دنیا!

نمی دونم چطوری ولی از قبل هم‌ می دونستم که آدمهای مشهور؛ از دیگرانی که گمنام و معمولی اند؛ بسیار بی فرهنگ ترند...حالا اما بعد از چند سال همسایگی با یکی از آنها؛ این دانش من به یقین و باور تبدیل شده است! با همه این حرفها خیلی وقت بود که از آرش میراحمدی خوشم می اومد...خاکی و بی ادعا بود وقتی در جزیره از نزدیک دیدمش. امروز اما آخرین روز حضور او در این دنیا بود که عادت دارد آنان را که بودنشان برای دیگران مفید است بکشد و بخورد و آنها که جز آزار کاری نمی کنند را تا ابد زنده بگذارد...!

عشق!

تهران هواش اینجوریه که دقیقا آخرین روز شهریور ورق برمیگرده و از تابستان داغ با روزهای طولانی ش؛ هیچ اثری نمی مونه و فصل خزان کامل و به تمامی از راه میرسه. حالا که فقط چند روز تا رسیدن مهر فرصت هست من بجای اینکه لباس تنم کنم؛ پتو کشیدم روم و روی مبل خوابیدم! البته لرز من بیشتر از اینکه از سرمای هوا باشه از هندونه از وسط قاچ شده و یخچالی هست که بعد از ماهی خوردم! من کلا به طبع خوراکی ها و طب سنتی خیلی توجهی ندارم و هر چیزی که عشقم بکشه میخورم...منتظر باران بودم امروز ولی خبری ازش نشد! مثل وقتی که چشم به راه کسی هستی و هی میری دم پنجره شاید ببینیش ولی آخرش مجبوری پنجره ها رو ببندی و بگیری بخوابی...حتم دارم که میاد امروز نشد هیچ عیبی نداره! شاید همین فردا پس فردا باشه وقتش...

رنج!

هر تغييري در حد مرگ براي انساني كه براي ماندن و تكثير برنامه ريزي شده؛ سخت و دشوار است! ما آدمها از بدو خروج از زهدان مادر؛ با تمام كارهاي ريز و درشتمان؛ از اولين گريه اي كه مي كنيم تا آخرين باري كه نفس مي كشيم براي افكندن تخم ِ بقا در تلاش و تقلاييم! حال در اين مسير رنج فكر كردن را اگر بخواهيم به خود روا بداريم جز اينكه از آساني و راحتي سفر كاسته ايم كار ديگري نكرديم! از همين روست كه عده اي بي آنكه كمترين زحمتي به خود راه دهند هر كاري كه گذشتگان ِ ترسو و نادان؛ كرده اند را سرلوحه زندگي خود قرار داده حتي يك لحظه به كاري كه مي كنند فكر نمي كنند...

نام!

آنها خوك مي خوردند گفتيم ما نمي خوريم! آنها ديوار را مي بوسيدند گفتيم ما به ديوار سنگ مي زنيم! آنان كلاه بر سر گذاشته با پوشش كامل به ستايش آنچه نام خدا بر آن گذاشته بودند مي پرداختند ما اما لخت و عور اينكار را كرديم و هفت بار دور خدايي كه درون چارطاقي(مكعب؛كعبه) به اسارت گرفته بوديم چرخيديم! اما وقتي نوبت به تملك انسانهاي ديگر رسيد ديگر نگاه نكرديم آنان و اينان چه مي گويند و چه مي كنند! مردان ديگر قبايل را كشتيم و زنهايشان را تصاحب كرديم چون به آنچه ما از جانب خدايمان مي گفتيم گوش نمي كردند! و اين شيوه اخير را كامل ترين؛ پاك ترين؛ آخرين آيين ِ آسماني بر روي زمين نام نهاديم و اينگونه شد كه ما مسلم شديم...

تمام!

همیشه بهش فکر کردم و الانم بخاطر تصاویری که از تی وی و تو کوچه خیابون به اجبار میاد جلوی چشمم تو این خیالم که چطور یک ملت؛ مردم؛ مجموعه ای از انسانها! که خودشون گمان می کنند صاحب فرهنگ و تمدن و اندیشه اند. می تونند راه بیفتند برن یه بیابانی که یکی پانزده سده قبل از امروز؛ مرده و بعد از آن هم مدفنش هزار بار شخم زده شده و اکنون نباید حتی تکه ای از سخت ترین استخوانش هم روی کره خاکی باقی مونده باشه! چطور ما کسانی را که بهمون؛ به کشورمون به زنهامون تجاوز کردند و به کنیزی و بردگی بردند رو می پرستیم و از آنها انتظار دستگیری و کمک داریم! چطور می تونیم ادعای داشتن خرد کنیم اما این بلاهت ها را به کررات در تمام طول زندگیمون انجام بدیم و هنوز خودمون رو انسان بدانیم...!

تنها!

بعضي وقتا به خودم ميگم به عنوان راهكار براي سرمايه گذاري و سرگرمي برم تو كار ساخت و ساز ولي ياد گرفتاري و سختي هاي كار كردن با قشر بي سواد و نادان ِ آجر چين و سيمانكار و... مي افتم از تصميمم پشيمان ميشم! نيازي هم نيست كه الان بيام از اين حسم پوزش بخام در برابر بقيه تا به نژاد و طبقه پرستي متهم نشم! كه من خودمم تو همون طبقه م. فقط جاي شكرش باقيه كه چاركلاس درس خوندم و سالها پشت ميز و نيمكت نشستم تا عقده هامو به روشهاي متمددنانه تر خالي كنم نه به روش ناداني و نافهمي! از اين گزينه كه عبور مي كنم به نظرم مياد برم يه مزرعه بزرگ بگيرم و مرغ و خروس و خر و بز و گوسفند نگهداري كنم مي بينم بازهم سر و كارم به انسان و كارگر خواهد افتاد و دوباره همون داستانها مياد جلوي چشمم! خب اگر بجاي اون كلمه بزرگ برم يه باغچه مثلا كوچك بگيرم كه چارتا دار و درخت داره چي! اين مي تونه اين روح ديونه و پر جوش و خروشم رو ارضا كنه يا نه! فكر مي كنم مي بينم به اندازه كافي كار و مشغوليت اونجا وحود نخواهد داشت تا من باهاش سرگرم بشم و دوباره همين حس هايي كه الان تو سرمه ميان سراغم! بنظر مياد برم پاي يه كوهي قله اي دره اي چيزي يه خونه بخرم كه بتونم بي واسطه و بي آنكه تماسي با نوع بشر برقرار كنم بزنم برم تو دل طبيعت...اين آخري تنها راه منطقي هست كه فعلا دارم فكر مي كنم بهش...

گول!

هيچ نمي دونم موفق ترين آدمها هم تو اين دنيا احساس پوچي و بيهودگي مي كنند يا فقط آدمهاي معمولي مثل من اين حس رو دارند! شايد اگر تو يه كشوري زندگي مي كرديم كه آدمها و بقيه چيزهاي زندگي درست سرجاشون بودن ديگه تا اين حد از سرگشتگي سراغمون نمي اومد! البته الان كه اينا رو مي نويسم چارتا خواننده كم عقل پيدا ميشن و ميان سريع رهنمودهايي از وجود سراسر خاليشون بهم ميدن كه فلان كارو كن تا احساس پوچي نكني و...! در حالي كه خودشون قدم از قدم بر نميدارن تو تمام زندگيشون و ساكن و بي حركت مي مونن تا بپوسن و از بين برن! من اما غصه ام از نشستن و حركت نكردن نيست! من از حضور حجم بزرگي از بيهودگي تو خود ِ زندگي دلم مي گيره! گاهي حس مي كنم اينقدر بي ارزش هست تمام دنيا كه نبايد هيچ كاري كرد! و گاهي هم به اين نتيجه مي رسم كه با تمام اين حرفا بايد بالخره به در و ديوار بزني خودتو تا دم رفتن حسرت به دل نباشي و پشيمان! من اگه خدا بودم اينقدر بدبخت و بيچاره نمي آفريدم انسان رو و به دروغ هم بهش نمي گفتم تو اشرف مخلوقاتمي و گولش نمي زدم اون بيچاره رو! به نظر مياد خدايي هم اگر هست فقط ساخته و رفته ديگه كار به بقيه ماجرا نداشته كه چي ميشه و چي پيش مياد در آينده...

دست!

اگر هر روز هفته جمعه باشد باز هم برای من پر از تکرار و خستگی نخواهد شد دیدار تو! سالهاست که در آغوش گشوده تو آرام گرفته ام و هر دیدار ما از بار قبل تازه تر است! چه سرّی در جهان توست که اینگونه دیوانه و شیفته ام ساخته است که من یارای دست کشیدن ندارم!

گشت!

"قسم نخور به جونم که بی قسم می دونم نور ستاره تو رفته از آسمونم" این ترانه از اسپیکر آویخته از شاخه درختی که من زیرش خوابیدم داره پلی میشه و من جام ِ یاقوتی شراب رو سر میکشم و تو دنیایی که میدونم هیچ شباهتی به این جهان ِ واقعی نداره در گشت و گذارم...

خلوت!

فردا شايد برم دماوند يا فشم و ميگون و اگر بخت با من يار باشد و برسم هر سه باهم! ميرم خونه ببينم و از اين جمعه اي كه بيشتر اهالي تهران از شهر رفته اند و مسير رفت و آمدش خلوت شده استفاده كنم. صبح تقريبا زود راه مي افتم و تا غروب آفتاب و شايد كمي بعدتر طولش مي دهم...

نوبت!

غمگينم و كمي هراسان! همكارم كه هم سن من بود فوت كرده! به همين راحتي و بيهودگي! با بهانه اي كه سرطان ريه نام گرفته بود! ديده بودم سيگار مي كشد گاه گداري! نه اينكه يك بسته را نخ به نخ و بي وقفه با آتش قبلي روشن كند؛ نه. فردا عصر در مسجدي نزديك محل كارمان مراسم گرفته اند برايش. از خانواده اش كسي را نمي شناسم و دو دلم ميان رفتن و نرفتن و اينكه نوبت من كي خواهد شد و چگونه از اين دنيا خواهم رفت...

خانه!

صدای مداوم ریختن آب از بالای تخته سنگی کوچک و من زير نور سو سو زن ستاره اي در دور دست؛ روي ماسه هاي كف رودخانه اي كه اكنون به جز جويباري كوجك و بي رمق؛ چيز ديگري از او نمانده است؛ نشسته ام. چشم در چشم آسماني كه گاهي آبي تيره است و گاهي خاكستري پوشيده با ابرهاي متراكم كه از اين سو به آن سو مي روند و ستاره هاي كوچك را پشت سر حجم تيره و سياه ِ خود پنهان مي كنند! نور طلايي شاخه هاي خشكيده درختان كه در آتش مي سوزند روي تن خاك مي افتد و مرا ياد تو مي اندازد كه با بوسه اي از گونه ات سرخ ِ سرخ مي شدي! جاي خالي تو را اكنون چگونه مي توان پر كرد در اين دنيايي كه بي نهايت بزرگ است كه خورشيد و ماه و ابر و ستارگانش بي شمارند و اينقدر كوچك كه درون سينه اي مي شود پنهان شد! بي آنكه صاحب خانه بويي ببرد...!

جا!

زعفرانیه از اون جاهاییه که همیشه حتی از شنیدن اسمش به شعف آمده ام من! دارم فکر میکنم اگر از کودکی من در یکی از این خانه های بزرگ و ویلایی اینجا زندگی می کردم اکنون که بودم و چگونه می اندیشیدم! آیا باز هم مثل الان برای جلب و کسب آرامش راهی کوهستان می شدم یا اون شیوه تربیت از من آدم دیگری ساخته بود که کوه و طبیعت دیگر جایی برایش نداشت...!

محال!

اخیرا افتادم تو مود عسل و امروز از آبدارچی یکمی خریدم و قرار شد تو تعطیلات که میره سراب چند کیلویی برام بیاره امیدوارم دیابت نگیرم و کم شکر باشه هر چند که خودش میگه واقعی و طبیعیه ولی تو این مملکت و هر جای دیگری که با دین و مذهب آلوده شده! پیدا کردن ِ آدم ِ سالم از محالاته...!

شب!

این را خوب می دانم که زیباییهای شهر بیشتر از پیش می شود وقتی چاک سینه بانوانش پیداست! ولی من بازهم آرامش کوهستان را دوست دارم...و راهی ام که در سه شنبه شبی با درختان و چشمه سارانش خاطره سازی کنم تا بی نهایت تا اخرین ساعت های زیستن...

امن!

همین الان همین چند لحظه ِ پر تردید مانده میان ماندن و رفتن؛ من به خود می گویم که چرا کوه! آسایش خانه و شهر را گذاشته برای چه چیز به دل ِ کوه و بیابان می زنی تو! اما جواب همانی است که شک را در گامهای لرزانم یه یقین بدل می کند و محکم قدم بر میدارم به سمت او که همیشه آرام بخش و امن بوده است آغوشش برایم...

خيال!

"وقت ندارم"! پاسخش براي همراهي با من اين است! چگونه است كه من تمام شبانه روزم پر است از جاي خالي تو ولي تو براي بودن با من حتي لحظه اي وقت نداري! مگر تو دنيايت را با كس ديگري پركرده اي! دو خط موازي هستيم ما كه هرگز به هم نخواهيم رسيد و من چه بي موقع دل بستم به تو كه از دنياي من هرگز نخواهي گذشت! دلم براي خودم مي سوزد و براي روز و شب هايم چه آنها كه سوختند و تمام شدند و چه آنان كه در آينده از راه خواهند رسيد و به سرنوشت همان قبلي ها دچار خواهند شد! در آغوش كشيدم در رويا و خيالم بارها و بارها تن سپيد ِ تورا! ولي دريغ كه آرميده در آغوش ديگران بودي تو...

مشتاق!

امشب قصد ماندن در كنار درختان را دارم! زير سقف آسماني كه با تن ِ سپيد ستارگاني آمده از دنياهاي دور آذين بندي شده است! گاهي به اندازه اي كه مغزم از كاسه اي كه درونش جاخوش كرده بيرون نپرد به اينكه اين نورهاي سپيد و سوسو زن اكنون ديگر نيستند و هزاره هاست كه مرده و رفته اند فكر مي كنم و به آني در اين انديشه فرو مي روم كه چه چيزهاي ديگري در جهان پيرامون من هست كه مي بينم و اما در واقع نيستند! اين درختان و چشمه ها و اين برگها و علف ها و سنگ و صخره ها هستند يا كه نيستند! دنيا به تمامي هيچ است و هيچ و به جز يك لحظه ِ شيرين كه لبان ِ مشتاق ياري را مي بوسي همه يكسر فاني و از بين رفتني اند...

آوار!

نمی دونم کسی جز من هم تو دنیا هست که خربزه و انگور و الویه رو باهم فرو بده! زخم دستم کم بود حالا صدای برخورد سپر و شمشیر این سه جنگجو در معده ام را هم باید تحمل کنم! گاهی تمام دردها به ناگهان بر سرت آوار میشوند شاید اکنون برای من همان وقت است...

راست!

فک کنم مگس ها علاوه بر انواع پس ماندهای انسانی و حیوانی از خون هم خیلی خوششون میاد! هر کاری میکنم نمیره پی زندگیش! میخاد مال منو بخوره حتما! حیوان اینقد سمج ندیدم تا حالا! به گمانم باید دور زخمم حصاری چیزی بکشم تا نتونه بیاد تو! حتی به تکانهای شدید دست راستم که مراقب ِ اون یکی هست توجهی نمیکنه!

چسب!

خوردم زمین و پوست کف دستم آویزونه و خون ِ سرخ رنگم با اینکه حواسم بود جایی نماله؛ روی رانم رو رنگی کرده! الان تو چشمه شستمش! البته فقط دستمو نه شلوارو! کمی درد داره و میسوزه ولی میخام نیم ساعتی اینجا بشینم و بعدش برم خونه...چسب زخمم نمی زنم چون کمکی به بهتر شدنش نمیکنه...

خالی!

تمام تلاشم اینه که از هر روز یا هر هفته؛ اگر شده فقط چند ساعت ِ آن را مطابق میلم زندگی کنم و کوه رفتن امروز هم از همون کارهاست که سعی در انجامش دارم...حال خوب کن؛ سخت و شیرین و در انتهای راه؛ گفتن یه آفرین به خودم که رویای دیروز را امروز زندگی کردم و از این بیشتر به تاخیر نیانداختم! در هر ماه و سال اندکی از این روزها که داشته باشم؛ دم ِ رفتن لبخند بر لب خواهم داشت که از این جهان بیهوده و پر حسرت؛ دست خالی نمی روم...

مه!

آفتاب بر ابرها می تابد صورتشان سرخ و طلایی می شود و من یاد تو می افتم در آن شب مهتابی که برای بار اول در آغوشت کشیدم و تو از شرم سرخ و سفید شد گونه ات! عشق که برای همیشه بر خانه ِ ما نمی تابد شاید سهم من از تو همان یک لحظه بود که سالهاست در پس خاطره های مه گرفته گم شده و رفته است...

کم!

بازهم فرصت بازهم زندگی! امروز من در کوهم نه اینکه از صبح و از لحظه ِ دمیدن آفتاب از خانه بیرون آمده باشم. نه! بعد از نهار و کمی مانده به غروب؛ جنون ِ بودن در این بهشت ِ بی جانشین؛ وادارم کرد تا که پای در راه بگذارم و این شد که اکنون در کنار چشمه ای نشسته و در صورت مهربان آب می نگرم و خوب می دانم که از این روزها که باید غنیمتش شمرد کم دارم...

ذغال!

ماه درست مثل یک آینه کاملا گرد که جلوی نور ِ زرد رنگ گرفته باشند افتاده ته ِ کوچه ما و داره میدرخشه! البته این حال و روز ِ نیم ساعت قبلشه! الان کمی بالاتر رفته و از سمت ِ جنوب داره از پنجره اتاق خواب میاد تو! از اینکه چند روز وسط هر دوره ِ سی روزه که بنام خودش نامگذاری شده؛ اونو می تونم به این بزرگی و زیبایی ببینم خوشحالم! نه اینکه اون نور اصلی که خورشید باشه رو دوست نداشته باشم؛ دارم خیلی هم بیشتر از این آینهه! ولی بخاطر اینکه نمیشه زیاد با اون چشم تو چشم شد؛ بجای نگاه کردن تو صورت خودش؛ مجبورم ماهش رو دید بزنم...! نور و روشنایی معمای بزرگیه! هیچ بشری هم تا حالا نتونسته مشتش رو وا کنه! حتی انیشتین که فقط تونست سرعت حرکتش رو حساب کنه تازه اونم بعد از یک قرن ما نمی تونیم درکش کنیم...! شاید آدمهایی که قبل ترها آتش پرست بودن در واقع داشتند همین نور رو احترام میکردند و اون شعله و ذغال ِ گداخته ای که تو چارطاقی ها نگهداری می کردند هم یه مثالی از خورشید با شکوه بوده که بالای سرشون تو آسمون جا خوش کرده بوده...

سفت!

در بین نرمش و ورزشهایی که روزانه انجام میدم از همه سخت تر درازنشست هست که سه ست ِ بیست تایی با یه استراحت سی ثانیه ای قبل از هر تکراره. اینکه تو شماره های آخری هر ست از حالت افقی تغییر وضعیت دادن بی نهایت سخت میشه و از اون بدتر باسن تقریبا کتابی من هست که در هر برخوردش با نیمکت فلزی سفت و سختی که زیرم هست تا ساعتها و تا همین الان درد میکنه...ولی با همه اینها راهی جز ادامه اینکار نمی بینم و باید به خودم سخت بگیرم تا لبخند رو لبم بیاد...

وظیفه!

تکرار هر روزه کاری که کمی سخت و دور از تنبلی هم باشه؛ اصلا آسون نیست! ورزش نیم ساعته عصرگاهی من هم از همین عادتهاست. فقط برای یکی دو روز اول با خوشی و شعف همراهه! اما با چرخش سریع زمان و فرا رسیدن موعد مقرر؛ کنده شدن از روی مبل و انجام وظیفه کردن بسی کار دشواری است...به هر حال روزهاست که این کار رو میکنم و از کرده خود دلشادم...

دور!

بجز دیروز که کوه بودم و وقتی رسیدم خونه از شدت خستگی توان حرکت نداشتم؛ بی وقفه روزی نیم ساعت ورزش و نرمش رو انجام‌ میدم؛ اما همین الان حس میکنم شبیه خانمهای حامله شده ام! با اینکه نهارم رو نصف خوردم و جز دو لیوان چایی و دو خوشه انگور چیز دیگری میل نکردم! گزینه بعدی باید جراحی باشه بنظرم! یا معده ام رو با سیمانی چیزی پر کنم یا اینکه لایه های اضافی دور شکم رو درش بیارم بندازم دور...

بگه!

پرندم مرد خودم زنده م! مادرم رفت و من موندم؛ نمي دونم ديگه چه كسايي رو بايد از دست بدم و همچنان بشينم نگاه كنم! كاش يكي بياد پيشم وقتي من مردم اون بمونه همين حرفا رو در مورد من بگه...!

خاك!

شايد به اين خاطر كه مرداد تمام شده و رفته است تصميم گرفتم براي اولين روز از ماه تازه از راه رسيده چند كلمه اي اينجا به يادگار بگذارم. شهريور ماه تغيير و تحوله! تابستان زمين را كه از تشنگي در حال احتضار است به دست پاييز باراني مي سپارد و مي رود! مهر اگر مهربان باشد اميدي به نجات هست و گرنه بايد چشم انتظار زمستان باشيم تا تن عطش سوخته ِ خاكمان را زير آه ِ سرد خويش گرفته از مرگ برهاند...