خفتن!
دویدم و پایان نیافت جستجو هایم! دیروز به امروز بدل گشت و امروز هم در تمنای فرداها سوخت و رفت و تمام این روزها نام زندگی گرفت به اسم من! دریا بر آسمان شد و بارید؛ کوه ها و بیابان را شست و با خود برد و من زیر خاک خفته بودم تا که آن قطره ِ کوچک باران؛ غباری از تن تو را در مشام من ریخت تا من دوباره زیستن را در جهانی دیگر بیآغازم و شاید زندگی چیزی جز همین خفتن و بیدار شدن نیست در میان آن کوه و دریایی که تو منزل داری...
+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر ۱۴۰۱ ساعت 13:21 توسط آقای ar.ja
|