تنها!
بعضي وقتا به خودم ميگم به عنوان راهكار براي سرمايه گذاري و سرگرمي برم تو كار ساخت و ساز ولي ياد گرفتاري و سختي هاي كار كردن با قشر بي سواد و نادان ِ آجر چين و سيمانكار و... مي افتم از تصميمم پشيمان ميشم! نيازي هم نيست كه الان بيام از اين حسم پوزش بخام در برابر بقيه تا به نژاد و طبقه پرستي متهم نشم! كه من خودمم تو همون طبقه م. فقط جاي شكرش باقيه كه چاركلاس درس خوندم و سالها پشت ميز و نيمكت نشستم تا عقده هامو به روشهاي متمددنانه تر خالي كنم نه به روش ناداني و نافهمي! از اين گزينه كه عبور مي كنم به نظرم مياد برم يه مزرعه بزرگ بگيرم و مرغ و خروس و خر و بز و گوسفند نگهداري كنم مي بينم بازهم سر و كارم به انسان و كارگر خواهد افتاد و دوباره همون داستانها مياد جلوي چشمم! خب اگر بجاي اون كلمه بزرگ برم يه باغچه مثلا كوچك بگيرم كه چارتا دار و درخت داره چي! اين مي تونه اين روح ديونه و پر جوش و خروشم رو ارضا كنه يا نه! فكر مي كنم مي بينم به اندازه كافي كار و مشغوليت اونجا وحود نخواهد داشت تا من باهاش سرگرم بشم و دوباره همين حس هايي كه الان تو سرمه ميان سراغم! بنظر مياد برم پاي يه كوهي قله اي دره اي چيزي يه خونه بخرم كه بتونم بي واسطه و بي آنكه تماسي با نوع بشر برقرار كنم بزنم برم تو دل طبيعت...اين آخري تنها راه منطقي هست كه فعلا دارم فكر مي كنم بهش...