانستم تو آنقدر پر لطف و محبتی که کرور کرور فزون تر از خواسته ام را به‌ من خواهی داد و چه بی حساب بخشیدی از دریای مهربانی ات؛ جرعه های نوشین لطف را و سپاس می گویم تو را که بیرون از دسترس افکار ناتوان من ایستاده ای در اوج آسمانها و از تو دیگر هیچ جز لطف تو نخواهم خواست...

بی همتا!

تا ساعت سه بر سرکار و پشت میز باشی؛ بعدش هم خنکای دلخواه خانه را به کناری گذاشته؛ به سمت کوه و صحرا روان شوی در این روزهای وامانده در حصار گرما؛ اگرچه اراده فوق العاده ای نمی خواهد؛ اما اندکی سختی دادن به خود را می طلبد و من این کار را میکنم با خود...از خیابان زیبای ولیعصر به سمت تجریش در گذرم و مقصد بعد از آن هم که معلوم است؛ گلابدره و کلکچال و جرعه ای خوردن از آن آب چشمه ِ جاری در میان درختان جنگل وزوا و اینگونه است ساختن ِ یک روز ِ بی همتا...

عمر دوباره!

سپهر را و چرخ را؛ فلک را و دهر را؛ به هر دیار که می روم از هر بلاد و شهر را؛ به هر کجا که می رسم؛ همیشه چشم به راه نشانه ای از تو بوده ام! اما چه سود که روزها بگذشت و جسم بفرسود و در این جستجوی بی سرانجام؛ جز این که غم فراقم بیافزود هیچ عاید من نشد! و هنوز و همیشه را در پی پرتوی کوچک از نور امیدی می گردم و خواهم گشت که از چشمان آبی تو؛ تا که بر دشت سوخته از حسرت ِ انتظار نگاهم فرو ریزد و من آن دم چگونه می توانم که تاب بیاورم زیستن را! از عطشناکی سراب هایی که در بیابان ِ زندگی دیده و سوخته ام و طاقتی که در آخرین رمق هایش سوسو زنان مرا امیدوار رسیدن بتو نگه داشته است! چشمه آب حیات و من ایستاده در آخرین پله ِ نردبان زندگی! مگر عمر دوباره ام دهد دهر تا که یک روز را کنار تو به سر آورم آنگونه که امید دارم...

چشم!

اینکه گمان کنی زیبایی فقط در دامن سرسبز لار خفته است و بس؛ جای بسی شگفتی است! در هر کجا که ساقه علفی سر از خاک بر آورده و قطره های الماس گونه آب؛ دانه دانه از پی هم روان گشته اند در پای آن رستنی ها؛ آنجا در چشم من لاری دیگر است که هر روز را در نور خورشید لبخند به لب در انتظار رسیدن گامهای من سر می کند و شبانگاهان زیر نگاه آرام ماه و ستاره ها؛ دم فرو بسته؛ در خوابی سحرانگیز تا دمیدن دوباره آفتاب به صبح می رساند. از صخره ها و سنگ ها و درختان؛ از چشمه ها و جوی ها و سبزه زاران؛ تن پر طراوت میکنم من در هر گذرم به کوهساران! و من تا آن دم که چشم فرو خواهم بست؛ همیشه در ستایش زیبایی های دنیای پیرامونم؛ با شیفتگی تمام خواهم نوشت و در آنها خواهم نگریست و من چه می دانم که چیست در انتهای راه در انتظار من؟ زمینی سوخته و سیاه! یا فرجامی بی نتیجه و تباه! و امروز را فقط همین امروز را می خواهم که زیست و جز این هیچ نمی خواهم از خدا و از دنیایم...

تنگ!

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود! از فرط تنهایی و بی حوصلگی شاید عروسکهایی ساخت به نام آدم! تا که از دیدن سردرگمی و رنجشان از غم خود بکاهد و به کار خدایی اش سرگرم باشد! این چنین بود که ساخت و ساخت تا کار زمین و زمان به اینجایی رسید که اکنون هست! برخی سیاه چون ذغال و آن دیگران سپید چون تن ِ شاداب دانه های برف! و چقدر عادل بود چه در آفرینش و چه آن روز که روز حسابش می دانند بیچاره مردمان فرومانده در چمبره روزگار! این است قصه زندگی ما آدمیان به روی زمین و در این دیار که فراخ نامش نهاده اند اما چه تنگ بود از برای رفتن برای ما که گاهی دلمان چون هوای آسمانش گرفته و تیره می شود از غم امروز و دیروزها...

خاک!

از اینکه بیدار شدم و درخواب و دم صبح با ایست قلبی دفتر هستی ام بسته نشد؛ شاکرم. نمی دانم او که قدردانش باید باشم؛ خداست یا هر نام دیگری که نیروی برتر این جهان برای ماست! شکست اگر دلمان فزون تر از هزاربار؛ چه باک که آن که نکشت مارا قوی ترمان ساخت و دل ِ ما را گویا از سنگ و آهن ساخته بوده اند! از خاک برخاسته دوباره و دوباره بر خاک فروافتادیم و این افتادن ها تا به کی ادامه دارد خدا داند! ضربه ها نواخته شد بر گوش و بر گونه هایمان از دست روزگار و ما همچنان سرخ است صورتمان از گذشت روزها و شبهایمان! در آغوش میهن ماندیم چون توان رفتنمان نبود؛ زندگی کردیم چون از مرگ هراسان بودیم...

خاهش!

سه ماه از سال جدید گذشت و من از تب و تاب دنبال کردن و پیگیری اهداف و آرزوهام‌ به کلی جدا شدم. بهتر که اینطور شد! این خلسه و بی خیالی رو دوست تر می دارم. زمان و مکان و جهان که به فرمان من نیست! اصلا بگذار همان شود که خودش می خواهد! تاثیر کوبیدن ارزن به صخره و سنگ چقدر است؟ خاهش و درخواستهای پی در پی ما هم در گوش فلک همانقدر بزرگ است که او هست...

خنکا!

از ریزش خنکای قطرات کوچک گریخته از روی حوض به روی تنم؛ غرق در طراوت و شادی می شوم در این عصرگاه گرم تابستانی؛ پارک ساعی؛ از قدیمی های تهران و به نام طراحش نامگذاری شده است. از زیبایی چیزی کم ندارد؛ پر است از درختان بلندبالای کاج و سرو و چنار و از آبنماهای چشم نواز که با رنگ آبی شان در حالی که لبالب از زندگی اند! گمان که نه؛ یقین دارم جغرافیا تعیین کننده ترین عامل در زندگی تمام ما انسانهاست؛ من فقط پنج سالی است که همنشین و همسایه این باغ پر طراوتم؛ اما از کودکی اگر این سعادت را داشتم؛ اکنون کیلومترها با چیزی که هستم فاصله گرفته بودم و این اصلا نادیده گرفتنی نیست که سرنوشت می تواند جور دیگری رقم بخورد اگر در مکان و زمان مناسب حضور داشته باشیم...

خفتن!

دویدم و پایان نیافت جستجو هایم! دیروز به امروز بدل گشت و امروز هم در تمنای فرداها سوخت و رفت و تمام این روزها نام زندگی گرفت به اسم من! دریا بر آسمان شد و بارید؛ کوه ها و بیابان را شست و با خود برد و من زیر خاک خفته بودم تا که آن قطره ِ کوچک باران؛ غباری از تن تو را در مشام من ریخت تا من دوباره زیستن را در جهانی دیگر بیآغازم و شاید زندگی چیزی جز همین خفتن و بیدار شدن نیست در میان آن کوه و دریایی که تو منزل داری...

فرجام!

این گمان که تمام زندگی چیزی جز توهم نبوده هر روز بیشتر و بیشتر ریشه در باورم می دواند! تمام آن آرزوها و پله های ترقی تا رسیدن به اهداف هم روزی رنگ می بازد و بدل به هیچ می شود! تو هر چه که می خواهی باش! تاجری موفق و پر آوازه یا کارگری درمانده و کمی هم ساده! زمانی که جمله ِ زیستنت به فرجام رسد؛ نقطه ای به ناگاه؛ در انتهای آن؛ به نشانه ِ پایان فرود می آید و تمام. و تلخ تر از این قصه؛ در هیچ کتابی ننوشتند که بی اختیار می آیی و با اکراه از این جهان رخت بر می بندی! زیستن را زاده اند با آمدنت یا که مرگ را به همراه خود به دنیا آورده ای تو...!

ریگ!

یه نیروی خدماتی داشتیم که هنوز چهل سالگی رو ندیده؛ با ایست قلبی به دیار دیگر شتافت! نمی شود گفت دیار باقی چون نمیخواهم چیزی را که ندیده و هیچ اطلاعی ازش ندارم رو نامی از روی عادت بگذارم. خانمش چند سال پیش به علت بیماری درگذشته بود و با دخترش زندگی میکرد؛ در ظاهر و آنگونه که من مشاهده می کردم؛ آدم شاد و خوش رویی به نظر می آمد با همان دغدغه هایی که همه ما آدمها داریم؛ یافتن شغلی بهتر از آنچه اکنون دارد؛ و دیگر چیزهایی که بیشترشان مربوط به همین مادیات و پول است تا چیزهای ندیدنی و ناملموس!  و اکنون یک برگ کاغذ روی دیوار است که او در سمت بالا و چپش جای گرفته است! به همین سادگی از دنیا و از هر چه در او هست جدا شد و رفت بی آنکه بخواهد! و ما چقدر طاقت داریم تا به این رفتن های هر روزه در پیرامونمان عادت کنیم و همچنان سرجایمان ایستاده باشیم! اگر این ضربه ها؛ به اندازه برخورد یک ریگ به تن کوهی هم باشد وقتی هر روز تکرار و تکرار می شود؛ لاجرم تاب و توانمان را از ما خواهد گرفت و روزی نه چندان دور ما را هم به ریگی بدل خواهد ساخت...

آشنا!

گاهی دلم میخاد شده یک سیاهه در روز اینجا بذارم و خیالم رو از بابت روز نوشت بودنش راحت کنم. اما دریافت کامنتهای عجیب از آدمهای همیشه بیمار باعث میشه توجهی به این دغدغه ام نداشته باشم و درش رو تخته کنم تا هر وقت که خواهش درونی ام برای نوشتن از حد معمول فراتر رود! یکی برام پیغام داده تو که چیزی از خودت نمیگی چرا پس هر روز اینجا میخای مطلب بذاری! باز همون آدم بهم پیام میده هر کی ازت تعربف و تمجید میکنه رو تایید میکنی و بقیه رو ندید می گیری! ای بسی شگفتی از مغز معیوب تو که اینجا را می خوانی به این‌ امید که اطلاعاتی از خود من بدست بیاوری نه از افکاری که درون ذهنم جاریست و باز هم باید به تو و امثال تو گفت چطور انتظاری جز این از من داری که تراوشات مغز معیوب تو را ندیده بگیرم و آن دیگران که تعریف و تمجیدم کرده اند را تاییدشان کنم...مگر تو خودت از این دیوانگی ها انجام می دهی که توصیه به دیگران می کنی...

قصه!

من دیدم‌ با نشستن و منتظر ماندن؛ اون پرنده خوشبختی که گمان می کردم روزی روی شانه ام خواهد نشست و تمام لحظه هایم را غرق در خوشی و لذت خواهد کرد فقط در افسانه ها و قصه ها امکان وقوع دارد و بس! رو همین حساب بلند شدم و تنبلی رو به کناری زده راهی کوه و صحرا شدم؛ معتقدم علیرغم اینکه از مال و ثروت بهره مند یا بی بهره مانده باشی؛ حتما چیزی در این جهان پهناور می توان پیدا کرد که بهانه ِ  ای باشد برای خوشحالی تو! و برای من این گم شده؛ کوه و درخت و سنگ و چشمه و صخره و آب و آبشار بوده و هست! و تک تک ثانیه های سپری شده در کنارشان را عمیقا دوست می دارم...

رهگذر!

از یاد و خاطر برده ام آرزوهایم را؛ عنان اختیار به دست روزگار سپرده و چون رهگذری در مسیری که نه به پیش است و نه پس؛ گام برمیدارم! رفتن تمام کاری است که من می توانم کرد. رسیدن به مقصد را چندان ارج نمی نهم! در همین راهی که رهسپارم؛ به هر بهانه ِ کوچکی دست می آویزم تا که روز و شبم را کمی رنگ بر تنش ریخته؛ از هم نشینی لحظه های گذران اندک شور و شعفی در دل و جانم بنشانم و جز این چه می توان کرد که یارای زور آزمایی با چرخ ِ غدار از تاب و توان ِ من بیرون است...

چرخ فلک!

فصل اول از سال تازه تمام شد و تا امروز سومین روز از تابستان هم سپری شده است! گاه آرام و گاه پرشتاب گذشته است این نود و شش روز؛ گردش چرخ به کار ما کاری ندارد و تمام فکر و ذکرش چرخیدن به گونه ای است که تاکنون بوده است! بی هیچ تغییری! او که اصلا حواسش به ما و خواسته هایمان نیست! رنجیده خاطر شویم یا نه؛ شاد باشیم و یا غمگین؛ در هر حالی که هستیم فرقی برای او ندارد و من تمام سعی ام بر این است که از این رهگذر روز و ساعتی را بر مراد دل بگذرانم و بگذرم...