لاجوردی!
می نویسم؛ اما هر چه تلاش و تقلا می کنم؛ جز بخش کوچکی از آنچه می بینم را نمی توانم روی این صفحه و در قالب کلمات جای دهم! از ستایشی که نثار هر برگ درخت می کنم تا شور و شعفی که ساقه های علفها و گلهای روییده بر طرف رود؛ بر جانم می ریزد چگونه می توانم که گفت! عاشق که راز عشق را نمی تواند برای مردمان بازگو کند! در همه روزهای عمر؛ تمامش را آنچنان با طعم تکرار زیسته ام که از بودن و ماندن در این جهان بسی درمانده و خسته ام؛ اما با هر عبور در این بوم سحرانگیز؛ گویی که تازه از مادر زاده ام؛ بی هیچ خاطره ای از بودن و زیستن های پیشین؛ که جز رنج مدام نیافزوده است برایم! تکیه می دهم به تخته سنگی و شاخسار سبز درختان چتر نگاه من است در مقابل ابرهای سپید و آبی لاجوردی آسمان؛ سبک بال سفر می کنم تا دور دست ترین کرانه های کهکشان؛ در دستان پرشتاب نور؛ رها می کنم جانم را و لبریز می کنم جام هستی ام را؛ از عشق از شادی! پر میکشم در آسمان آرزوها و سبکبال می شوم چونان پر پرنده ای روی موج ِ باد و نسیم که در گرماگرم تابستان؛ تحفه های زیبایی از خنکای بهار را پیش کشم می کند و من بیش از این هیچ نمی خواهم که با بودن در این دنیای بی همتا؛ از خود بیرونم و از چند و چون جهان به کلی فارغ...